صارمی نژاد

روانشناسی علمی را با روانشناس بالینی می آموزیم

اختلال شخصیت خود شیفته (2) narcissistic

۹۳ بازديد
شخصیت خودشیفته (2)- دکتر مهدی صارمی نژاد شیراز

در اینجا خلاصه ی مربوط به اختلال شخصیت خودشیفته جمع آوری شده از کارگاه اختلالات شخصیت مهدی صارمی نژاد روانشناس بالینی شیراز آورده شده است و هدف از انتشار این مطلب بررسی این اختلال از ابعاد مختلف و شناخت علامت ها و ویژگی های افراد درگیر با اختلال، همچنین راهکار هایی برای درمان آن می باشد.
مهمترین ویژگی این اختلال احساس زننده خود والابینی است .خود شیفتگی مداوم ، خیالپردازی درباره موفقیت نامحدود قدرت و یا زیبایی ، نیازهای خودنمایی برای تحسین شدن ،استفاده از معیارهای مطلوبتر برای ارزیابی خود تا برای قضاوت کردن درباره دیگران. از ویژگیهای دیگر این اختلال است.انتقاد،بی تفاوتی دیگران،تهدید شدن عزت نفس با پاسخ های اغراق آمیز خشم،سرافکندگی یا بیهودگی مواجه میشوند و البته اشتغال ذهنی تقریبا کامل به خود بصورت گسترده ای روابط میان فردی را به اشکال گوناگون بهم میزند.این افراد صرفا نمیتوانند بفهمند دیگران چه احساسی میکنند و از احساس اغراق آمیز استحقاق برخوردارند و فکر میکنند که دنیا یک زندگی بدون مسوولیتهای متقابل را به آنها بدهکار است.آنها ممکن است بهره کش به حساب آیند و و برای ارضا کردن امیال شخصی شان از دیگران سوء استفاده میکنند. زمانیکه انها قادر به برقراری یک رابطه میشوند بین دو حد آرمان گرایی افراطی و خوارشمردن فوق العاده طرف مقابل دچار تردید میشوند.این افراد در نتیجه تربیت خانوادگی صرفا انتظار زیادی از دیگران دارند و این انتظارها از عدم برقراری روابط همدلانه با والدین ناشی میشود.
شخصیت خودشیفته بیشتر در مردان دیده می شود و در زنان شخصیت هیجانی و نمایشی دیده می شود.
نوع حوادث دوران کودکی باعث اینها در مردان و زنان می شوند. بسیاری از افراد خودشیفته منزوی و دوری گزین هستند. برخی اوقات گرایش شخصیت شکاک و سوءظنی و پارانوییدی دارد و در موارد شدید به شخصیت ناپایدار نزدیک است (borderline personality disorder)
بیشترین نزدیکی میان شخصیت خودشیفته با شخصیت هیجانی و نمایشی در زنان است.
اعتماد به نفس self-confidence و حرمت نفس self-esteem، در ارتباط با خودشیفتگی بسیار مهم است
اعتماد به نفس یعنی باور و اعتقاد فرد به خودش که از عهده انجام کارها بر می آید. هم می دانم و هم می توانم
اعتماد به نفس منفی: من یا نمی دانم، پس نمی توانم؛ یا با وجود اینکه می دانم ولی نمی توانم.
همه اعتماد به نفس دارند. بعضی مثبت (می دانم و می توانم) و بعضی منفی (من یا نمی دانم، پس نمی توانم؛ یا با وجود اینکه می دانم ولی نمی توانم) دارند.
خودشیفتگی با اعتماد به نفس مثبت در ارتباط است. اکثر اوقات خودشیفته ها در مورد خود نظری بیش از حد دارند.
اعتماد به نفس مثبت، اگر با واقعیات همراه نباشد و فرد تصور و تخیلی از خود داشته باشد که اورا از واقعیت دور کند، ممکن است وارد مرحله ای شود که همان اعتماد به نفس مثبت برایش موجب دردسر شود.
انسانی که دارای حرمت نفس است: باور به تقدس انسان دارد. اگر باور مذهبی داشته باشد، انسانها را بنده ی خدا میداند. اگر باور مذهبی نداشته باشد، انسان را صاحب عقل و به خاطر همین دارای آزادی و مسئولیت اخلاقی است و برتر از دیگر موجودات می داند. باور دارد که تو تویی و من، منم. در نتیجه باور دارد که ما از نظر کلیات و در جزییات با هم متفاوتیم. و انسانها را از هم دور و جدا می کنند.
حرمت نفس با خود اصل برابری را می آورد. و حتی بالاتر و برتر از آن، اصل یکسانی را می آورد. ما نه از دیگران نه بهتریم، نه بدتر و نه پایین تر. پس در وجود ما نه از شرم و خجالت خبری هست و نه از اضطراب و نگرانی؛ و خودمان را دوست می داریم و خودمان را خوب می دانیم و برای خودمان ارزش و اهمیت و اعتبار قائلیم.
خودشیفته ظاهرا از حرمت نفس برخوردار است، ولی واقعا چنین نیست. معمولا میان خود و دیگران تفاوت و تفکیک را قائل نیست و اگر هست خودش را برتر و بالاتر می بیند! برای خودش ارزش و اهمیتی را قائل است که برای دیگران قائل نیست. دیگران را بد و خود را خوب، خواستنی و دوست داشتنی می داند و این خواستنی و دوست داشتنی بودن را برای دیگران قبول ندارد.
خودشیفته ها حرمت نفس ندارند و در این موارد ضعیف و زبون و گرفتارند، گرچه به شدت وانمود می کنند که حرمت نفس چشمگیر و قابل قبولی دارند.
همه افراد خودشیفته، خودمدار، خود پرست، خود محور، خود بزرگ بین، خود را خوب نمی دانند و دوست ندارند. و حتی از خود بدشان می آید و در موارد شدید از خود متنفر هستند. و همین نظر را در مورد دیگران دارند و علاقه ای به دوست داشتن دیگران ندارند. این افراد، بر خلاف باور عمومی، از خود متنفرند ولی تصمیم گرفته اند که مانند افراد خود ناپسند نباشند. بلکه از طریق خودپسندی و خودخواهی و خودشیفتگی هرچه را که می توانند از دیگران بگیرند و از آن خود کنند و چون ظاهرا مواظب و مراقب خود هستند، به نظر می رسد که خود را دوست دارند و خود را خوب می دانند. ولی در موارد خطیر و حساس شرایط ویژه، کاملن آن جنبه بد و منفی و میل و فکر خودکشی و نابود کردن خودشان به ذهنشان می آید.
به فردیت خود اهمیت می دهند ولی همیشه دیگران را در ارتباط و خدمت خود می بینند. صحبت از استقلال می کنند ولی به دیگران وابسته اند و مایلند از وجود دیگران استفاده کنند.
ظاهر و باطن خودشیفته بسیار متفاوت است، ظاهرا به گونه ای هستند و واقعا به شکلی دیگراند. بیشتر اوقات آنچه را که نشان و نمایش می دهد، با خودش شباهت و نزدیکی ندارد.
در سیاست و مذهب (که تظاهر و وسعت دخالت در فعالیتهای انسانی زیاد است) می توانند رهبران مورد توجه ای باشند.
خودشیفته هایی که به مذهب پناه میبرند، فکر می کنند که خدا را یافته اند و او را در اختیار دارند و به او نزدیک اند و از اراده و مشیت او با خبرند، به آنها حقانیت و احساسی دست می دهد که به دلایل دیگر در وجود خودشان به دنبال آنها هستند.
بسیاری دیکتاتورهای جهان خودشیفته بوده اند.
در وسایل ارتباط جمعی ایرانیان به وفور دیده می شوند. تصور و توهمی در مورد خودش دارد که اصلن با واقعیت نمی خواند. تصور می کند یک تنه توان تغییر جامعه 70 میلیونی دارد.
در روابط خانوادگی مسایل و مشکلات فراوانی با همسر خود دارند.
این افراد به دلیل آسیب حالت شک و سوء ظن رو در بسیاری از زمینه ها دارند و ممکن است به سمت مواد مخدر و مشروب گرایشهایی پیدا کنند تا بتونند خودشونو در اختیار و کنترل بگیرند و از حس و احساس بد دوری کنند
 ماجرای عشق و عاشقیشان کوتاه مدت است و اگر مرد هستند به دنبال زنان زیبارو هستند تا در مهمانی ها بتونند از همسرشون به عنوان ابزاری برای افتخار و سربلندیشون استفاده کنند و وقتی در خانه هستند ای بسا ساعتها هم سخنی با همسرشون ندارند
این افراد به زیبایی ظاهر اهمیت زیاد میدهند و ممکن است درگیر عملهای مختلف زیبایی شوند. 
این اختلال شخصیت در میان رهبران مختلف جهان دیده میشه و اصولا یک دلیل که رهبرانی مانند ناپلئون و موسولینی یا هیتلر میتونند چنین جایگاهی پیدا کنند وجود همین اختلال شخصیتی است زیرا از یکطرف احساس عمیق تنفر و انزجار از خودشونو دارند و از جانب دیگه میل شدید به برتری و نماندن زیر دست و پای دیگران و له نشدن اونها رو به اینجا میرسونه. در گذشته این افراد معمولا در محیط نظامی بیش از همه دیده میشدند ولی امروزه در میان ورزشکاران و یا وکلا یا پزشکان و برخی رشته های تحصیلی و شغلی دیگر نیز افت میشوند
افراد خودشیفته معمولا بیش از همه بیماریهای روانی محور 1 حالت شیدایی و سرخوشی و یا افسردگی و دوقطبی را پیدا میکنند و در موارد شدید حالت توهم پیدا میکنند
این افراد اصولا به سفر رفتن علاقه دارند زیرا از کودکی یادگرفتند اگر نتونند از خودشون و دیگران بگریزند میتونند از محل و مکان و زمانی که دارند فرار کنند.
غالب اوقات به دلیل آسیب کودکی حالت بی حسی و بی احساسی دارند
ویژگیهای افراد خود شیفته:
1- شخص خودشیفته احساس و باور و اعتقادی به بزرگی خوبی و اهمیت و به درد بخور بودن خودش دارد که در گفتارش نیز به راحتی دیده میشود. فکر می کند تاثیر زیادی بر دیگران و زندگیشان دارد. با تمام وجود این احساس را دارد. دیگران را کمتر و کوچکتر از خود می بیند.
2- خود را استثنایی و منحصر به فرد می داند. مثلا: نام او، بهترین اسم است، زمان تولدش بهترینه، شهر یا محله ی تولد ش جایگاه خاص تاریخی دارد و 500 سال قبل فرد مهمی در آنجا متولد شده. توقع دارد دیگران او را استثنایی بدانند، ورودش به مهمانی باید کاملن محسوس باشد.
3- فکر می کنند همیشه حق با آنهاست. دیگران باید نظر آنها را در مورد رنگها و طعمها بپذیرند و باید به حقانیت او اعتراف کنند. جایی برای گفتگو در این موارد اختلاف نمی دانند.
4- همیشه از دیگران استفاده و سوء استفاده می کنند. مدتی به شما توجه و محبتی می کنند تا شما را به کاری بگیرند و بعد از مدتی بنا به دلایلی و به بهانه ای شما را رها می کنند. به خود حق می دهند که دیگران را میتوانند مورد استفاده قرار دهند. مثلا اگر شما یک ساعت وقت به آنها بدهید، اگر آنها برای مدت بیشتری از شما کمک خواستند، آنها فکر می کنند شما حق اعتراض ندارید.
5- اصولن توانایی همدردی و همدلی ندارند و خود را جای دیگران نمی توانند بگذارند. از بچه های چند ماهه و چند ساله توقعات بسیار زیادی دارند. اگر ظاهرن سخن از همدردی می کنند، ولی کاملن سطحی و ظاهری است و آن حال و احساس را در آنها نمی بینید. وقتی از شما تشکر می کنند، طوری آن را ادا می کنند که خودشان در آن مطرح باشند (خودنمایی).
6- به راحتی و با سرعت خشمگین و عصبانی می شوند و در این حال دیگران را تهدید و حتا تحقیر می کنند. زبان بلد نیستی، زنی، نو کیسه ای، بچه ای، ....
7- موضوعها و مسایل خودش مهم و منحصر به فرد هستند. هیچ کسی تجربه های او را نداشته. همه چیزهای مربوط به او بی همتاست. مهمترین شب سال، تاریخ تولد اوست. مسایل عمومی خود را عجیب می داند. اگر کسی دروغ به او گفت، می گوید چطور یک نفر به دیگری دروغ می گوید یا خیانت می کند (انگار که اولین بار است چنین اتفاقی می افتد). چرا با من چنین شد، چرا من باید بیمار بشم، چرا عزیزان من باید مریض شوند.
8- نیاز شدید به توجه دیگران دارد. باید مرکز توجه باشند. بحثهایی را که مطرح می شوند را به رشته خود مربوط می کنند و آنها را از دیدگاه رشته خود بررسی و مطرح می کنند. وقتی توانایی نواختن آلت موسیقی یا گفتن لطیفه بامزه ای ندارد، با خنده زیاد از لطیفه ای بسیار بیمزه، توجه دیگران را به خود جلب می کنند. از مردم انتظار احترام و اطاعت دارند. (پدر و مادرها: هرچه من گفتم بد و غلط را باید انجام بدهی). به دنبال بردگی و مرید و شاگرد شدن هستند. دوست دارند دیگران در خدمت آنها باشند. در ازدواج، می خواهند فرد را برای تمام وجودش داشته باشند.
9- بسیار شکننده و حساس هستند. ظاهرن محکم هستند، ولی یک حادثه و اشتباه، یا کثیف بودن کراوات، یا اشتباه بودن کراواتی که زده اند، یا حرفی که آنها زده اند، توسط کسی که آگاه هست، تصحیح شود، به هم می ریزند. خشم و کینه و تنفر همیشگی نسبت به افراد پیدا می کنند.
10- به هیچ وجه تحمل نقد را ندارند. هیچ وقت نمی توانید صمیمانه و صادقانه نظر، باور و اعتقاد و حرفش را به نقد بکشید. اگر کار به انتقاد بکشد، جایی برای قبول و پذیرش شما نخواهد داشت. و واکنشهای تند و شدیدی را خواهد داشت. برچسبهایی که به شما می زند، کلامی که استفاده می کند، حوادث نامربوط را به یاد شما می آورد و به دیگران می گوید. مثلن در بحثهای اجتماعی و سیاسی، در مورد دایی دیوانه شما یا دختر شما که طلاق گرفته صحبت می کند که هیچ ارتباطی با موضوع ندارد.
11- در ابتدا کوشش می کند که پذیرفته شود و مورد پسند دیگران قرار بگیرد تا دیگران عقاید او را برتر از دیگران بدانند و ممکن است در ادامه کنترل خود را از دست بدهد. یا نفر اول هستند، یا نفر آخر که صحبت می کنند، و همه باید قبول کنند که مطلبش بهترین بوده.
12- علاقه عجیبی دارند که مورد ستایش و پرستش قرار گیرند. تملق و چاپلوسی (حتی دروغ و زشتش) را دوست دارد.
13- سخت مشغول خود و زندگی خود است. مقدار بیش از حدی از انرژی روانی اش مشغول خود است. همه چیز را از دید خود می بیند. اگر گرسنه است، 100 نفر دیگر هم باید غذا بخورند. اگر خسته است، باید مهمانی تعطیل شود و همه به خانه بروند. محل پارک ماشینش باید متفاوت باشد. باید مدام نظر دیگران را راجع به خودش بداند.
14- پر از غرور و تکبر است. افتخار و سرافرازی ندارد. اگر جوان است، جوانی خودش مهم است. اگر مسن است، سن بالا افتخار دارد. اگر از ده می آید، دهاتی ها مهم هستند. اگر شهری است، شهری ها مهمترند. فاصله زیادی بین خود واقعی و خود ایده آل او هست. هنگام ورود به مهمانی به صورتی می آید که همه به او خوش آمد بگویند، او را ببینند. غرور و تکبر مشخصه های او هستند و اگر کسی آن را رعایت نکند، برآشفته می شوند.
15- حسادت و رقابت. حتا نسبت به کسی یا کاری که در حیطه رشته او نیست. اگر از توانایی کسی بگویید، به او بر می خورد، به دنبال عیب و ایرادی در او می گردد، و آن را بی اهمیت جلوه می دهد. اگر می بیند دیگران خانه ای خریدند، او هم باید بخرد. اگر سفر رفته اند یا فرزندی آورده اند، او هم باید این کار را بکند.
16- معتقد است که باید با افراد مهم و معروف در ارتباط باشد. از خانه ای که نزدیک خانه افراد مهمی بوده صحبت می کند. داشتن رابطه با افراد مهم برایش بزرگی می آورد، و برعکس. اگر ناچار به رابطه با افراد سطح پایین جامعه داشته باشد، آنرا مخفی می کند.
17- انتظار دارد که رفتار مردم با او باید با دیگران متفاوت باشد. همه باید برای من از جای خود بلند شوند. فقط به من بگویند که خوش آمدی. فقط باید به من بگویند که چقدر آگاه و دانایید.
18- پر از توقع و انتظار هستند. می خواهند که اولین نفر باشند که دعوتشان می کنید. انتظار دارند اگر 3 ساعت هم دیر به مهمانی آمد، کسی شام نخورد. توقع و انتظار آنها همیشه با خشم همراه هستند که چرا دیگران متوجه نیستند. حتا برای پرواز هواپیما وقتی که به موقع است و آغاز یک تئاتر و کنسرت هم ناراحت می شوند.
19- انتظار دارد همه قدر او را بدانند و از کاری که کرده تعریف کنند و همه از آن با خبر باشند. اگر مادر یا پدر بوده، فرزندان باید از خوبی های او بگویند.
20- دیگران را به عنوان شئی و کالا می بیند. برای انسان، ارزش انسانی قائل نیست. دیگران را به عنوان نردبانی می بیند که مایل است از آن بالا برود. انسانها وقتی ارزش دارند که او به آنها توجه و یا از آنها استفاده می کند. با ازدواجش، ********ری از محبت و لطفش به روی آن فرد و خانواده اش و مردم شهر انداخته و همه باید از او تعریف کنند.
21- بی اعتنا به قانون و حتا اصول اخلاقی است. ظاهرن آن را حفظ می کنند، ولی انتظار دارد برای او استثناء قایل شوند. اگر کسی نمی تواند وارد این ساختمان شود، به او اجازه دهند. برای خود جنبه ای از استثناء قایل است. برخورد صاحب مغازه باید با او بسیار متفاوت باشد. قوانین و اصول اخلاقی در حد تعبیر و تفسیر او اهمیت پیدا می کنند. اعتنایی به قوانین و مقررات ندارد ولی از دیگران توقع و انتظار عمل به آنها را دارند.
22- در کارها اصرار می کند. شما را وادار به کاری می کنند. با گفتن مکرر و تحت فشار قرار دادن شما. کارها را تعقیب می کند و تا رسیدن به نتیجه نهایی نمی ایستد. به گونه های مختلف فشار وارد می کند، تهدید، تشویق، خواستن از مادر شما برای تماس با شما،...
23- در مورد خودش، نظری واقع بینانه ندارد. در زمان نقد و قضاوت، خودش را آنگونه که هست نمی بیند. در آینه فکر می کنه که این صورت صورت او نیست. وقتی عکس خود را می بیند، چون تصوری که از خودش دارد، غیر از چیزی است که در عکس هست، خوشحال نمی شود و از یک سن و سالی به بعد دیگر حاضر به گرفتن عکس نیست.
24- برای همه چیز توضیح و توجیه دارد. توان این را دارد که با وجود اینکه کاری بد و غلط کرده، آن را آنقدر بپیچاند که به نوعی خوب جلوه دهد.
25- این فرد اصولا می تواند در روابط احساسی و عاطفی، دیگران را آزار دهد و در روابط جنسی حالتی از خشونت و دیگر آزاری دارند.
26- زمینه ای برای فرافکنی حالات خود دارد. احساس خود را واقعیت خارجی می داند. احساس خود را ملاک ارزیابی و اندازه گیری میداند. تصور می کند اگر او از چیزی لذت می برد، هرچند برای دیگری دردآور است، او هم بالاخره لذت می برد و یا خواهد برد. فکر می کنند اگر کسی به خاطر دیگری رنج ببرد، آدم خوبی بوده و عشق خود را به او نشان داده است.
27- به دلیل اینکه موجوداتی بدون مقصود و بدون معنی در زندگی هستند، ولی چون هدف جو و به دنبال هدفهای مشخصی در زندگی هستند، و در سطح می دوند، با اینحال حوصله شان از خودشان سر میرود. اغلب همه چیز را به صورت حداقل به پایان میبرند. اگر مدرک باید بگیرند، در حد قبولی، اگر کاری را باید انجام دهند، هم همینطور.
28- زمینه ای برای دلیل تراشی و خیال بافی دارند. موضوعات را با استدلالهای عجیب و غریب همراه می کنند. اگر آسیبی به شما زدند، می گویند که این آسیب باعث آگاهی شما می شود تا دیگر گرفتار مسایل دیگر نشوی.
29- موجوداتی تنها هستند. خود و دیگران را بد میدانند. فکر می کنند از رابطه جز درد و رنج چیزی به دست نمی آید. تنها و بی کس اند. جدا هستند. ادعای استقلال می کنند ولی بدون رابطه با دیگران، جدا از دیگران هستند. وجودی خالی دارند، و این حوصله شان را از خود و زندگی سر میبرد. آماده اند دیگران و یا چیزی را در خود جا دهند و یا به نوعی وجود خالی دیگری را پر کنند.
30- با واقعیت دنیای خارج خود کاری ندارند. تصورات و تخیلات خود را واقعی می دانند.
31- بیشتر اوقات آرزوهای خود را به عنوان واقعیت می بینند. اگر چیزی را دوست دارند، آن اتفاق افتاده است. و متوجه نیستند که این اتفاق مربوط به آینده هست.
32- در مورد گذشته و آینده همیشه با اغراق و کوچک و بزرگ کردنهای عجیب و غریب همراهند. اگر بخواهند مهمانی را مهم جلوه دهند، آنگونه تعریف می کنند که انگار چنین مهمانی تا بحال اتفاق نیفتاده. و اگر بخواهند آن را خراب کنند، به عنوان یکی از بدترین حوادث زندگی خود می کنند.
33- کوشش می کنند که همیشه جالب و جذاب باشند. در آرایش خود، بیان خود، برخوردشان، کاربرد لغات و کلماتشان میشود دید.
34- حالت همیشه قانع و راضی کننده دیگران دارند. دیگران را مجبور به رسیدن به نتیجه ای می کنند که مورد توجه آنها بوده است.
35- گفتار کلی دارند. مباحث را در جزییات نمی بینند و می توانند منظور خود را به راحتی به هر طرفی حرکت بدهند و معمولا در نظراتشان دقت وجود ندارد.
36- فکر می کنند که از عهده همه کارها بر می آیند. اگر از اول به دنبال نقاشی رفته بودند، الان نقاش بزرگی بودند، ....
37- تفاوتها و اختلافات کوچکی را که دیگران با آنها دارند را می بینند. اگر حرفی بزنید که کمی با آنها مختلف و متفاوت باشد، آنرا به عنوان یک اشکال و زمینه ای برای کوبیدن شما و جنگی بزرگ می دانند.
38- چون بی توجه، بی اعتنا هستند و به بود و نبود یا تغییرات دیگران اهمیت نمی دهند، از دید آدمهای سطحی به نظر خونسرد و مطمئن و در کنترل هستند.
39- ادعاها و گفتارهای دروغ و فریبنده زیادی دارند. بعضی وقتها پس از گذشت زمان، آن دروغ ها را به شکل واقعیت می بینند.
40- افرادی ظاهرا یا واقعا زیرک و زرنگ هستند. توانایی دارند که بازیهای مختلف کنند و نه تنها با دیگر فریبی بلکه با خود فریبی، به برخی از اهدافشان برسند چون توانایی تحریک و شستشوی مغزی خود را هم دارند.
41- موجوداتی هستند که دیگران را حسود، ناتوان، بیمار، گرفتار، ابله و نادان میبینند. تصور می کنند که هر کسی که در مورد آنها چیزی می گوید، غرض و مرضی دارد که او را که برتر از دیگران است را خراب کند.
42- در ظاهر رعایت ادب و آداب اجتماعی را می کنند و به مقدار زیاد می توانند خود را کنترل کنند، ولی در شرایط کمی نامناسب و زمانی که تحت فشار هستند، اداره خود را از دست می دهند و بسیار بددهن و بد زبان می شوند و لغاتی را به کار می برند که مناسب آن شرایط نیست. اگر شرایط از حد بگذرد و در تنگنا قرار گیرند، وجود متعفن خود را نشان می دهند. در آغاز ماری خوش خط و خال بودند ولی در شرایط فشار، کسی را از نیش خود بی نصیب نمی گذارند.
43- زمینه ای برای برانگیختگی خود دارند. با رفتن سراغ تصورات خود، احساس بزرگی و عظمت کنند و خود را بی نیاز و به دور از دیگران بدانند. مدتی در خانه بمانم تا دیگران قدرم را بدانند و در همین حال کتابی بنویسم که در جامعه مطرح شود، ...
44- معمولا از انرژی بسیار برخوردارند، و افرادی بسیار فعال و پرکار هستند. وقت زیادی برای خواب و استراحت ندارند. فکر می کنند خود را باید به همه چیز برسانند و در زمینه های مختلف درگیر هستند و فعالیتهای متنوعی دارند. حتا با اینکه تخصصی در زمینه ای ندارند، حاضر هستند برای کارشناسان آن رشته سخنرانی کنند.
45- ترس عجیبی از عادی دیدن و معمولی بودن خود دارند. از انسانهای عادی و معمولی بدشان می آید.
46- از اشتباه و شکست خود و اینکه مردم از آنها بد بگویند بدشان می آید. پس محافظه کاری می کنند و دیگران را به جلو می اندازند تا مطمئن شوند. اشتباه را پنهان می کنند و از آن نمی آموزند. یا مسئولیت آن را به عهده دیگری می اندازند. درگیر مسابقه ای نمی شوند مگر اینکه بدانند که حتما برنده اند.
47- چیز ناقص و ناکامل را بد و غلط می دانند. اعتقاد دارند: یا مهمانی نده، یا جوری بده که زبانزد همه شود. نباید کاری کرد، مگر اینکه بهترین باشد. نوعی کمال پرستی دارند. نسبت به بعضی کارها وسواس شدیدی پیدا می کنند و وقت و نیروی شدیدی صرف آن می کنند.
48- در مورد موفقیتهای داشته و نداشته خود بسیار اغراق می کنند. چنین و چنان بوده اند و در بین دوستان چنین جایگاهی داشته اند.
49- مخالفت و مقاومت دیگران را با بی رحمی درهم می شکنند. فقط از سر راه دورتان نمی کنند، بلکه از سر راه بر می دارند. در مورد بچه های خود که مخالفتی با نظر آنها می کنند، برخوردی عجیب و خشن می کنند.
50- غالبا به دنبال جانشین کردن چیزی با چیز دیگری هستند. اگر نتوانستند با مطلبی توجه کنند، با رقصهای عجیب و غریب یا انتقاد از موسیقی یا هوا یا هزینه جشن، توجه دیگران را جلب می کنند. از موضوعی به موضوع دیگر و از راهی به راههای دیگر می روند.
اگر 15 مورد از این موارد در شما دیده شد، گرایشهای خفیفی از خودشیفتگی داریم
اگر بین 15تا25 هستیم، گرفتار خودشیفتگی هستیم، یعنی از اشکالات جدی شخصیت ماست.
اگر از 25 میگذرد، احتمالا گرفتار این اختلال شخصیتی هستیم
علت یا چرایی اختلال خودشیفتگی:
1-این اختلال زمینه ارثی ندارد ولی افراد خودشیفته اصولا از کودکی تند خو هستند و سیستم عصبی انها با سرعت تحریک میشه و بسیار حساس هستند
2-آسیبهای شدید احساس عاطفی در دوران کودکی میتونه موجب بروز این اختلال بشه مثلا پدر و مادری که سخت به بچه هاشون میچسبند و اونها رو همه جا با خودشون میبرند و به هر کار مورد علاقشون وا میدارند و به نوعی به آزادی و خواسته و خواب کودک اهمیت نمیدهد و یا درست برعکس پدر و مادری که با غفلت فرزندشونو رها میکنندو یا به دلیل کار و درس از خانه دور میشوند و یا وقتی از طریق ترک یا جدایی و طلاق کودک آسیب میبینه و حضور دائمی پدر یا مادر در خانه وجود نداره و یا افراد مختلف و متفاوت در تربیت کودک دخالت دارند ؛ همه و همه زمینه ای آسیب شدید احساسی عاطفی و بروز این اختلال رو فراهم میکنه.
3-تشویق های بی جهت و زیاد از حد که هیچ تناسبی با کار کودک نداره مثلا بخاطر اینکه لیوان آب را جابجا کرده همه برای او دست میزنند و یا درست برعکس تنبیه های شدید مثلا وقتی شیرشو نمیخوره یا غذاشو ناتمام میگذاره با سرزنش و تحقیر روبرو میشه حالا چه کلامی چه فیزیکی ، همه و همه باعث میشه کودک به چاه درونی خودش فرو بره و حضور و وجود دیگران رو نادیده بگیره و کم کم خودشو از دیگران و بالاخره خودشو از خودش خالی کنه.
4-وقتی پدر و مادر از فرزندشون به عنوان وسیله یا بهانه ای برای گرفتن توجه دیگران استفاده میکنه و کودک رو به محلی که اصلا نباید بره ، میبرند و کودکشونو به عنوان اسباب بازی و بازیچه در اختیار دیگران قرار میدهد و یا وقتی علاقه ای به رفتن در آغوش دیگران نداره او را به این کار وامیدارند باعث میشه که کودک از این به بعد وسیله ای برای خشنود کردن پدر و مادر و یا گرفتن توجه دیگران باشه
5-پدر و مادرهایی که بسیار متغیر و متلون هستند مثلا مواد مخدر مصرف میکنند .چون از نظر علمی میدونیم وقتی مثلا پدر یا مادر الکلی است فرزندشون تقریبا با 5 تا آدم کاملا مختلف روبرو میشه 1-وقتی که به این الکل احتیاج داره 2- وقتی شروع به خوردن میکنه3-وقتی که کاملا مست میکنه 4-وقتی که بعد از مستی حالت اص خودشو داره 5-فردایی که با خستگی و سردرد از خواب بیدار میشه
لذا همیشه در وقت نگاه کردن به پدرش باید دنبال این بگرده که با کدوم پدر قراره روبرو بشه.لذا با یک موجود ثابتی روبرو نیست.
6-از انجایی که خودشیفتگی بیشتر در مردان دیده میشه دلیلی پیدایی دیگر رابطه غلطی است که مادر با فرزندش داره .وقتی مادر یکی از پسرهاشو به عنوان عزیز دردونه خودش در میاره و نه تنها از نظر احساسی عاطفی بلکه با روابط فیزیکی و بدنی زیادی مثلا در آغوش گرفتن و یا تشویقهای عجیب و غریب بویژه در سنین سه تا هفت سالگی کودک رو به مرحله ای میرسونه که فرزندش در آینده انتظار داره همه مخصوصا زنان مثل مادر با او رفتار کنند و این بادکردن و پرستش و ستایش بیش از حد در دوران کودکی است که بعدا زمینه رو به جهت گرفتاری خودشیفتگی فراهم میکنه.در حقیقت کودکی در آینده خودشیفته میشه که روی قسمتی از بدن روانی او پا گذاشته شده و او را له کرده اند اما کودک به دلیل ظرفیتهای هوشی یا میل به زنده ماندن قسمتهایی از وجودش که آسیب ندیده را باد کرده تا بتواند قسمت آسیب دیده را پنهان کند لذا تبدیل به کسی میشه که حالا باید از نظر علمی یا هنری یا مالی یا قدرت یا شهرت با کار و کوشش فراوان خودش رو به اونجایی که میخواد برسونه.
شخص خودشیفته از درون خالی خالیه ، یعنی ممکنه در یک زمینه هایی نقش اول را حتی در جهان داشته باشه مثل مایکل جکسون ولی از جانب دیگه اینقدر تحقیر از جانب پدر در کودکی شنیده و به قدری از ریخت و قیافه اش انتقاد شده که با وجودیکه از نظر شهرت و ثروت و محبوبیت در جایگاه بسیار بالایی قرار داره و هیچ کس در حد او هرگز نبوده ولی از جانب دیگه به دلیل آسیبی که دیده کارش به انجا کشیده که از مواد مخدر یا ماده بیهوش کننده برای آرام کردن و یا خواباندن خودش استفاده میکرده است.این نوع آسیبها یعنی ستایش و سرزنشهای بسیار شدید است که وقتی با هم ترکیب میشه زمینه ای به جهت شخصیت خودشیفته فراهم میکنه و در حالیکه همیشه با مردم است ولی بی مردم زندگی میکنه و مایل است به نوعی بر مردم باشه تا بتونه خودشو از آسیب دیگران در امان نگه داره.
7-وقتی کودک در 14 ماه اول مادری مهربان و دانا کنارش نباشه و به امنیت و اطمینان لازم در 14 ماه اول نرسه و بین 14تا 36 ماهگی محدود و مقید بشه و ازاد و خودمختار نباشه و ستایش و سرزنش در این دوران بیش از حد و شدید باشه و در عین حال مساله دستشویی رفتن آسیبی به کودک وارد کنه و کودک رو به تنفر از خود برسونه و یا بخاطر مدفوع احساس عجیب و غریبی پیدا کنه که بگه حتی مدفوع من هم مورد توجه و محبت دیگران است و خودشو بالاتر از دیگران ببینه و همینطور بین 3تا 6 سالگی از سه نوع رابطه همکاری و رقابت و جنگ و ستیز به دلیل برخورد غلط پدر و مادر یا محیط اموزشی و جنگ و جدال در خانه یا کودکستان راه جنگ و ستیز رو انتخاب کنه ، همه و همه زمینه ساز آسیب به جهت این اختلال شخصیت هستند. بین 3 تا 6 سالگی احساس گناه و احساس شرم و خجالت بین 14تا36 ماهگی نقش بسیار مهمی داره ، یعنی احساس شرم باعث میشه کودک رو به نوعی به حالت جبرانی وا داره و احساس گناه زمینه ای فراهم میکنه تا کودک بخواد خودشو غیر از اونی که هست نشون بده.در چنین شرایطی مخصوصا وقتی پدر و مادر بین بچه ها تبعیض قائل میشن و یا به گونه های مختلف تنبیه و سرزنش میکنند و یا از اونها غفلت میکنند و یا پدر و مادری که بچه هاشونو پرانسس یا نابغه خطاب میکنند و یا برعکس اونها رو تحقیر میکنند به راحتی میتونند بچه ها رو آسیبهای شدیدی بزنند.
بین 6 تا 12 سالگی خطر اینست بچه ها در محیط اموزشی آسیب ببینند بخصوص بچه های اول که همیشه در خانه دست بالا رو داشتند ، وقتی وارد محیط آموزشی میشن به یکباره خودشونو در مقابل بچه های کلاس بالاتر ناچیز میبینند و اون همه احساس بزرگی ، یکدفعه با احساس حقارت همراه میشه و بویژه اگر از نظر درس و ورزش و فعالیتهای هنری جایگاهی در مدرسه نداشته باشند شرایطی رو فراهم میکنه که به شدت با احساس حقارت همراه بشن لذا بخاطر این آسیبها ممکنه بخواهند نقش نوکر یا ارباب رو در پیش بگیرند و بخوان از طریق برتر و بالاتر بردن خودشون این آسیبها رو جبران کنند
بین 12تا 18 سالگی فرزندان ما باید از مرحله جلوه گری و نمایش و بعدا مرحله خودخواهی و خواهش عبور کنند و به مرحله خود دوستی و سپس مرحله دگر دوستی برسند ولی اگر در این دوران آسیب ببینند ممکنه در دو مرحله اول باقی بمونند و به مرحله خود دوستی نرسند و در بزرگسالی گرفتار حالت خودشیفتگی شدید بشوند. 
به هر حال وقتی کودک بین تولد تا 18 سالگی به نوعی زیر اوار آسیب بمونه و زنده بیرون بیاد و به عنوان قهرمان شناخته بشه زمینه ای به جهت اینکه خودشو برتر و بالاتر از دیگران ببینه و خودشیفته بشه وجود داره و نمیتونه خودشو نزدیک دیگران ببینه زیرا برای او یاداور دوران احساس بد حقارت در کودکیش میشه
درمان اختلال خود شیفتگی:
این افراد در وقت مراجعه به روانشناس که معمولا کمتر اتفاق میفته از روانشناس بسیار فاصله میگیرند و غالبا به دنبال این هستند که نظر روانشناسشونو جلب کنند و تقصیر و گناه رو به گردن دیگران می اندازند در اختلافات زناشویی همسر اونهاست که باید محکوم بشه و حتی مورد مجازات قرار بگیره به هر حال اگر مثلا با پرداختهای بیش از حد یا هدایای غیر قانونی نتوانند توجه روانشناسشونو جلب کنند وموفق نشوند با روانشناسشون دشمن میشن
معمولا برای این افراد بهتر است روانشناسشون از جنس خودشون باشه .این افراد در کوتاه مدت اشتیاق زیادی به روان درمانی نشان میدهند ولی به مجردی که روانشناس با نظر اونها مخالفت کنه و یا انتظار تغییر و دگرگونی رو در اونها داشته باشه به جنگ و جدال با او بر میخیزند و غالب اوقات بعد از مدتی کار روان درمانی را رها میکنند و بسیار کم در کار روان درمانی باقی میمونند و چون در سیستم عصبی و مغزیشون اختلالی وجود نداره از طریق دارودرمانی هم نمیشه کمک چندانی به اونها کرد مگر اینکه علائم افسردگی و اضطراب و یا شیدایی در اونها باشه و دارو روی این مشکلات اونها تاثیر بزاره و به بهبود این زمینه ها کمک کنه.
میدونیم کار روانکاوی اونقدرها تاثیری در این افراد نداره مگر در شرایطی که مشکلات و مسائل جدی مخصوصا از نظر قانونی یا اقتصادی دارند .ولی نوع شناخت درمانی بیش از همه میتونه اونها رو متوجه مسائل بکنه 
به هر حال افراد خود شیفته مانند اختلال شخصیتهای دیگر بعد از مدتی با روان درمانگر خود دشمن شده و حتی در برخی جوامع که این امکان وجود دارد ، میتونند همانند شخصیت شکاک و سوء ظنی از روان درمانگر خود بصورت قانونی شکایت کنند و مسائل فراوانی برای برای این افراد بیگناه فراهم اورند .
به هر حال شخصیت خودشیفته از درون خودشو به آتش میکشه به این امید که توجه دیگران رو جلب کنه و معمولا عزیزان و اطرافیان خودشو هم میسوزونه .
تنها کمک ما به این افراد میتونه این باشه که از دکتر کمک بگیرند تا شاید وضعیت بهتری پیدا کنند اما به عنوان همسر و فرزند ما کاری برای اونها نمیتونیم بکنیم و کار روان درمانی این افراد هم ماه ها و سالها طول میکشه و چون این افراد چنین وقت و انرژی ندارند در میانه راه معمولا متوقف میشوند و ادامه روند درمان برای آنها سخت است.

اختلال شخصیت دوری گزین avoidant

۱۰۸ بازديد

شخصیت دوری گزین- مهدی صارمی نژاد شیراز

این مطلب چکیده ای از کارگاه آشنایی با اختلالات مهدی صارمی نژاد روان شناس بالینی شیراز است که در آن به بررسی ویژگی ها و علل شکل گیری اختلال شخصیت اجتنابی یا دوری گزین و همچنین روش های درمان پرداخته شده است.
ویژگی اصلی این اختلال روی گردانی است از مردم ،از تجربیات جدید و قدیمی.در این اختلال معمولا ترس از احمق به نظر رسیدن با میل شدید به پذیرش و محبت ترکیب میشوند .افرادی که دچار این اختلال هستند بسیار علاقمندند وارد روابط اجتماعی یا فعالیتهای جدید شوند اما تا وقتیکه قول پذیرش غیر انتقادی به آنها داده نشده است دوست ندارند حتی به مخاطرات جزئی اقدام کنند.آنها خجالتی هستند.کوچکترین نشانه عدم تائید توسط دیگران و کوچکترین اثر شکست بالقوه موجب دوری گزینی انها میشود.انها رویدادهای آشکارا بی ضرر را تمسخر تعبیر میکنند.افراد مبتلا به این اختلال از ناتوانی نسبیشان در برقراری رابطه بی دردسر با دیگران ناراحت هستند که این خود به عزتنفس کم آنها می افزاید و به نوبه خود آنها را نسبت به انتقاد و سرافکندگی حساس تر میکند.تفاوت بین فوبی اجتماعی و این اختلال این احتمال میتواند باشد که افراد دوری گزین در موقعیت های اجتماعی مضطرب ترند و برای کنار آمدن با این موقعیتها از مهارتهای اجتماعی ضعیف تری برخوردارند.

ویژگیهای شخصیت اجتنابی
****از اجتماعات و افراد دوری میکنه ،بسیار حساس است ،به نظر و قضاوت دیگران بسیار اهمیت میدهند ،تائید و تصویب دیگران به اینها تسکین و آرامش موقتی میدهد،این افراد دارای پدر و مادری بسیار خشن و سخت و یا تجاوز کننده بودند ، در این شخص احساسات ترس و اضطراب و افسردگی به مقدار زیادی دیده میشه.
***افراد اجتنابی اولا در کودکی جرات ابراز احساسات خودشونو نداشتند و محیط بهشون امنیت لازمو نداده لذا این احساسات و جراحتهای کودکی بطری وجود او را پر کرده و هر لحظه امکان سرریز شدن احساسات و یا حتی انفجار احساسات را دارد.
دوم اینکه این افراد از مردم ترس و اضطراب دارند که نکنه مردم او را مسخره کنند و یا تنبیه کنند و بطور کلی تائید نکنند
سوم اینکه یک فرد اجتنابی بزرگترین دشمن خودش است یعنی رفتارهایی که در کودکی با او شده را خودش بر سر خودش پیاده میکند
****این افراد در رابطه با دیگران انتن های خودشونو بکار می اندازند و به محض اینکه تصور نشانه ای از پس زدن و عدم تائید و تصویب دیگران ببینند ، از آن واقعیت فرار میکنند .لذا تماس این شخص رفته رفته با محیطش کمتر و کمتر میشه و از طرف دیگه وقتی با کسی هم در تماس هستند حرف خودشونو نمیزنند و احساسات خودشونو ابراز نمیکنند لذا بطری احساسات درونیشون بیشتر پر میشه و اصولا این افراد زمانی حرف میزنند که مطمئن باشند طرف مقابلشون اونا رو تائید میکنه .***شخص منزوی وقتی خونه خودش میره احساس راحتی میکنه ولی شخص اجتنابی در منزل هم احساس خوبی نداره و داره خودشو سرزنش میکنه لذا همیشه در عذاب است. بخاطر همینم برخی اوقات به شعر و ادبیات و هنر و نقاشی پناه میبره و میتونه در این زمینه ها موفق هم بشه.
***بطور کلی در اشخاص اجتنابی از کودکی سه عامل دیده شده :
1-این بچه ها بسیار حساسند و در کودکی هم حالت دوری گزینی تا حدی داشتند ولی به دلیل کودک بودنشون زیاد بهش توجه نشده است.
2-بعضی از این بچه ها در کودکی یک حالت افسردگی خفیفی داشتند و بیشتر در خلوت خودشون هستند
3-طرز فکر این بچه ها طوری است که حالت واضح بودن و دید حقیقی رو نسبت به برخی موارد نداره

نشانه ها در DSM :

از نظر DSM دو سری نشانه های کلی و جزئی هستند که فرد دارای اختلال شخصیت اجتنابی این نشانه ها را دارد :

نشانه های کلی
1-این شخص در مجامع حالت راحتی و آزادی که بتوه رفتار بکنه رو نداره و اجتنابی است
2-احساس بدی نسبت به خودش داره و فکر میکنه انسان خوبی نیست
3-بسیار حساس است

نشانه های جزئی
اگر فرد سه علامت کلی بالا را داشته باشد باید در قسمت جزئیات 4مورد یا بیشتر رو داشته باشه تا بتونه برچسب این اختلال رو بگیره :
1-با مردم نزدیک نمیشوند و تماس نمیگیرند و اگر تماسی هم باشه بسیار محدود است
2-وقتی در جمع هستند مرتب در فکر این هستند که نکنه کاری کنند که باعث مسخرگی مردم بشوند و باعث خجالت زدگیشون بشه
3-اگر مردم اینها رو دوست نداشته باشند و ازشون انتقاد کنند اینها از هم پاشیده میشوند و دیگه نمیتوند به زندگی شخصیشون ادامه بدهند.
4-خودشونو با دیگران مقایسه میکنند و مرتب احساس میکنند از همه پائین ترند
5-هیچگونه ریسکی انجام نمیدهند و کاری نمیکنند مگر اینکه مطمئن باشند طرفی که باهاش در تماس هستند اینها رو ناراحت یا سرزنش نمیکنه
6-بطور کلی این اشخاص در اجتماع بسیار دوست داشتنی هستند زیرا اولا شما رو تحسین میکنند و ثانیا بسیار ساکت هستند و حالت خودنمایی ندارند و چون میخواهند از نظر اجتماعی مورد قبول قرار بگیرند از نظر لباس پوشیدن و حرف زدن بسیار مراقب هستند
7-در درون این اشخاص حالت دو گانگی موج میزنه یعنی از یکطرف احتیاج به عشق و محبت دارند و از طرف دیگه از مردم میترسند و یا از یکطرف میخواهند مستقل باشند ولی واقعا وابسته هستند و یا از یکطرف میخواهند خودمختار باشند تا راحت کار خودشونو بکنند ولی از طرف دیگه به دیگران نگاه میکنند تا ببینند دیگران چه میکنند و بتونند با اونها هماهنگ باشند
8-به شدت از انتقاد و تائید و تصویب نشدن بوسیله دیگران میترسند

سبب شناسی

****شخصیت منزوی نارحتی احساسات هیجان و تحرک و انرژی و کششی ندارد ولی اجتنابی درست برعکس بوده و احساساتش اونقدر زیاد است که تحملش براش مشکله و رفتار و عملشو مختل میکنه
در تحقیقات تمام برعکس تمام عوال اسکیزوئید برای اجتنابی صدق میکنه ..اشخاص اجتنابی مقدار ادرنالینشون بسیار زیاد ترشح میشه و سیستم بدنیشون خیلی از اوقات در حالت جنگ و گریز هست ...شما میدونید یادگیری در ارامش و صلح صورت میگیره وقتی در حالت ترس و اضطراب هستین بدن باید حالت دفاعی داشته باشه لذا اون حالت یادگیری انجام نمیشه.
در اشخاص منزوی لیمبیک سیستم کمتر کار میکنه ولی در اشخاص اجتنابی این قسمت زیاد کار میکنه
*******بطور کلی اختلالات شخصیتی در سالیان اول زندگی پیش میاد و پایه این اختلال شخصیت هم بین2 تا 5 سالگی ریخته میشه...تئوری اول میگه : اینها از بچگی گریه زیاد میکردند و پدر و مادر با اینها سخت تر بودندو اونقدر به بچه برای عوض کردنش فشار اورددند که شخصیت بچه رو شکستند و بچه چون نتونسته خودشو عوض کنه همیشه یک حالت خجالت و شر مندگی داشته
***تئوری دوم میگه : ممکنه اینها بچه های عادی بودند ولی پدر و مادر باهاشون مشکل داشتند و پدر و مادر خشنی بودند ....برای اینکه میدونیم برخی اوقات اشخاصی که مساله خشم دارند خشمشونو روی کسی نشون میدهند که از همه امن تر است که در بیشتر موارد چون بچه بی دفاع کاری نمیتونه بکنه خشمشونو سر بچه خالی میکنن و این خشم باعث شکستگی بچه ها شده و میدونیم بچه ای که به شدت به پدر و مادرش احتیاج داشته پس باید دوسشون داشته باشه و از طرفی وقتی رو به پدر یا مادر میاره اونها با خشم و عصبانیتشون به بچه تجاوز میکنند لذا یک تراژدی بوجود میاد و کودک اینو تعمیم بیش از حد میده و فکر میکنه در بزرگسالی هم همه مثل پدر و مادرش قصد تجاوز به او را دارند پس از طرفی به مردم اون اعتماد رو نداره و از طرف دیگه احتیاج به عشق و علاقه اونها داره

درمان
****به هر حال شخص اجتنابی در مسیر درمان راحت تر از شخص منزوی جلو میره چون انگیزش رو داره و دلش میخواد با مردم باشه و ادم بهتری باشه
الف-افکار
**** شخص اجتنابی برای اختلال شخصیتیش پیش دکتر نمیاد بلکه برای ترس و اضطراب و افسردگیش و یا برخی موارد وسواسش و یا اشکالاتی که در روابطش داره دکتر میره
***برای درمان این شخص در بین افکار و احساس و رفتار ، اول بر روی افکار او کار میکنیم و باهاش حرف میزنیم تا ببینیم ایراد و اشکالات افکارش در کجاست مثلا
یک شخص اجتنابی باور داره که شکسته شده و انسان خوبی نیست و ارزشی نداره و هیچ کس اونو دوست نداره و این افکارش اتوماتیک است و بر اساس سند و مدرک و دلیل نبوده لذا باید بجای این افکار مضر افکار واقعی قرار داد
دوم اینکه باید طرز فکر این اشخاص رو نسبت به محیط اطرافشون عوض کرد و باید بدونند با وجودیکه ما در دنیایی زندگی میکنیم که انسانهای منفی و خشن و عصبانی هستند ولی همه مردم به اینصورت نیستند و کمی اونها رو با درصدهای واقعی آشنا کنیم
سومین فکر این شخص اینه که اگر مردم اینها رو پائین بگذارند اینها به قدری ناراحت میشن که دیگه نمیتونند روی پای خودشون بایستند و به زندگیشون ادامه بدهند و در حالیکه باید بهشون فهموند که در واقعیت حتی اگر کسی ناراحت شده و حتی اگر شکستگی روان پریشی هم برای کسی پیش بیاد ، یک شخص بالاخره میتونه به قسمت قبل از روان پریشی خودش برگرده
رفته رفته بهشون یاد میدیم که برای رسیدن به یک نتیجه بهتر باید بیشتر اطلاعات جمع کنند و واقعیت رو چک کنند و این فرد به اجتماع خودش رفته رفته برگرده و بهتر اجتماعشو ببینه
ب -احساس
****میدونیم افکار باعث احساسات میشن و اگر افکار مون منطقی باشه بصورت اتوماتیک مقداری از احساساتمون کم میشه در نتیجه یک مقدار شخص اجتنابی احساس راحتی بیشتری میکنه... بعد از اینکه دیدیم او دید واقعی تری نسبت به خودش و اجتماعش پیدا کرد روی احساساتش کار میکنیم
اول بهش یاد میدیم که بدونه چطور خودشو ارام کنه....میدونیم اگر ما آدم نرمالی باشیم خودمون میتونیم خودمونو آروم کنیم ...ولی شخصیت اجتنابی اینو نمیتونه و باید بهش حالت عمیقتری از ریلکسیشن رو یاد داد و اینکه چه سرگرمی ها و علائقی میتواند به شخص اجتنابی کمک کند
دوم اینکه وقتی فرد نرمال در جایی قرار دارد و اتفاق ناخوشایندی میفته او در همونجا می ایسته و این ناراحتی رو احساس میکنه و به خودش ثابت میکنه اگر من اینجا بایستم با وجودیکه احساسات دردناکی سراغ من اومده ولی کم کم این احساسات از بین خواهند رفت و این احساسات ناراحت کننده هستند ولی خطرناک نیستند و اینها رو باید به شخصیت اجتنابی اموزش داد و نیز به او یاد داد که وقتی شخصی به شما اخم میکنه یا لبخند نمیزنه یا مخالفت میکنه شما همونجا می ایستی و صحبتتو میکنی و در درون خودتو آروم میکنی.
سوم اینکه میدونیم شخص اجتنابی بطری احساسی درونیش پر شده.... که این پرشدن ناشی از پدر و مادر و عمه و رئیس و بچه است و این یک کلاف سردرگم شده و شما باید اینو براشون روشن کنید که مثلا اگر بطری درونی شما 10واحد پر شده 5 واحدش مربوط به دوران کودکی است 2 واحدش مربوط به همسر و 1 واحد مربوط به رئیس و ...لذا طرف میفهمه قرار نیست 10 واحد خشم و بدبختیشو گردن رئیسش بندازه و بجای اینکه به مقدار 10 واحد به رئیسش پاسخ بده 1 واحد پاسخ میده.
ج-رفتار
روانشناس باید با او صحبت کنه که شخص اجتنابی چطور با مردم حرف بزنه و آداب اجتماعی رو یادش بده و برخورد با غریبه ها تا صمیمی تر ها رو براش مشخص تر بکنه
در آخر شما میتونید ریشه این مسائل رو در کودکی او با او در میان بگذارید که علل و عوامل بوجود اومدن این مشکل به کجا برمیگرده.

آناتومی مغز (Anatomy of Brain)

۷۲ بازديد

آناتومی مغز-مهدی صارمی نژاد روانشناس شیراز

مغز انسان حدود 1500 گرم وزن داشته که کلاً داخل جمجمه قرار دارد .
مغز از قسمتهای زیر درست شده است :
۱- نیم کره های مغز
۲- تالاموس و گره های عصبی قاعده ای
۳- مغز میانی
۴- پل دماغی
۵- بصل النخاع
۶- مخچه

- نیم کره های مغز
نیم کره های مغز دو عدد بوده که از نظر نردبان تکاملی جدیدترین قسمت مغز می باشند . آنها هدیه اصلی خداوند به انسان بوده و تکامل آن از پستانداران از حدود پنجاه میلیون سال پیش شروع شده و در انسان نماهائی مانند «استرالوپیتکوس» به اوج خود رسید (2 میلیون سال پیش ) .
اختصاص ترین صفت تکاملی ازدیاد تعداد یاخته های عصبی بوده که پیشرفت شایان آن را در « هموهابیلیس» و «هموارکتوس» می توان مشاهده کرد.دوران طلائی بزرگ شدن مغز در « نئاندرتال » و «هموساپینس» (حدود یکصد هزارسال پیش) آغاز و به انسان ختم می شود.

بدون نیمکره های مخ ، انسان جاندار بی شعوری بیش نیست . تکوین شعور انسان عبارت بوده است از ازدیاد یاخته ها ( نتیجتاً اضافه شدن وزن مغز ) و ارتباطات آنها با یکدیگر برای بهتر شدن قدرت پردازش اطلاعات محیطی و درونی . در « مرگ مغزی » این قدرت از بین میرود چون کل ساختار مغز مضمحل می شود . در درون نیمکره ها حفره هایی پر از مایع نخاعی و جود دارند که بطن ها نامیده می شوند . دو نیمکره توسط جسم پینه ای به هم متصل می باشند که در حقیقت ارتباط اصلی نرونهای دو نیمکره با هم می باشند .

قسمت های مختلف تشکیل دهنده نیمکره ها شامل قسمت های زیر است :

۱- لوب پیشانی (Frontal Lobe)

۲- لوب آهیانه ای (Parietal Lobe)

۳- لوب پس سری (Occipital Lobe)

۴- لوب گیجگاهی (Temporal Lobe)

۵- لوب حاشیه ای (Marginal Lobe)

- لوب پیشانی
لوب پیشانی مهمترین قسمت تکامل یافته مغز است . مخصوصاً در انسان و انسان نماها این قسمت فوق العاده وسعت پیدا کرده است . قسمتهای خلفی لوب پیشانی ویژه فرمانهای حرکتی بوده و از هم گسیختگی نسج این قسمت باعث از کارافتادگی یک اندام می شود . تحریک هر قسمت از اندامها و سر بر روی مکان مخصوصی از این نوار باریک وجود دارد ، قسمتی از این ناحیه ، که بین دو نیمکره وجود دارد، مختص حرکات اندامهای تحتانی می باشد . درقسمت قدامی ناحیه حرکتی سرو دست مرکز کنترل حرکات چشم وجود دارد .
در نیمکره چپ ، مرکز حرکتی تکلم درلوب پیشانی می باشد . از هم پاشیدگی نسوج این ناحیه باعث گنگی شده و بیمار قادر به گفتار نیست .آنچه از لوب پیشانی باقی می ماند عبارتست از ناحیه ای که در جلو قرار داشته و مرکز شعور ، منطق ، تفکر و تا حدودی حافظه است . از بین رفتن این قسمت از مغز در دو طرف منجر به کم اهمیت دادن اصول اخلاقی شده و تصمیمات بیمار انفعالی می گردد . اگر آسیب بسیار شدید باشد خلاقیت حرکات از بین رفته و ممکن است با حالت اغماء اشتباه شود . یکی از راههای درمان امراض روانی ، در ابتدای سده حاضر ، عبارت بود از تخریب دو طرفه قسمتهای عمقی لوب های پیشانی و تبدیل بیمار به فردی که از نظر اجتماعی بیشتر قابل تحمل باشد . متأسفانه اثرات سوء این عمل جراحی باعث شد که بعداً کمتر مورد استفاده قرار گیرد .

- لوب آهیانه ای
وظایف لوب های آهیانه ای در طرف راست و چپ تا حدودی با هم فرق می کنند . علاوه بر تشخیص محل درد ، گرما ، لمس و محسوسات عمقی در باریکه پشت شیار مرکزی ، لب آهیانه ای در طرف راست بینش فضائی را در شخص بوجود می آورد . عوارض عمقی لوب طرف راست منجر به از دست دادن جهت یابی فضائی فرد گشته وطرف چپ بدن را در کارهای روزمره فراموش می کند . به حوزه بینائی چپ توجه نکرده و مثلاً ریش خود را در طرف چپ نمی تراشد ، چنین شخصی ردیابی فضائی خود را از دست می دهد . شدت عارضه در بعضی بحدی است که بیمار عضوی در طرف چپ بدن خود را از یاد می برد و فکر می کند مربوط به شخص دیگری است . لب آهیانه ای در طرف چپ علاوه بر جهت یابی فضائی و محسوسات طرف راست ، وظیفه تکلم را نیز بعهده دارد . اختلال در ریاضیات ، محاسبه ، تشخیص راست و چپ بدن ،خواندن و نوشتن و تکلم پس از آسیب رسیدن به لوب آهیانه چپ دیده می شود .

- لوب پس سری
لوب پس سری مسئولیت بینائی را عهده دار بوده و آسیب رسیدن به این ناحیه شخص را بطورکامل یانافص نابینا می کند . یکی از بهترین محسوسات محیطی که به وسیله آن مکانیسم پردازش اطلاعات در مغز به وسیله فیزلوژیست هائی مثل « هوبل » و « ویسل » در دانشگاه هاروارد برملا گشته عبارت است از « حس بینائی » این دو دانشمند به طور سیستماتیک پردازش اطلاعات را از شبکیه تا لوب پس سری دنبال کردند . کار اصلی این پژوهشگران عبارت بود از ثبت تحریک پذیری سلول های شبکیه ، ایستگاه زانوئی و قشر خاکستری مخ ( سلول های ساده ،پیچیده و فوق پیچیده ) در مناطق به اصطلاح 17 و18و19 « برودمن » لازم به یادآوری است که « برودمن» پژوهشگری بود که سطح مغز را از 1 تا 52 منطقه بر حسب انواع یاخته های قشر خاکستری طبقه بندی کرد. مثلاً منطقه 46 ویژه حافظه بوده و 44 بیان تکلم را به عهده دارد . « هوبل و ویسل» دریافتند که به ترتیب که اطلاعات از یک ایستگاه به ایستگاه دیگری منتقل می شده پیچیده تر و به حقیقت نزدیک تر می شود . مثلاً سلول های شبکیه و ایستگاه زانوئی فقط به بک نقطه نورانی پاسخ داده ، درحالی که سلول های ساده کورتکس بینائی تنها به یک نوار نورانی با محور خاص پاسخ می دهند . می توان تصور کرد که این نوار از تعدادی نقطه نورانی درست شده است . بنابر این ، سلول های ساده قشر خاکستری نسبت به یک نقطه نورانی بی تفاوتند . به همین ترتیب که جلو برویم مشاهده می شود که سلو لهای پیچیده کورتکس توسط یک لبه نورانی تحریک می شوند که محور مشخصی داشته ولی محل آن مهم نیست . بهترین ، تحریک برای یک سلول فوق پیچیده یک گوشه است . با در نظر گرفتن بحث بالا ، هر چقدر از منطقه 17 به طرف منطقه 19 می رویم وظیفه سلول ها پیچیده تر شده به تحریکی نوین پاسخ می دهند . این موضوع در تشخیص فاصله و رنگها بسیار صادق است .

- لوب گیجگاهی
این لوب در طرف راست نقش مهمی از نظر هنر تشخیص رنگها و جوانب مختلف دستگاههای موسیقی داشته و در طرف چپ تأثیر مهم آن درتکلم انسان است . درک صداهای شنیده شده و پردازش دستوری گفتار و آماده کردن پاسخ شایسته ، به وسیله لوب آهیانه چپ صورت می گیرد . آسیب رسیدن به لوب گیجگاهی گاهی باعث از بین رفتن توانائی نامگذاری افراد و اشیاء می شود . همچنین لوب های گیجگاهی راست و چپ با هم نقش مهمی در فعال نگهداشتن حافظه دارند. دروازه اصلی ورود اطلاعات محیطی به مغز و ثبت آنها در گرو سلامتی لوب گیجگاهی است .
به نظر می رسد که « هیپوکامپ» این ناحیه همگام با قسمت های دیگر لوب حاشیه ای نقش کلیدی در قبول یا رد اطلاعات داشته باشند .از این مکان است که اطلاعات منتشر شده از محسوسات محیطی به نقاط دیگر مغز مخصوصاً لوب های پیشانی می روند .بخش دیگری از فیبرهای آورنده اطلاعات به لوب گیجگاهی از ساقه مغز و هسته « مینرت» می باشد .
از بین رفتن « هیپوکامپ » منجر به عدم توانائی انسان در تثبیت حافظه شده و شخص قدرت انتقال اطلاعات رابه سایر نقاط مغز از دست می دهد .
اگر انسانی هر دو لوب گیجگاهی مخصوصاً دو « هیپوکامپ » را از دست بدهد برای همیشه قدرت ثبت اطلاعات از محیط را برای یادآوری در دراز مدت از دست خواهد داد .در ام- آر- آی روبرو هر دو لوب گیجگاهی به خاطر انسفالیت آسیب دیده و قدرت حافظه بیمار شدیداً صدمه دیده است . حس شامه نیز با لوب گیجگاهی ارتباط دارد .

- لوب حاشیه ای
لوب حاشیهای از قدیمی ترین قسمتهای مغز بوده و وظیفه اش بیان غرایض جنسی و تأمین احتیاجات احساسی و تنازع بقاست . لوب حاشیه ای در اصطلاع به « مغز اول » مشهور شده و از اینجاست که تمام اطلاعات پس از بررسی و فیلتر شدن می توانند به سایر نقاط مغز رسوخ کنند . احساس امنیت درونی با وجود لوب حاشیه ای امکان پذیر است . اینجا محل احساسات قلبی و فردی و عشق و دلدادگی است . با تکیه به« مغز اول » است که انسان کاری را انجام داده و سپس با مراجعه به منطق و « مغز جدید» یا « نئوپالیوم » پشیمان می شود . در این مکان است که موجود برای حفظ خود و خانواده حاضر است به استدلال کم محلی کند . کنترل اصلی سلسله اعصاب نباتی هنگام جنگ و ستیز یا پشیمانی و غم و اندوه در دست« مغز اول » یا « آرکی پالیوم » می باشد . بالاخره زبان اصلی نهفته در نگاه افراد به یکدیگرکه حاصل آن دوست داشتن فردی و یا تنفر از فردی دیگر می شود در لوب حاشیه ای است .

- تالاموس
تالاموس توده ای از سلولهای عصبی با اندازه های مختلف است که وظیفه پردازش و هم آهنگ کردن پیامهای حسی را در ارتباط با فعالیت های حرکتی داشته و دراین خصوص با گره های عصبی قاعده جمجمه ، قشر خاکستری مغز و مخچه در تماس دائم می باشد . تالاموس نیز نقش بی نهایت مهمی در دریافت درد و محسوسات محیطی دارد . آسیب یک طرفه به تالاموس باعث کرخ شدن طرف مقابل بدن و آسیب دو طرفه ، بیمار را به حالت بیهوشی می برد .

- گره های عصبی قاعده مغز
هسته های دم دار و عدسی شکل از مهمترین گره های عصبی قاعده مغز می باشند که ارتباط تنگاتنگ با تالاموس ، قشر خاکستری مغز و مخچه داشته و عملکرد اصلی آنها تنظیم فعالیت های حرکتی ماهیچه ها بوده و در تداوم حرکات آنها نقش مهمی دارند . نارسائی گره های عصبی قاعده مغز باعث لرزش های غیرارادی و سفتی و کمی تحریک ماهیچه ها شده و تابلوئی شبیه مرض پارکینسون را بوجود می آورد .

- ساقه مغز
از نظر تکاملی ساقه مغز یکی از قدیمی ترین قسمت های سلسله اعصاب بوده که علاوه بر حفظ هوشیاری و کنترل خواب ، تنفس و گردش خون ، محل گردهم آئی اعصاب جمجمه ای نیز می باشد که در تعیین تکلیف مرگ مغزی بسیار پراهمیت اند . اندازه و پاسخ مردمک ها به نور ، رفلکس های قرینه و سرفه ، حرکات چشمها ، زبان ، صورت ، حلق و حنجره نیز عمدتاً توسط ساقه مغز کنترل می شود .ساقه مغز گذرگاهی است دوطرفه برای گذشتن محسوسات از محیط خارج به طرف مغز و آوردن پیامهای عصبی از مغز و ساقه مغز به طرف نخاع و اندامها .
ساقه مغز محلّ تمرکز و پخش پیام های مهم و ابرانی به اقصی نقاط نخاع برای حفظ و کنترل قوام ماهیچه ها است که نهایتاً بر روی رفلکس های وتری نیز تأثیر می گذارند . این پیامها ، به طور مستقیم و غیر مستقیم ، از هسته های ساختمان مشبک در سطح « پل دماغی » و « بصل النخاع » و « مغز میانی » نشأت گرفته و به همراهی پیام های « هسته های قرمز » و « هسته های گوش داخلی » بر روی « نرون های حرکتی گاما » سرازیر می شوند . تحریک نرون های حرکتی گاما ، به طور غیر مستقیم ، پس از تحریک « نرون های حرکتی آلفا » قوام ماهیچه ها را زیاد کرده و آنها را سفت می کند . در این گونه موارد رفلکس های وتری نیز تشدید می شوند . هرگاه مغز از بین رفته ولی ساقه مغز از مغز میانی به پائین در حیات باشد ، رفلکس های وتری بسیار شدت یافته و ماهیچه ها آنقدر سفت می شوند که دست ها و پاها سیخ شده حالت « دِسِرِ بره» به خود می گیرند ، یا اینکه دست ها از آرنج خم شده و پاها سیخ می شوند که به این حالت « دکورتیکه» گویند . به تدریج که ساقه مغز وظایف خود را از دست داد ، قوام ماهیچه نیز از بین رفته آنها لَخت می شوند . در این زمان رفلکس های وتری نیز وجود ندارند . این حالت در « مرگ مغزی » به خوبی می شود به طوری که تمام ماهیچه ها شل بوده و رفلکس ها ناپدید گشته اند چون تمام ساقه مغز از کار افتاده است .
ساقه مغز از قسمتهای زیر تشکیل شده است :

۱- مغز میانی

۲- پل دماغی

۳- بصل النخاع .


۱- مغز میانی
بخش های مهمی از مغز میانی که در مرگ مغزی اهمیت دارند عبارتند از : ساختمان مشبک که مسئول حفظ سطح هوشیاری ، بوده ، پایک های مغزی که از الیاف و ابران حرکتی درست شده اند و اعصاب جمجمه ای سه و چهار که حرکات چشمها ، اندازه و پاسخ مردمک ها را به نور به عهده دارند . آسیب دو طرفه به ساختمان مشبک باعث حالت اغماء شده و اگر پایکهای مغز آسیب ببینند فلج اندامها و در مورد اعصاب سه و چهار ضعف حرکات چشم ها و بزرگ شدن مردمک ها با عدم پاسخ به نور را موجب می شود و اگر آسیب بسیار شدید باشد حرکات چشم عروسکی نیز از بین می روند . پس به این ترتیب با معاینه و تعیین سطح هوشیاری ، حرکات و مردمک های چشم و قدرت اندامها می توان به سالم بودن مغز میانی پی برد .

۲- پل دماغی
اجزاء مهم پل دماغی عبارتند از : قسمت دیگری از ساختمان مشبک ، اعصاب جمجمه ای پنج ، هسته عصبی شش و هفت و الیاف مرتبط کننده مخچه به سلسله اعصاب مرکزی .
آسیب دو طرفه به دو سوم فوقانی ساختمان مشبک پل دماغی باعث حالت اغماء شده و گرفتاری عصب شش ، حرکات چشمها را در محور افقی مختل و آسیب به عصب پنج باعث از بین رفتن حس قرنیه و رفلکس قرنیه می شود . بنابر این می توان با در نظر گرفتن سطح هوشیاری بیمار ، حرکات کره چشم و صورت و رفلکس قرنیه به و ضعیت تشریحی آن پی برد .

۳- بصل النخاع
این قسمت از ساقه مغز از ساختمان مشبک ، مراکز کنترل تنفس و گردش خون ، اعصاب جمجمه ای 9، 10،11،12 و الیاف حسی و حرکتی ای که مخچه ، نخاع ، ساقه مغز و نیمکره ها را به یکدیگر مربوط می کنند درست شده است . در بصل النخاع ، ساختمان مشبک نقشی در تأمین سطح هوشیاری نداشته و بلکه آسیب به این قسمت از مغز به صورت نارسائی شدید و تنفس و گردش خون خود را نشان داده و رفلکس سرفه از بین می رود . در صورتی که بیمار هوشیار باشد ، قدرت بلع در او از بین خواهد رفت .

- مخچه
مخچه درست در پشت سر و در قسمت خلفی پل دماغی و بصل النخاع قرار گرفته است . در حقیقت مخچه جعبه سیاه سلسله اعصاب مرکزی بوده که تعادل انسان را کنترل کرده سرعت و دامنهحرکات را طوری تنظیم می کند که آنها بدون نقص باشند . مخچه در ارتباط دائم با گیرنده های حسی محیطی و جمجمه ای بوده و از طریق مغز میانی و پل دماغی پیوسته وضعیت تعادل بدن را در اختیار تالاموس ، گره های عصبی قاعده مغز و قشر خاکستری می گذارد .

سه منبع اصلی ارتباط مخچه با اطلاعات محیطی عبارتند از :
۱- پیام هائی که از نخاع به مخچه می رسند و نقطه شروع آنها در ماهیچه ها ، زردپی ها ، پوست و مفاصل است . این پیام ها به سرعت مخچه را از وضعیت اندام ها ، مخصوصاً اندام های تحتانی ، در فضا آگاه می سازند . توسط همین پیام هاست که انسان دائماً بررسی کرده و حرکات را ظریف تر می سازد . اشکال در این سیستم باعث تلوتلو خوردن شخص هنگام راه رفتن می شود . کرمینه قسمتی از مخچه است که پردازش اطلاعات فوق را در دست دارد .
۲- پیام هائی که از گوش درونی به مخچه رسیده و دائماً آن را در جریان موقعیت فضایی سروگردن قرار می دهند . به وسیله این اطلاعات مرکز ثقل انسان درون سطح مقطع بدن بر روی زمین قرار می گیرد . کنترل اصلی تعادل حرکات چشمها و محور عمودی بدن از وظایف این سیستم است . حفظ تعادل در حرکات مستلزم چرخشی سلامتی این قسمت از مخچه است که در قاعده آن قرار دارد .
۳- اطلاعاتی که از مغز رسیده و نقش اصلی کنترل حرکات ظریف اندام ها ( مخصوصاً دست ها ) را به عهده دارند . اختلال در این سیستم باعث شلختگی در حرکات مهارتی می شود . نیمکره های مخچه همگام با مغز در این مورد به انسان یاری می کنند . عملکرد مخچه در بیماری که به حالت اغماء است از اهمیت کمتری برخوردار است .

 

جریان خون مغز
خون رسانی به مغز توسط سرخرگ های سبات و مهره ای صورت می گیرد که مجموعاً چهار عدد بوده و حدود یکهزار سانتی متر مکعب در دقیقه به مغز خون می رسانند . این میزان بسیار زیاد خون مبین سرعت متابولیسم بالای مغز بوده و نیاز شدید به اکسیژن و گلوکز است . زمان جریان خون از سرخرگ های سبات تا سیاهرگ های وداج حدود ده ثانیه است .قطع کامل جریان خون مغز پس از مدت پنج تا ده ثانیه منجر به بیهوشی می شود و اگراین زمان از ده دقیقه بیشتر شود نسج مغز از بین می رود .

ساختمان مشبک
یکی از سری ترین مناطق سلسله اعصاب مرکزی ، ساختمان مشبک است که درست در مرکز ساقه مغز قرار داشته و از بصل النخاع تا قسمت فوقانی مغز میانی کشیده می شود . کمتر جائی از سلسله اعصاب مرکزی است که ساختمان مشبک در آن دست نداشته باشد . ساختمان مشبک از تعداد زیادی سلول به اندازه های مختلف درست شده که زوائد آنها نسبتاً کوتاه می باشند . علاوه برساقه مغز ، نخاع ،مخچه ، اعصاب جمجمه ای ،گره های عصبی قاعده مغز ، تالاموس و نیمکره ها همه با ساختمان مشبک ارتباط دارند . علاوه بر این که ساختمان مشبک قدیمی ترین قسمت سلسله اعصاب مرکزی است ، درکنترل خواب ، قوام ماهیچه ها « تن ماهیچه ای» و درد نیز نقش کلیدی دارد ولی وظیفه اصلی آن برقرار داشتن سطح هوشیاری است . هرگونه ضایعه نسجی ، حتی یک میلی متر ، اگر دو طرفه باشد و در ساختمان مشبک اتفاق افتد منجر به از دست رفتن هوشیاری می شود .

بطن های مغز
درون مغز انسان حفره هائی وجود دارند که بطن نامیده می شوند . دو بطن درنیمکره ها و بطن سوم بین گره های عصبی قاعده مغز ، بطن چهارم در پشت ساقه مغز بوده که مخچه آن را می پوشاند . درون بطن های مغز مایع مغزی نخاعی وجود دارد که درون بطن ها و روی سطح مغز درجریان است تا جذب شود . وزن مغز درون مایع مغزی نخاعی حدود 50 گرم است .

پوشش های مغز ، مخچه وساقه مغز
این قسمت ها توسط سخت شامه و دو لایه نرم شامه پوشانیده شده است که وظیفه حفظ و حراست آن را به عهده دارند .

فیزیولوژی مغز
مغز از فعال ترین و آسیب پذیر ترین اعضای بدن انسان بوده و در حالی که جزء کوچکی از ساختار ماست اما برای تأمین تغذیه خود احتیاج به بیش از یک لیتر خون در دقیقه دارد . زیاد بودن میزان سوخت و ساز مغز است که مقاومت آن را نسبت به کمبود اکسیژن و گلوکز بسیار کم می کند . یاخته های مغز بیش از چند دقیقه توانائی کمبود اکسیژن را ندارند و در صورد ادامه هیپوکسی برای همیشه قدرت پردازش خود را از دست می دهند . از دست رفتن قدرت پردازش خود را به صورت تضعیف مشاعر و خلاقیت فکری نشان می دهد .
اگر سی تی اسکن طبیعی با سی تی اسکن مغزی که اکسیژن به آن نرسیده مقایسه شود ، می توان شدت آسیب به مغز را از میزان کم شدن ضخامت قشر مخ تشخیص داد .
یکی از دلایل مهم ضربه پذیری مغز فراوانی تعداد و ارتباطات یاخته های آن است . از حدود سه میلیون سال پیش ، به طور روز افزونی ، به وزن مغز انسان نماها اضافه شده است ، مثلاً درحالی که حجم مغز یک انسان نما پا نصد سانتی متر مکعب است ، در انسان این حجم به یکهزارو پانصد سانتی متر مکعب می رسد . تعداد یاخته های مغز ما حدود پنج تا ده هزار میلیون بوده که با هم شبکه بسیار پیچیده ای از ارتباطات عصبی را درست می کنند. این تعداد یاخته در جانداران پست کمتر بوده و ارتباطات عصبی ضعیف تر می باشند . مدارهای الکتریکی فعال ، پایه و اساس کار مغز را تشکیل می د هند که به صورت سطح هوشیاری جلوه گر می شوند . مغز جزء لاینفک پدیده حیات بوده و سایر اعضاء ناگزیر از فرمانبرداری هستند و تلاش آنها برای بر پانگداشتن آن است . از قدیم در ضمیر انسان همیشه این پرسش مطرح بوده که چه چیز باعث زنده و فعال بودن انسان می شود ؟
حیات کجاست ؟ روح چیست ؟ و نتیجتاً در این مورد بحث های زیاد فلسفی ، دینی وعلمی وجود داشته و دارد .
حدود چهار هزار سال پیش ، سومری ها ، آشوری ها و مردم بین النهرین ، سرچشمه حیات را در کبد می دانستند. در زمان فراعنه ، مصری ها معتقد بودند که همراه با مرگ انسان روح « با» از بدن پرواز می کند . آنها باور داشتند که روح انسان در قلب و احشاء او می باشد . در زمان تمدن طلائی یونان قدیم ، حدود چهار صد سال قبل از میلاد ، افلاطون ، به دلیل این که ستارگان و عالم به صورت کروی بودند و مغز نیز گرد بود ، وجود روح را در سر می پنداشت . ارسطو که خود شاگرد افلاطون بود ، برعکس ، می پنداشت که حیات انسان در قلب اوست و محتملاً برهانی که این طرز فکر از آن نشأت گرفته عبارت بود از مردن حیوان با از دست رفتن گردش خون بدن .
با شروع مسیحیت و ابتدای تمدن روم ، در حدود دویست سال بعد از میلاد ، به اعتقاد ابن سینا ، جالینوس با کالبد شکافی های خود به وجود بطن های مغزی پی برد ( دو بطن در طرفین یکی در وسط و یکی در پشت ساقه مغز ).
همچنین ، او که پزشک گلادیاتورهای رومی بود شدیداً با گفته های ارسطو ، که محسوسات و حیات در قلب جای دارند ، مخالف بود . وی با بررسی های آزمایشگاهی مشاهده کرد که هرگاه بر روی مغز حیوانی فشار آورده شود بلافاصله بدن او فلج می شود در حالی که فشار بر روی قلب این حالت را بوجود نمی آورد . متأسفانه شدت نفوذ عقاید افلاطونی و ارسطوئی آن چنان زیاد بود که افکار جالینوس مورد قبول عام واقع نشد .
اصول طرز تفکر قرون وسطائی را در ادغام افکار جالینوس و افلاطون می توان دانست . پس از گذشت زمان اعتقاد بر این قرار گرفت که بطن های طرفی مغز مرکز دریافت محسوسات بوده که بتدریج دربطن سوم تبدیل به منطق شده و نهایتاً در بطن چهارم به صورت حافظه باقی می مانند . این روند فکری بیش از یکهزار وسیصد سال دوام آورد . از جمله پژوهشگرانی که در تغییر طرز فکر آن دوران نقش مهمی را بازی کرد لئوناردو داوینچی بود . او با کالبدشکافی های خود دریافت که محسوسات به تالاموس رفته و هم او بود که قالب مومی بطن های مغز گاو را ساخت .حتی داوینچی نیز در سده پانزدهم تحت تأثیر شدید افکار « جالینوس ، افلاطون » بود و مصّر بود که بطن سوم ، و نه بطن های طرفی ، مرکز حواس پنجگانه می باشد . مخالفت داوینچی با اصولی غیر اصول علمی برای پژوهش در مورد فرضیات علمی و سعی او در رواج کالبد شکافی باعث شد که کلیسا با او سخت مخالفت کند به طوری که درسال 1515 حکم اخراج او از رم توسط پاپ امضاء شد .
بت شکن بعدی ، در مورد تفحص در علوم ، دکارت بود . برخلاف داوینچی ، دکارت علاقه ای به کالبد شکافی نداشت و ظنّ او درمورد امکان اشتباه حواس پنجگانه باعث شد اصول تفکر را در پژوهش بنیان گذارد . در قرون شانزدهم و هفدهم نحوه عملکرد مغز در مورد حیات انسان هنوز از آنچه درقرون گذشته رواج داشت نشأت می گرفت . در نموداری که دکارت وصف می کرد طرح کلی این بود : حیات انسان در کبد بوجود آمده و به قلب می رود . از قلب به قاعده مغز رفته پس از مخلوط شدن با هوای تنفسی از طریق غذه کاجی به بطن های مغز می ریزد . سپس روان از طریق روزنه های متعدد وارد مجاری باریکی شده و از آنجا به اعضاء مختلف حرکتی ، مخصوصاً ماهیچه ها ، می رود .
نا گفته نماند که پیشرفت علوم و فلسفه در مشرق زمین بین قرون هشتم و یازدهم زبانزد خاص وعام بوده و اغلب پژوهشگران دوران طلائی اسلام در نشان دادن تشریح انسان از نمودارهای هندسی استفاده می کردند .شهرت پژوهشگران و اطبائی همانند « رازی» در سده دهم و « ابن سینا» با کتاب قانون وی در سده یازدهم هجری بر کسی پوشیده نیست .
بالاخره رسالت بزرگانی درعلوم مانند داوینچی و ابوعلی سینا بدست کالبد شکافانی مانند « وسالیوس» و « توماس ویلیس» افتاد . بتدریج تشریح دقیق تر و بهتر شد به طوری که دقت « وسالیوس» درثبت جزئیات تشریح مغز کاملاً آشکار است . گرچه از قرون شانزدهم و هفدهم بر همه آشکار بود که مرکز حیات و منطق و مشاعر در مغز می باشد ولی این که آیا کدام نقطه از مغز چه چیزی را کنترل می کند هنوز مشخص نبود . آنچه مسلم است این که در اذهان تبلور چنین افکاری دیده می شد و همه درپی آن بودند که فلان خط شخصیتی افراد از کجا سرچشمه می گیرد . تصوراتی که گاهی اوقات نیز منجر به استفاده های نامشروع از علم بشود رواج داشت .
یکی از پدیده های بسیار جالب سده هیجدهم که شبیه به « کف شناسی » بود به نام «فرنولوژی» خوانده می شد . بانی فرنولوژی شخصی بود به اسم « ژوزف گال» این فرد زرنگ در پی این بود که روشی را پیدا کند تا توسط آن بتواند شخصیت فکری و شعوری شخص را بیان کند .« گال» متوجه شده بود دانش آموزانی که چشم های مشخص و برجسته ای دارند دارای ضریب هوشی بالائی می باشند . به همین دلیل او به زندانها ، دبیرستانها و دیوانه خانه ها رفت تا بتواند فرمولی پیدا کند که بتوان به وسیله آن از وضع ظاهری سر یک نفر به ذات او پی برد . آقای گال سطح سر را به مناطقی تقسیم کرد که هر کدام برحسب برآمدگی و فرورفتگی بخصوصی که داشتند بیانگر یک صفت خاص فرد بود . فرنولوژی در قرون هیجدهم و نوزدهم در بیشتر جاهای اروپا رواج کامل داشت . کلینیک های مخصوص فرنولوژی در اروپا تأسیس شد و به آمریکا نیز سرایت کرد . به این ترتیب در می یابیم که حتی تا سده هیجدهم و اوایل سده نوزدهم نیز در بررسی کارکرد مغز در مجامع علمی از هم گسیختگی کلی وجود داشته است .
ضربه اصلی به فرنولوژی زمانی وارد شد که در اواسط سده نوزدهم حادثه غیر منتظره ای در آمریکا و چشم های تیزبین طبیبی در اروپا اساس آن را در هم ریختند .
داستان از این قرار بود که در فرانسه جراحی به اسم « پیربروکا» بیماری را با ضعف طرف راس و گنگی پیگیری می کرد . درمانهای معمولی تأثیری نبخشیده و بیمار مزبور نهایتاً فوت کرد . خوشبختانه « بروکا» در اندیشه بود و بلافاصله بیمار را کالبد شکافی کرده و در مغز او ناحیه ای را پیدا کرد که بر اثر سکته مغزی از بین رفته بود . « بروکا» برای اولین بار رازی را که در قرون گذشته بر بشر نهفته بود برملا کرد که آن اختصاص مناطق مختلف مغز به وظایف مشخص و ویژه ای بود . او مبنای پژوهشهائی را گذاشت که بعداً ما را قادر کردند که سطح مغز را بر حسب کار ویژه ای که انجام می دهد تقسیم بندی کنیم .
در همان ایام در منطقه صخره ای ایالت « ورمانت» آمریکا حادثه مشابهی رخ داد . کارگران بشدت مشغول نصب ریل های آهن بودند . سرکارگر « گِیج» در حال بررسی علت عمل نکردن انفجار باروت بود که جرقه ناشی از برخورد دیلم با سنگ موجب انفجار و پرتاب آن به بیرون و مجروح شدن پیشانی او گردید . جراحت مغز آقای گِیج بتدریج در بیمارستان التیام یافت ولی اثرات آن بر روی شخصیت او غیرقابل باور و انکاربود . این حادثه آقای گِیج را از فردی جدی و وقت شناس و با ادب تبدیل به شخصی انفعالی ، بی ادب و لاابالی کرد . در حالی که قبل از سانحه او به فکرخانواده و آینده خود بود ، بعد از آن دربدر شد و بدور از خانواده آس و پاس و گمنام درگذشت .
دو حادثه بالا مبنای تشخیص تشریحی امراض مختلف توسط حرفه اعصاب داخلی تا کنون می باشد . مثل جانبازی که به خاطر ورود و خروج ترکش از نیمکره چپ دچار فلج راست شده است .
جنبه دیگر کارکرد مغز ، « فیزیولوژی» مستلزم آزمایش های بسیار ساده « گالوانی» در ایتالیا بود . گالوانی برای اولین بار ثابت کرد که در مغز حیوانات الکتریسیته وجود دارد . از جمله تفریحات او این بود که در شب های توفانی سربرقگیری را به مغز قورباغه و پای قورباغه را توسط سیمی به زمین وصل می کرد . سپس او با کمال تعجب مشاهده می کرد که هنگام رعد و برق بدن قورباغه به تشنج در می آید . «گالوانی» پیش بینی کرد که در مغز انسان و حیوانات چیزی به اسم« الکتریسیته حیوانی» وجود دارد . اثبات وجود« الکتریسیته حیوانی» مستلزم اختراع « گالوانومتر» در سال 1820 بود .
کشف الکتریسیته و تحریک پذیری مغز توسط آن به وسیله « فریش و هیتزیک» دو دانشمند آلمانی در اواخر سده نوزدهم انجام شد . این دو دانشمند مشاهده کردند که تحریک سطح مغز باعث تحریک و حرکت ناگهانی اندامهای آنها می شود .
مجموعه مشاهدات کلینیکی بیماران صرعی توسط « جاکسون» در انگلیس به همراه نتایج حاصل از آسیب های وارده به سطح مغز توسط « فلورنس» فرانسوی ، « گولتز» و « مانک» آلمانی مقدمه ای شد برای بسیج همگانی به منظور یافتن نقاط ویژه ای از سطح مغز که مسئول وظیفه ای بخصوص می باشند . این کوشش ها تا زمان « پنفیلد» کانادائی تا اوایل سده بیستم طول کشید تا بتوان نقشه سطح مغز را کشیده و نقاطی را که وظایف مشخصی دارند ردیابی کرد . «پنفیلد» توانست با تحریک الکتریکی سطح مغز در بیمارانی که با بی حسی موضعی عمل می شدند و تحلیل پاسخ آنها به تحریک ، نقاط مختلف قشر خاکستری را از نظر وظیفه ای که انجام می دهند دقیقاً طبقه بندی کند . طبق یافته های او لوب پیشانی مخصوص اعمال حرکتی و مشاعر عالی فرد ، دو طرف آهیانه ویژه اعمال حسی و لوبهای پس سری مختص حس باصره هستند . طبق همین پژوهش ها ، نیمکره چپ مغز اختصاص به تکلم داشته و نیمکره راست ، ارتباطات فضائی را برای انسان به وجود می آورد .
شروع فیزیولوژی مستلزم ثبت امواج مغزی توسط « برگر» آلمانی بود که در اواخر سده نوزدهم انجام شد و نواز مغزی را به ما معرفی کرد . سرعت پیشرفت فیزیولوژی سلولی زمانی به اوج خود رسید که « رامون کاخال» اسپانیائی تئوری سلولی را درمغز به اثبات رساند و سپس پژوهش های مداوم توسط « هاجکینز» و « هاکسلی» که اختلاف سطح الکتریکی را دریاخته های مغزی اندازه گرفتند و سپس انجام تحقیقات « جان اکلز» در انگلیس و « هوبل» و « ویسل» در آمریکا می باشد .
هم اکنون یک بار دیگر بشر بر سر دوراهی قرارگرفته است . چگونه اطلاعات محیطی توسط حواس پنجگانه گرفته شده و درنقاط مختلف ذخیره می شود؟
حافظه فعال چگونه بوجود می آید ؟ ارتباطات مغز چگونه است ؟ زبان ارتباطی و شیمیایی مغز چیست ؟ در این مورد بایستی از کارهای با ارزش « اریک کاندل» و « ورنون مانت کاسل» درآمریکا صحبت به میان آید که یک بار دیگر فیزیولوژی مغز را ورق زده و به جنبه نوین و ملکولی آن پرداخته اند .
درحال حاضر برای بشر ثابت گشته که همه چیز ما مغز ماست :
تحرک ، زبان و خط ، سرازیر شدن در ورطه عصیان ، عشق و دلدادگی ، خشم و ترس و کنترل تمام کارهای حیاتی بدن مثل گردش خون و تنفس .

برای مطالعه بیشتر به این مقاله از آقای صارمی نژاد مراجعه فرمایید.

تعریف سطح هوشیاری و حالت اغماء
درتعریف سطح هوشیاری اختلاف نظر وجود دارد . آیا سطح هوشیاری یک طوطی به اندازه سطح هوشیاری انسان است ؟ و آیا سطح هوشیاری تمام افراد روی زمین با هم برابر است ؟ چه فرقی است بین سطح هوشیاری یک سیاستمدار زبردست و انسانهای معمولی اجتماع ؟ یا این که چه بُعدی از هوشیاری را مولانا درک می کرد که دیگران از فهم آن عاجز بودند ؟ به نظر می رسد که همه متفق القولند که دو شق در سطح هوشیاری وجود دارد ، یکی آن که از ساختمان مشبک ساقه مغز نشأ‌ت گرفته و در تمام موجودات زنده از ماهی طلائی تا طوطی و سنجاب و انسان وجود داشته و عامل اصلی اطلاع جاندار از محیط درون و بیرون خود است . هدف از این چنین سطح هوشیاری عبارتست از کمک به موجود زنده برای تولید مثل ، تغذیه ، جنگ و جدال و آنچه لازم است که موجودیت او تأمین شود . بنابر این می توان گفت که سطح هوشیاری حاصل از ساختمان مشبک ساقه مغز در دایناسورها که دویست میلیون سال پیش روی زمین پرسه می زدند به همان میزان در بقای حیوان با ارزش بود که سطح هوشیاری انسان فعلی که عمری حدود یکصدهزارسال دارد. با وجودی که مغز دایناسورها به مراتب از مغز پستانداران فعلی پست تر بود ولی قرعه تکامل با جهشی برتر نصیب انسان نماها شد که عمری حدود دو میلیون سال بیش ندارد یعنی در حقیقت زمانی که انسان نماها شروع به کاربری دست خود کردند . اولین آثار مدون بکارگیری مغز جدید در انسان حدود هفده هزارسال پیش بود که آثارش به صورت نقاشی بر روی دیوارهای غاری در فرانسه نمایان است . در این زمان است که انسان باضمیر خود در تماس بوده و تصویر از بین رفتن همنوع خود را توسط یک گاو وحشی به وجود می آورد .آنچه مغز جدید به انسان داد در هیچ موجود زنده دیگری نظیر آن وجود ندارد . دو فرآیند مهم مغز جدید عبارت بودند از قدرت تکلم و گسترش بی همتا در تجزیه و تحلیل محیط خود . هیچ کلمه ای به تنهائی نمی تواند این توانائی فکری انسان را بیان کند . توانائی که مشتمل می شود بر قدرت تصور ، آینده نگری ، استدلال ، حکمت ، بیان احساسات ، منطق ، حافظه تحلیل و …….. این شاخه دوم سطح هوشیاری است که توسط نواحی مختلف قشر خاکستری نیمکره های مغز به مرحله عمل درمی آید . تا کنون پژوهش در مورد یافتن مرکزی برای این همه فعالیت ها در سطح عالی مغز عقیم بوده ولی تصور می شود که رمز کار در ازدیاد تعداد واحدهای مسئول برای پردازش اطلاعات در مغز انسان است . با در نظر گرفتن بحث بالا ، از بین رفتن سطح هوشیاری مستلزم عدم کارآئی ساقه مغز ( ساختمان مشبک ) و یا قشر خاکستری دو نیمکره می باشد . به همین دلیل است که در مرگ مغزی بررسی ساقه و نیمکره مغز از اهمیت زیادی برخوردار می باشد .

چه کسی در حال اغماء است ؟
بیماری که به پزشک معاینه کننده پاسخ مقتضی ندهد و پلکهایش بسته باشد در حال اغماء است .در بیشتر موارد چنین بیماری قدرت تکلم را از دست داده و تماس با او غیرممکن است . بدیهی است اگر بیمار سخنان ما را درک نکند در این صورت از نحوه پاسخ به تحریکات دردآور می توانیم به عمق حالت اغماء پی ببریم و در صورتی که بیمار پاسخی به تحریکات دردآور ندهد اغماء او کامل است .به زبان ساده می توان گفت که در مرگ مغزی ، بیمار به هیچ گونه تحریکات محیطی پاسخ نداده ، چشمان او بسته است ، سخنی بر زبان نیاورده و درک مفاهیم گفتاری در او از بین رفته است .

چه عوامل باعث حالت اغماء می شوند ؟
هرعاملی که باعث از کار افتادن دو طرفه قشر خاکستری مغز شود ، موجب حالت اغماء خواهد شد . بنظر می رسد که آسیب به یک نیمکره برای ایجاد حالت اغماء کافی نیست .از عللی که به دونیمکره آسیب می زنند عبارتند از : ضربه های مغزی ، خفگی با گاز ذغال ، مننژیت ، نرسیدن اکسیژن به مغز در اثر ایست قلبی یا دار زدن ، نارسائی های کلیه و کبد .
همانطوری که برترین عملکرد قشر خاکستری مغز در نیمکره ها هوشیاری کامل است برعکس آن حالت اغماء می باشد .
بیشتر ضایعاتی که به ساقه مغز وارد می شوند ، اگر ساختمان مشبک را در دو طرف گرفتار کنند ، تولید حالت اغماء می کنند . این ضایعات معمولاً در ناحیه مغز میانی یا پل دماغی می باشند .
در اینجا لازم است گفته شود که بیشتر تحریکات عصبی که از ساختمان مشبک نشأت می گیرند از طریق راههائی که این قسمت از مغز را به تالاموس متصل می کند به قشر خاکستری مغز رسیده باعث فعال شدن این ساختمان می گردند . در این صورت می توان گفت که آنچه به قشر مغز نیرو می دهد ، که خود را به بهترین وجهی بیان کند ،هسته مرکزی ساقه مغز یا ساختمان مشبک است .

معاینه بیماری که در حالت اغماء می باشد :
همان طوری که گفته شد عالی ترین فرآیند مغز انسان میزان هوشیاری است.
در گذشته راه ساده ای برای بررسی کمّی میزان از دست دادن سطح هوشیاری وجود نداشت ولی امروزه ضریب هوشیاری را می توان با معیارهای زیر اندازه گرفت .
۱- میزان بیداری ( چشمها ) ضریب 1تا4
۲- میزان حرف زدن ضریب 1تا5
۳- میزان دقت در حرکات ضریب 1تا6
بیماری که ضریب هوشیاری پانزده داشته باشد کاملاً طبیعی بوده و بر عکس ضریب هوشیاری 3 اغماء کامل را نشان می دهد ، یعنی اینکه در همه حالات چشمهای او بسته است . هم چنین تحت هیچ شرایطی او صحبت نکرده و به هیچ نوع تحریک دردآور یا غیره پاسخ نشان نمی دهد .

 

مردمک
همان طوری که در یک دوربین عکاسی برای داشتن عکس واضح و زیبا میزا ن نوری که به فیلم برخورد می کند بایستی کنترل شده باشد ، در چشم نیز برای اینکه شییء را مشخص تر ببینیم لازم است میزان نوری که به شبکیه برخورد می کند حساب شده باشد . مردمک چشم چنین وظیفه ای را به عهده دارد .عملکرد مردمک نیاز به هماهنگی چشم ،اعصاب باصره ، مغز میانی ، اعصاب سمپاتیک و پارا سمپاتیک دارد .
انقباض تارهای ماهیچه ای حلقوی که با تحریک اعصاب پاراسمپاتیک صورت می گیرد باعث کوچک شدن و انقباض تارهای ماهیچه ای شعاعی که توسط اعصاب سمپاتیک صورت می گیرد موجب بزرگ شدن مردمک ها می گردد . جزئی از تحریکات نوری که از شبکیه به سمت مغز در حرکت هستند ویژه عملکرد مردمک می باشند . اصولاً پیامهای عصبی که مخصوص روئیت اشیاء می باشند نهایتاً به لوب پس سری مغز رسیده ولی آن جزئی که مخصوص باز و بسته شدن مردمکها است از وسط راه به مغز میانی رفته و به هسته عصب سوم جمجمه ای می رسد . انقباض و انبساط ماهیچه های حلقوی و شعاعی در عنبیه در حال تعادل است . گرچه مراکز اصلی اعصاب سمپاتیک و پاراسمپاتیک در مغز می باشند ولی آن عده از الیافی که به طور ثانویه پیامهای خود را به مردمک رسانیده و مربوط به اعصاب سمپاتیک هستند درنخاع جای داشته و توسط شریان سبات به مردمک وارد می شوند در حالی که آن عده که ارتباط با پاراسمپاتیک دارند در مغز میانی بوده و از طریق عصب جمجمه ای سوم مردمک را تحریک می کنند . در این صورت قابل فهم است که هرگونه آسیبی که به چهارچوب قاعده مغز ( هیپوتالاموس) ، مغز میانی ، پل دماغی ،بصل النخاع ، و نخاع و گیرنده های محیطی آنها وارد شود روی اندازه مردمک و سرعت پاسخ آنها به نور تأثیر می گذارد . دربیشتر موارد، بزرگ شدن مردمکها نشانگر کم شدن اثر اعصاب پاراسمپاتیک و غلبه اعصاب سمپاتیک روی ماهیچه های عنبیه می باشد . برای مثال ، تخریب عصب سوم جمجمه ای و مغز میانی منجر به بزرگ شدن مردمکها شده و اگر آسیب و سیع بوده و علاوه بر مغز میانی ، ساقه مغز و هیپوتالاموس را نیز از بین ببرد ، اندازه مردمکها در حد وسط بوده و به نور پاسخ نمی دهند .

رفلکس های چشم عروسکی
برای واضح دیدن اشیاء الزاماً بایستی تصاویر آنها بر روی نقطه زرد قرار گرفته و همان جا بمانند ، ولی حرکات سر ، گردن و بدن به طور مرتب باعث جابه جائی تصاویر بر روی شبکیه شده که برای مقابله با این وضعیت ، مغز دائماً پیامهائی را که از گردن و گوش می رسند تجزیه و تحلیل کرده و حرکات چشم را منظم می کند . به عبارت دیگر ، حرکات کره چشم در حدقه تابع حرکات سر نبوده و بر عکس آنهاست تا تصویر بر روی نقطه زرد تغییر وضعیت ندهد .
اگر زمانی که به طور مستقیم به طرف جلو نگاه می کنیم سر به طرف چپ برگردد ، کره چشم خیلی سریع به طرف راست منحرف شده و محور دید را ثابت نگه می دارد . اگر کره چشم کورکورانه از سر پیروی می کرد ، محور دید تغییر کرده وهدف ، که دیدن شیئی بود ،برآورده نمی شد.
در مورد بالا چرخش محور کره چشم به طرف راست توسط ماهیچه های آن صورت می گیرد . اگر بخواهیم کمی به جزئیات وارد شویم متوجه خواهیم شد که خبر تغییر مکان سر از طریق گیرندهائی که در گردن و گوش قرار دارند به مغز داده سپس شرایط مکانی کره چشم توسط مغز محاسبه شده و به ماهیچه های چشم دستور می دهد که دقیقاً چشم ها را چقدر به طرف راست منحرف کنند . پس الیاف عصبی آورنده این پیامها از گردن و گوش داخلی به ساقه مغز و ارتباط آنها به مخچه و مغز و الیاف آورنده فرمانهای مغز به ساقه مغز و ماهیچه ها باید کاملاً سالم باشند . وارد شدن هرگونه آسیب به این سیستم باعث ضعف حرکات چشم عروسکی شده و یا اینکه آنها را کاملاً از بین می برد . از بین رفتن حرکات چشم عروسکی می تواند نشان دهنده آسیب به ساقه مغز باشد . حرکات چشم عروسکی فقط با کم شدن سطح هوشیاری ظاهر می شوند و با مرگ مغزی از بین می روند.

رفلکس آب سرد
اگر به دلائلی نتوان حرکات چشم عروسکی را بررسی کرد ( مثلاً شکستگی گردن ) ، با بکارگیری آب سرد می توان مجاری نیم دایره ای گوش داخلی را تحریک کرده و حرکاتی شبیه حرکات چشم عروسکی تولیدکرد . معمولاً در حالت اغماء حرکات جهشی چشمها از بین رفته و حرکات تعقیبی باقی می مانند . اگر ارتباط بین گوشها‌ ، ساقه مغز ، مغز و مخچه سالم باشد ، تحریک مجاری نیم دایره باعث انحراف چشمها به طرف گوش تحریک شده می باشد. اگربه دلائلی ساقه مغز کار خود را درست انجام ندهد رفلکس آب سرد از بین رفته وچشم ها با تحریک از جای خود تکان نمی خورند .

رفلکس قرنیه
تحریک قرنیه باعث بسته شدن پلکها به طور خودکار شده تا آسیبی به چشم نرسد .قوس آوران این رفلکس توسط عصب سه قلو بوده که درساقه مغز با هسته عصب حرکتی صورت ارتباط حاصل کرده و نهایتاً قوس و ابران به ماهیچه پلک رسیده و چشم را می بندد . رفلکس قرنیه در مقابل آسیب ها بسیار مقاوم است و معمولاً آخرین رفلکس است که از بین می رود . از کار افتادن رفلکس قرنیه از معیارهای قوی مرگ مغزی است .

حرکات تنفسی
نظم حرکات تنفسی توسط لوب های پیشانی ، داینسفال ، مغز میانی ، پل دماغی و بصل النخاع صورت می گیرد . وارد شدن آسیب به هرکدام از قسمت های بالا ترکیب به خصوصی از دم و بازدم را به وجود آورده ، ولی هرگاه آسیب به بصل النخاع برسد سیستم خودکار دم و بازدم از کار افتاده دامنه و فرکانس تنفس کاملاً مختل می شود . اگر بصل النخاع به طور کلی مضمحل شود ، بیمار دچار ایست تنفسی شده و تلف می شود . در بیماری که مبتلا به مرگ مغزی است اگر تنفس به طور مصنوعی کنترل نشود ، قلب نیز از کارافتاده و فرد از بین می رود .

رفلکس سرفه
تحریکات نای و نایچه ها معمولاً تولید سرفه شدید کرده ، قوس های آوران و وابران توسط عصب دهم جمجمه ای و اعصاب مهره ای کنترل می شوند . آسیب جبران ناپذیر به ساقه مغز این رفلکس را نیز از بین می برد .

قوام عضلات « تُن»
در بیشتر مواردی که به مغز آسیب مهمی وارد شده و سطح هوشیاری کم می شود قوام عضلات نیز تغییر کرده و عمدتاً سفت تر می شوند . دراین صورت باز و بسته کردن مفاصل مشکل می شود چون ماهیچه ها شل نیستند . البته در بعضی موارد از مسمومیت ها ، در حالی که بیمار در حال اغماست ، ممکن است « تُن» ماهیچه کمتر گردد . زیاد شدن « تُن » بخاطر برداشته شدن اثر مهاری قشر خاکستری مغز از روی ساقه مغز است که دائماً سعی دارد قوام عضلات را زیاد کند . ازدیاد قوام عضلات به خاطر تحریک نرون حرکتی « گاما» می باشد . هرگاه قوام به حداکثر برسد ، بیمار به صورت « دِسِره بره» شده و ماننده چوب خشکی می شود که دست ها و پاها کنار او قرار دارند .
در بیشتر موارد مرگ مغزی ، برعکس ، بخاطر اضمحلا ل ساقه مغز ، « تُن» ماهیچه نیز از بین رفته ، اندامها شل شده و مفاصل را به راحتی می توان حرکت داد .

رفلکس های وتری
همگام با بدتر شدن حالت اغماء ( جز در موارد مسمومیت ) ، رفلکس های وتری نیز شدت پیدا کرده و با رفلکس های غیرطبیعی مانند رفلکس « هافمن» یا « بابینسکی» مخلوط می شوند . در بیشتر موارد مرگ مغزی ، رفلکس های وتری از بین رفته ، « بابینسکی» نیز ناپدید می شود .

مرگ مغزی
در طول سه دهه گذشته نظریه های گوناگونی درمورد مرگ مغزی ارائه شده که مسلماً در کشور ما نیز نقطه نظرات فرهنگی ،‌مذهبی و عاطفی وجود داشته که همه محترم هستند . در حدود یکصد سال پیش پزشکان متوجه وجود بیمارانی شدند که قلبشان پس از « ایست تنفسی » تا مدت زمانی به ضربان خود ادامه می داد . آنها قادر بودند با وسایل اولیه خود به تنفس این بیمارا ن کمک کنند . از جمله این دانشمندان می توان « هورسلی» را نام برد .
« هاروی کوشینگ» در سال 1902 موردی را در باره بیماری گزارش کرد که در اثر ازدیاد فشار داخل جمجمه ، به خاطر غده مغزی ، دچار ایست تنفسی شده بود ولی قلب او تا 23 ساعت بعد به ضربان خود ادامه داد . « مولارت» در سال 1959 بیماری را که مدتها با تنفس مصنوعی زنده نگهداشته بود کالبد شکافی کرد و متوجه شد که در مغز او مناطق وسیعی از انهدام سلولی و ورم مغزی وجود دارند . در حقیقت بخش های مراقبت های ویژه در ریشه گرفتن مفهوم مرگ مغزی نقش مهمی را بازی کردند ، زیرا که با داشتن تکنولوژی تنفس مصنوعی قادر شدند بیماران را ، به ظاهر ، تا مدتی زنده نگهدارند .
از سالهای 1965 تا 1972 به تدریج معیارهای کنونی مرگ مغزی در دانشگاه هاروارد و انستیتوی ملّی بهداشت آمریکا مشخص شدند ، ولی تا دهه هشتاد محرز نشده بود که چقدر از شبکیه پیچیده عصبی بایستی از بین رفته باشد تا بتوان عنوان « مرگ مغزی» را به آن اطلاق کرد .هنوز هم مسئله به طور کامل مورد قبول واقع نشده است . مثلاً پژوهشگرانی هستند که میل دارند بیمارانی را که « وظایف عالی» مغز را از دست داده اند جزء‌افرادی بیاورند که درحقیقت مرده اند . این بیماران شعور ،عقل ، تکلم …..خود را از دست داده اند و با سلسله اعصاب نباتی زندگی می کنند . اما این پژوهشگران با مخالفت های شدید اخلاقی و فرهنگی روبرو هستند . پس باید گفت که در مرگ مغزی « هوشیاری» بیمار تبدیل به اغماء شده و « وظایف عالی» مغز نیز برای همیشه ناپدید شده اند . دراصل ، « سطح هوشیاری» توسط ساختمان مشبک ساقه مغز و « وظایف عالی» مغز توسط نیمکره تعیین می شوند .

- تعریف تشریحی
آسیب و تخریب غیر قابل جبران به نیمکره ها و ساقه مغز را مرگ مغزی گویند .

- تعریف فیزیولوژیک
محو کامل تظاهرات فیزیولوژیک قشر خاکستری و هسته های قاعده مغز و همچنین ساختمان مشبک و سایر اجزاء ساقه مغز به عنوان مرگ مغزی تلقی می شود .

تظاهرات بالینی
شخص بیمار ظاهراً خواب بوده ولی در اصل در وضعیت اغماست و به هیچ وسیله یا تحریک درد آور نمی توان با او تماس دهنی برقرار کرده و یا حتی تظاهرات انفعالی در او مشاهده کرد .

 
مطالب فوق برگرفته از کارگاه آناتومی مغز مهدی صارمی نژاد روانشناس بالینی شیراز می باشد.

 

 

 

مراحل رشد عقلی

۱۵۳ بازديد

مراحل رشد عقلی-دکتر مهدی صارمی نژاد روانشناس شیراز

مطالب زیر بر گرفته از کارگاه مراحل رشد مهدی صارمی نژاد روانشناس (مشاور) شیراز می باشد.

مراحل رشد عقلی ژان پیاژه (1982‌- 1896) که بدون تردید یکی از برجسته ترین و نامورترین روان‌شناسان قرن بیستم است یکی از نظریه های مهم رشد می باشد.

بسیاری از دانشمندان از آثار پیاژه تاثیر پذیرفته‌اند که از آن جمله می‌توان به لارنس کلبرگ که در نظریه اخلاقی‌اش بدون شک متاثر از نظریه شناختی پیاژه بوده است و جروم برونر اشاره کرد.

 

مراحل رشد شناختی یا رشد عقل از نگاه پیاژه‌

 دوره اول : حسی حرکتی (sensorimotor)


1-در یکسال اول کودک فقط با حس سروکار داره

2-همزیستی : به لحاظ زمانی دو سال اول حیات کودک مربوط به این دوره است. در این دوره کودک سرگرم کشف ارتباط میان اعمال خود و پیامدهای آن است.برای مثال او کشف می‌کند برای دست زدن به یک شیء خاص تا چه میزان باید دست خود را دراز کند. در این دوره جهان اطراف برای کودک کاملا نامنظم و آشفته به نظر می‌آید. کودک از وجود مستقل خویش غافل است و نمی‌تواند میان خود و جهان پیرامونش تمایز قائل شود. 

3-نداشتن ثبات شیی : همه چیز حول محور خود کودک تعریف می‌شود و به همین دلیل پیاژه از واژه «خود محوری»‌ (egocentric) برای کودک استفاده می‌کند. تا پیش از یک سالگی جهان پیرامون کودک حالت ثبات و دائمی ‌ندارد و غیاب هر شیئی مساوی با عدم آن خواهد بود. اما پس از مدتی اولین، مهم‌ترین و اساسی‌ترین اکتشاف شناختی کودک یعنی پایداری شیء (object permanence) رخ می‌دهد. کودک به این نکته پی می‌برد که اگر حتی اشیای در معرض حواس او قرار نگیرند باز هم وجود خواهند داشت. به عبارت دیگر کودک در پایان این دوره به تفاوت میان احساس یک شیء و خود شیء پی می‌برد.

 

 دوره دوم: پیش عملیاتی (preoperational) :

1-بعد از یک تا هفت سالگی هوش و تخیل به سیستم حسی کودک اضافه شده و به رشد خودشون ادامه میدهند.

 2-این دوره سن دو تا هفت سالگی را شامل می‌شود

3-پیدایش مفهوم "من" : در این دوره کودک این توانایی را پیدا می‌کند که میان اشیا و حواس خود تمایز قائل شود.
4-پیدایش نماد و رمز : ویژگی دیگر دوره پیش عملیاتی ، دست یافتن کودک به نماد و رمز است . این امر ، در بازیهای رمزی کودک نمایان می باشد . کودک در رفتارهای خود از سمبل استفاده می کند. برای مثال ، زمانی که کودک با جارو به عنوان ماشین ، بازی می کند ، می توان گفت که وی از جارو به شکل نمادین و سمبلیک استفاده کرده است .

5-پیدایش مفهوم گذشته و آینده : جهان کودک در این دوران صرفا به زمان حال محدود نمی‌شود بلکه گذشته، حال و آینده را نیز در می‌یابد.
6-پیدایش زبان : ویژگی اصلی این دوره رشد کارکرد‌های نمادی در قلمرو زبان است. کودک با درونی کردن جهان خارج در ذهن خود، به خیالپردازی پرداخته و از علائم و نشانه‌ها استفاده می‌کند. مسلما «زبان عالی‌ترین و پیچیده‌ترین روش نمادی است که کودک در این دوره فرا می‌گیرد».

7-پیدایش تخیل : تجسمی که در دوره حسی – حرکتی در کودک ایجاده شده ، وسعت می یابد ، تصاویر ذهنی او افزایش یافته و در نتیجه ، تجسم بیشتری پیدا می کند .

8-خودمحوری کودک :در این دوره «خود محوری» کودک همچنان پا برجاست. کودک چنین تصور می‌کند که نام هر شیئی بخشی از خود آن شیء است و یا این ‌که رویا‌های او اموری واقعی در جهان خارج هستند. 

9- از نکات جالب توجه این است که کودک در این دوره اشیا را صرفا بر حسب یک ویژگی طبقه‌بندی  می‌کند. برای مثال «همه قطعات چوبی قرمز را صرف نظر از شکل آنها، یا تمام قطعات چوبی مربعی شکل را صرف نظر از رنگ آنها در یک گروه قرار می‌دهد.»

10-در این دوران کودک هنوز واجد توانایی های عملیاتی نشده و نمی تواند عملیات منطقی انجام دهد ؛ البته عملیات با عمل متفاوت است؛ چون در عملیات ، بازگشت پذیری وجود دارد . به عنوان مثال ، اگر خمیری را به صورت طناب در آوریم و از کودک بپرسیم : با شکل قبلی چه تفاوتی دارد ؟ کودک می گوید که همان است ، یعنی ذهن وی بازگشت پذیر شده است . این کار ، عملیات نام دارد .

 

دوره سوم: عملیات عینی ‌(concrete operations)

 1-در فاصله سنی هفت تا یازده سالگی کودک می‌تواند به دریافت مفهومی ‌از زمان، مکان، عدد و... برسد. در این دوره او به دستکاری نشانه‌ها می‌پردازد و قادر است درباره اشیا و رویدادها به طور منطقی فکر کند. با وجود این فکر منطقی کودک محدود به مسائل و امور عینی است.

2-در این دوره ، ذهن کودک می تواند عملیات انجام دهد و عملیات او از یک منطق خاصی پیروی می کند . این عملیات ، قابل مشاهده است و در حضور شئ انجام می شود ، به گونه ای که در صورت عدم وجود شیئ ، کودک قادر به انجام عملیات ذهنی نیست .به همین دلیل با مفهوم مثبت 5 ارتباط برقرار میکنه ولی منفی پنج رو نمیفهمه

3- برگشت پذیری : ذهن کودک در این دوران توانایی برگشت پذیری ندارد : منظور از بازگشت پذیری ، این است که ذهن کودک می تواند مفهوم یا عملیات را به نقطه قبلی خود بازگرداند .

نکته قابل توجه این است که کودک در دوره پیش عملیاتی نیز ، به طور اتفاقی می تواند به سوالات مطرح شده ، پاسخ صحیح بدهد ؛ اما با آزمون مخالف که برای روشن شدن این مسأله صورت می گیرد ، دچار تردید شده و حتی چهره او نیز نمایانگر تردید وی می باشد. بنابراین ، استدلال کودک در دوره پیش عملیاتی ، استدلال این همانی نبوده ، ذهن بازگشت پذیر ندارد و با آزمون مخالف ، می توان به این مسأله پی برد ، زیرا با این آزمون، کودک دچار تردید شده و یا گفتار قبلی خود را فراموش می کند .

استدلال کودکانی که در دوره عملیاتی قرار دارند ، با هر گونه استدلال و آزمون مخالف تغییر نمی کند .

چنانچه بخواهیم ، در مورد بازگشت پذیری مثالی ارائه دهیم ، می توان به این مورد اشاره نمود : به کودک گفته می شود : ٤=٢+٢ ، این یک عمل ریاضی است . عملیات و بازگشت پذیری ذهن ، آنجاست که به کودک بگوییم : این معادله را حل کن : ٤=؟+٢

حل این معادله ، مستلزم این است که کودک از عدد چهار به عدد دو برگردد، یعنی ٤=٢+٢ می شود . کودکی که قادر به حل این معادله باشد ، دارای ذهن بازگشت پذیر است.

 

4-ما در دوره عملیات منطقی عینی ، شاهد منطق روابط و منطق جزء و کل هستیم. منطق  روابط ، یعنی کودک می تواند بین چند جزء یا چند عنصر ، رابطه منطقی برقرار نماید. تظاهر منطق روابط ، می تواند به شکل ردیف کردن باشد . لذا منطق روابط ، به شکل ردیف کردن ، منطق جزء و کل ، به شکل طبقه بندی بیان می شود. منطق دیگری نیز به نام منطق قضایا وجود دارد که هنوز در دوره عملیات  منطقی عینی تشکیل نشده است و کودک نمی تواند ارتباط بین افراد و اشیاء را به صورت ذهنی استدلال کند .

ردیف کردن یا ایجاد ترتیب بین عناصر ، یکی از نمونه های بارز منطق است . برای مثال، وقتی از کودک  بخواهیم که ده تیر چوبی با اندازه های مختلف را به صورت پله بسازد ، کودکی که دارای ذهن بازگشت پذیر با منطق روابط است ، بدون کوشش و خطا ، آنها را از بزرگ به کوچک یا از کوچک به بزرگ ردیف می کند ، در حالی که اگر کودکی در دوره پیش عملیاتی باشد ، این عملیات را با کوشش و خطا انجام می دهد

منطق روابط و منطق جزء و کل ، باید در حضور شیء انجام شوند . کودک در طبقه بندی، اشیاء را بر اساس شباهت آنها در نظر می گیرد و ردیف کردن ، بر مبنای تفاوتها می باشد.

اگر در این مرحله ، چند تیره چوب و چند عروسک متفاوت در اختیار کودک قرار بدهیم، کودک آنها را بر اساس بزرگی و کوچکی ردیف می کند ، زیرا زمانی او قادر به ردیف کردن اشیاء خواهد بود که بین عناصر یک مجموعه تفاوت وجود داشته باشد . برای مثال ، اگر ده تیره چوب هم اندازه و هم رنگ به کودک داده شود ، نمی تواند آنها را ردیف کند.

اساس طبقه بندی مبنی بر شباهنهای عناصر و اشیاء است . عناصری که در اختیار کودک قرار می گیرد ، باید مشابه باشند تا او بتواند آنها را طبقه بندی کند .

ردیف کردن و طبقه بندی در تعلیم و تربیت ، کاربرد بسیاری دارد . به عنوان مثال ، باید اسباب بازیهای متفاوت و مشابهی در اختیار کودک قرار داد تا بتواند آنها را ردیف و طبقه بندی کند . توصیه روانشناسی این است که مجموعه ای از اسباب بازیها را در دسترس کودک قرار دهیم تا قادر به ردیف کردن و طبقه بندی آنها باشد .

کودکی که در دوره عملیات منطقی عینی است ، می تواند عملیات انجام دهد یا ذهن او قادر به استفاده از بعضی منطق هاست . در دوره انتزاعی ، منطق قضایا در نوجوان به وجود می آید .

 

5-مرحله عملیات عینی مربوط به عقلی است که احتمالات را میدهد اما وزن احتمالات را تشخیص نمیدهد و این تمام گرفتاریهایی است که شما در بحث با آدمهایی که رشد عقلیشان در این مرحله مانده است دارید.

 

 دوره چهارم : عملیات صوری ‌(formal operational)


1-این دوره از دوازده سالگی تا سنین بزرگسالی را شامل می‌شود.در این دوره تفکر نوجوان از قلمرو واقعیات عینی و محسوس فاصله گرفته و به قلمرو انتزاعیات وارد می‌شود. فرد در این مقطع قادر است نظریه‌ها و الگوهای مختلفی را در مورد جهان خارج و واقعیات مربوط به آن مطرح کند. او به این نکته پی می‌برد که نظریه‌ها و الگوها در باب واقعیت‌های جهان خارج در واقع بیانگر وضعیت مفروض است و نه وضعیت خود واقعیت‌ها. نوجوان برای آینده خود آرمان‌ها و هدف‌هایی را ترسیم می‌کند و در جهت تحقق آنها گام بر می دارد.

 2-در آخرین دوره رشد شناختی هر چند نوجوان قادر به شناخت منطق واقعیت‌ها شده است لکن در این توانایی، شناختی، عمیق و لازم را کسب نکرده است. در نتیجه نوجوان در داشتن این توانایی، شناختی مبالغه کرده و به حالت جدیدی از خود محوری دچار می‌شود. ظهور این نوع از خود محوری در قالب «توانایی نامحدود فکر» نشان داده شده است.

3- ذهن کودک در سن هفت تا ١٢ سالگی بازگشت پذیر می شود .

ویژگی ذهن بازگشت پذیر ، نگهداری ذهنی است .

انواع نگهداری ذهنی عبارتند از :

نگهداری ذهنی عدد

نگهداری ذهنی وزن

نگهداری ذهنی مقدار یا ماده

نگهداری ذهنی عبارت است از تثبیت کمیت خارجی در ذهن . به عبارت دیگر کودک کمیتهای بیرونی را تثبیت کرده و چیزی به نام " متغیر " در ذهنش به وجود می آورد .

در نگهداری ذهنی عدد ، کودک تعداد مکعبها را در ذهنش نگهداری می کند و با استدلالهای مخالف نیز ، از استدلال خود عدول نمی کند .

 4- جدا کردن واقعیت وممکن

نوجوان در مرحله عملیات صوری می تواند شرایط فعلی را کنار بگذارد و امکانات دیگری را درنظر بگیرد. او درمورد سبک های دیگر زندگی فکر می کند وبه امکاناتی که با واقعیات هم خوانی ندارد نیز متوسل می شود. او می تواند خود را ازدنیای واقعی جدا کند ودر مورد گزاره های خیالی و فرضی بحث کند. به عنوان مثال نوجوان می تواند در مورد این جمله که "اگر آسمان قرمز بود چه می شد؟" نظر پردازی کند.

 در دوره انتزاعی ، واقعیات ، جزئی از ممکن ها می باشند. به عبارت دیگر ، در این دوره ، فرد به مرحله ای می رسد که می تواند ، تصورات و استدلالهای ذهنی خلق کند که ما بازاء خارجی ندارند یا به صورت ظاهری ، واقعیت ندارند و جزء ممکنات محسوب می شوند . مثل عدالت و آزادی ، اما رویا یا تخیلات نیز شامل این اصل ( واقعیت جزئی از ممکن ) می شوند .

برای اثبات این امر ، باید به بحث فلسفی کوتاهی بپردازیم : ما در اصطلاح فیلسوفان ، با سه مفهوم واجب الوجود ، ممکن الوجود و ممتنع الوجود رو به رو هستیم ...... مثلا برخی باور دارند خداوند واجب الوجود است ، یعنی وجودش قائم به ذات است و نیازی به علت ندارد، بلکه علت همه معلولها می باشد .ممکن الوجود ، شامل تمام پدیده های عالم است . یعنی یک شیئ می تواند وجود داشته باشد یا وجود نداشته باشد . بسیاری از چیزها ممکن الوجودند و وجود دارند ، اما ممکن است که واقعیت ظاهری نداشته باشند . بنابراین ، واقعیات جزئی از ممکن ها هستند.

 

 5-درک مفاهیم انتزاعی و تفکر انتزاعی

نوجوان می تواند از اموری صحبت کند که نامشهودند. او انتزاعیات و نظریه ها را تولید می کند ومورد استفاده قرار می دهد. معانی کاریکاتورها وضرب المثل ها را می فهمد، صاحب نظام های درونی می شود واز آرمان ها وارزش هایی مثل آزادی و عدالت صحبت می کند. از ویژگی های دیگر این مرحله تفکر گزاره ایست. دراین نوع تفکر، فرد می تواند منطق اظهارات کلامی را بدون مراجعه به دنیای واقعی درک کند. به عنوان مثال اگر مهره ای رنگی در دست داشته باشیم وبدون آن که نوجوان آن را دیده باشد ازاو سوال کنیم کدام یک ازاین دو جمله درست است:

- مهره ای که در دست من است یا سبز است یا سبز نیست

- مهره ای که در دست من است هم سبز است وهم سبز نیست

نوجوانی که توانایی تفکر گزاره ای را دارد، جمله اول را درست و جمله دوم را نادرست ارزیابی می کند. او قادر به تحلیل اظهارات است، بدین صورت که میداند اظهار " یا" همیشه درست و اظهار " و" همیشه نادرست است. اما هنگامیکه کودک در مراحل قبلی رشد شناختی یا این مساله روبرو می شود، راجع به هیچ کدام از دو گزینه اطمینان ندارد وتا مهره در معرض دید او قرار نگیرد، قادر نیست اظهارات را ارزیابی کند.

 
6-کشف قوانین پنهان

 در این دوره ، کودک دارای فکر صوری می باشد و منطق قضایا در کودک بروز می کند . علاوه بر دو منطق روابط و جزء و کل که از دوره عملیات منطقی عینی به وجود آمده اند ، در این دوره منطق قضایا نیز شکل می گیرد . بر اساس منطق قضایا ، نوجوان می تواند بین دو مقدمه ، ارتباط ذهنی برقرار کند و قضیه را استنتاج نماید . بنابراین استنتاج قضیه ، تنها در صورت پدیدار شدن فکر صوری به دست می آید . در دوره انتزاعی ، نوجوان توانایی عملیات فرضی – استنتاجی دارد ، یعنی در صورت روبرو شدن با یک مسأله ، فرد می تواند فرضیه هایی را تصور کرده و بر اساس روش حل مسأله، مسیر آزمون فرض را بپیماید تا به استنتاج و نتیجه گیری برسد .

در دوره های قبل استدلالها و استنتاجهای کودک تنها در حضور شیئ انجام می شود ، در حالی که در دوره انتزاعی ، شیئ وجود ندارد و یک روند کاملاً ذهنی و تجسمی صورت می گیرد و این فکر تنها ، در ذهن غیر عینی یا صوری اتفاق می افتد .

 
7-کشف روابط پنهان

 ویژگی دیگر در دوره صوری ، ایجاد رابطه بین عناصر یک مجموعه است ، یعنی فرد بین پدیده های یک مجموعه  ارتباط منطقی برقرار می نماید ، این ارتباط منطقی در حضور شیئ تشکیل نمی شود ، اما به یک حکم کلی می رسد که قابل رویت نیست. پدیده های گوناگونی در دنیا وجود دارد ، وقتی ما بین این پدیده ها ارتباط برقرار می کنیم، به علت ارتباط آنها به یک حکم مثل نظم پدیده ها دست می یابیم . نتیجه گیری حاصل ، انتزاعی است. به عبارت دیگر ، ما نظم را از پدیده های مختلف ، انتزاع کرده ایم .

 
8- ازدیدگاه پیاژه، مرحله عملیات صوری آخرین مرحله رشد شناختی است وبه نظر می رسد که در سنین نوجوانی همه می باید دارای این توانایی باشند، اما یکی از یافته های نسبتا شگفت آور این است که اکثر بزرگسالان طبقه متوسط دربرخی از تکالیف استاندارد پیاژه این توانایی را از خود نشان نمی دهند.آنان تنها برخی اوقات ازاین نوع تفکر استفاده می کنند. پژوهش هایی نشان داده است که در روستاهای کوچک ویا اجتماعات قبیله ای  ، بسیاری از بزرگسالان اصولات عملیات صوری را بکار نمی گیرند. البته این یافته ها با نظر پیاژه مغایرت ندارد، شاید تفکر آنها درحد کافی مورد چالش قرار نگرفته است تابه این مرحله ارتقا» یابد. پیاژه دراین مورد می گوید: این احتمال وجود داردکه اکثر مردمی که به درجاتی از تفکر عملیات صوری رسیده اند، این سبک را در زمینه های مورد علاقه خود یا متناسب با توانایی های خویش مورد استفاده قرار می دهند. به عنوان مثال یک مکانیک اتومبیل نمی تواند درمورد فلسفه در بعد نظری یا صوری فکر کند اما هنگام بررسی نقایص یک اتومبیل عملیات صوری را به کار می گیرد. یک دانشجوی حقوق ممکن است در هنگام رویارویی بایک مسئله شیمی از عملیات صوری استفاده نکند، اما به هنگام بحث درمورد موضوعات قانونی، از چنین تفکری بهره خواهد گرفت و یا افراد در جوامع کوچک قبیله ای، احتمالا در تکالیف پیاژه، توانایی حل مسئله را با منطق  انتزاعی ندارند، اما هنگام کار کردن درباره مسائل حیاتی ومهم زندگیشان ازاین سبک استفاده می کنند. مثلا ساکنان جنگل ها وسرزمین های دوردست کالاهاری هنگامی که درباره ردیابی حیوانات سخن می گوید،فرضیه هایی را پیشنهاد و ارزیابی می کنند که از لحاظ قابلیت های تحلیلی و استنتاجی ذهن انسانی را شگفت آور است.

بنابراین پیاژه معتقد است که اصولا افراد در زمینه هایی که به آن علاقه مندند بالاترین مرحله تفکر را به کار می گیرند، هرچند این زمینه ها با هم یکسان نیستند.

اجازه بدین مراحل رشد عقلی یا شناختی پیاژه رو با دو تا مثال ساده توضیح بدم :

مثال اول در ملاکهای انتخاب همسر

کسی که رشد شناختیش تا مرحله دومه یعنی تولد تا هفت سال و عقل نداره و بر مبنای حس و هوش و تخیل حرکت میکنه، اصلا مفهوم ملاک انتخاب همسر براش معنایی نداره و باید حسی و احساسی یک نفرو بپسنده و واقعا اگر ازش بپرسی ملاکهات چی هستن جواب درست و حسابی نداره

دوره سوم: عملیات عینی ‌(concrete operations)

کسی که وارد مرحله اول رشد عقلی یا سوم شناختی میشه ،حالا ملاکها رو میدونه؛ ویژگیهای شخصیتی طرف مقابلشو میبینه ؛یعنی میتونه ۵تا۱۰تا ملاک هم بگه و بگه طرف مقابلش چه نکات منفی یا مثبتی داره؛ ولی هنوز گیجه ،یعنی میبینه یک ادمی سه تا ملاک رو داره و یکی رو نداره ونمیدونه باید چکار کنه؛ مخصوصا وقتی اطرافیانش این جمله حسابی ولی مزخرفه "خوب هیچ کس که کامل نیست"رو بهش میگن نمیدونه چه جوابی به اونها و به خودش بده

دوره چهارم : عملیات صوری ‌(formal operational)

اما کسی که وارد مرحله نهایی رشد عقلی میشه؛ دیگه مشکل قبلی رو نداره ؛یعنی میتونه به ملاکها ضریب بده و ویژگیهای طرف مقابلشو نه تنها ببینه، بلکه با عقلش اندازه بگیره؛ یعنی مثلا با خودش بگه ملاک سلامت روانی برای من ضریب ۱۰و ملاک زیبایی ضریب۵ و ملاک پول ضریب ۲داره و ... در ضمن میتونه ویژگیهای شخصیتی طرف مقابلشو نه تنها ببینه، بلکه اندازه بگیره ؛یعنی بگه ، درسته که این آدم کامل نیست ولی "چقدر کامل نیست و چه میزانی ضعف داره" به اندازه ۵واحد ،که برای من قابل تحمله ضعف داره یا به اندازه چهل واحد ضعفهایی داره ؛ که غیر قابل قبوله.

پس رشد عقلی کامل به شما ترازویی میده تا بتونید مفاهیم انتزاعی مثل عشق و بدبینی و سلامت و...که در دنیای واقعی دستگاهی برای اندازه گیریشون نداریم رو وزن کنید و بهشون درصد اهمیت بدین و ازون به بعد تمام مفاهیم و قوانین علوم انسانی رو با وزنش درک کنید ،مثلا همونطور که اگر به شما بگن این حجم پنبه رو بگیر توی یک دستت و همون حجم اهن رو توی اون یکی دستت بگیر ،شما قبل از این کار میتونید وزن هر گزینه رو درک کنید یعنی جسم اهن یا پنبه با وزنش توی ذهن شما حک شده.

مثال دوم در کار پدری و مادری

کسی که عقل و علم نداره اصلا قوانین پرورش و تعلیم و تربیت رو نمیدونه

کسی که به مرحله اول رشد عقلی یعنی ۷تا۱۲سال میرسه حالا قوانین رو میدونه مثلا میدونه ۲۰۰تا نکته یا قانون پرورشی وجود داره و با خیال خودش سعی میکنه تا جایی که میتونه نکات رو رعایت کنه و بخاطر همین ممکنه هشتاد درصد از نکاتو رعایت کنه و بگه خوب نمیشه کامل بود و همه چیو رعایت کرد و انسان ناقصه ؛؛؛ولی نمیدونه چقدر خطرناک عمل کرده ؛ چون برخی نکات کم اهمیت و جزیی رو رعایت میکنه ولی ممکنه برخی نکات حیاتی و مهم رو به راحتی زیر پا بزاره

ولی کسی که رشد عقلی مرحله اخر یعنی ۱۲تا۱۸سال رو داره ، نه تنها نکات تربیتی و پرورشی رو میدونه ،بلکه میتونه به هر نکته وزن و بار و اهمیت بده و مثلا بگه از این ۲۰۰تا نکته پنجاه تاش حیاتی و بینهایت مهم هستن بطوریکه من حق اشتباه کردن حتی توی یکیشون هم ندارم و صد تاشون هم مهم هستن و من سعی میکنم اینها رو هم رعایت کنم و اون پنجاه تای اخری که جزیی و کم اهمیتن رو تاجایی که تونستم رعایت میکنم. یا به همین نحو میتونه به اشتباهات و اشکالات فرزندش وزن و بار و اهمیت بده و برای مسایل فرزندش با توجه به درصد اهمیت هر مسئله وقت و زمان بزاره و از اشتباهات جزیی فرزندش گذشت کنه و برای حل اشکالات و موضوعات مهم فرزندش دست بکار بشه.

 

مراحل رشد اخلاقی

۶۹ بازديد

مراحل رشد اخلاقی-دکتر مهدی صارمی نژاد شیراز

نظریه رشد اخلاقی لارنس کلبرگ (1987-1927)

نظریه تفکر اخلاقی لارنس کلبرگ ، که یکی از جامع ترین و شناخته شده ترین نظریات شناختی درباب چگونگی رشد تفکر اخلاقی در گستره عمر انسان است، با الهام از نظریه رشد اخلاقی پیاژه شکل گرفت. براساس این نظریه، افراد براساس مراحل رشد شناختی، درهر گستره از زندگی خود، واجد نوع خاصی از تفکر اخلاقی می باشند. کلبرگ 3 سطح ودرمجموع 6 مرحله رشد تفکر اخلاقی را معرفی وارائه می کنند. این مراحل به صورت طولی هستند. به بیان دیگر، فرد برای رسیدن به سطح بالاتر حتما باید سطح قبلی را طی کرده باشد. ازسویی، اگر چه که همه افراد بالقوه واجد رسیدن به سطوح عالی تر هستند، اما ازآنجا که بروز تواناییهای شناختی درتمامی افراد یکسان نیست، این احتمال وجود دارد که افراد درسطوح خاصی متوقف شوند. بنابراین ممکن است فردی 70 ساله را ببینیم که درسطوح ومراحل پایینتر( مثلا مرحله 1 یا 2) متوقف مانده باشد.

بصورت خلاصه ۶ مرحله از رشد اخلاقی را که در سه سطح گسترده تر قرار دارند، به قرار زیر است:


سطح اول: اخلاق پیش عرفی
مرحله ۱، جهت گیری مبتنی بر مجازات، 
مرحله ۲، جهت گیری مبتنی بر پاداش
سطح دوم: اخلاق متعارف
مرحله ۳، جهت گیری مبتنی بر دختر و پسر خوب
مرحله ۴، جهت گیری مبتنی بر مراجع قدرت
سطح سوم: اخلاق پس عرفی
مرحله ۵، جهت گیری مبتنی بر میثاق های اجتماعی
مرحله ۶، جهت گیری مبتنی بر اصول اخلاقی.


به باور کلبرگ بسیاری از مردم هرگز از سطح دوم پا فراتر نمی گذارند. او رابطه نزدیکی بین مراحل تحول اخلاقی و مراحل تحول شناختی پیاژه می بیند و معتقد است تنها کسانی که به مراحل آخر تفکر عملیاتی صوری دست یافته اند می توانند از عهده تفکر انتزاعی برآیند و بالا ترین مرحله رشد اخلاق (سطح سه، مرحله شش ) مستلزم صورتبندی اصول اخلاقی انتزاعی و پیروی از آن ها برای دور ماندن از نکوهش خویشتن است. 

کلبرگ بر پایه یافته های پژوهشی دریافت که کمتر از ده درصد افراد ۱۶ ساله و بالاتر به تفکر «کاملا اصولی» ( مرحله ششم ) می رسند. کلبرگ کودکان را «فیلسوفان اخلاقی» که خود پرورش دهنده ارزش های اخلاقی خود هستند، دانسته است. وی بر این باور است که این ارزش ها لزوما از پدر و مادر یا همسالان آموخته نمی شوند، بلکه در نتیجه کنش شناختی متقابل کودک با محیط اجتماعی خویش پدید می آیند. گذر کودکان از یک مرحله بعدی، بیشتر از تغییر سازمان شناختی درونی ناشی می شود تا فراگیری ساده مفاهیم اخلاقی رایج در فرهنگی که کودکان در آن زندگی می کنند. گفتنی است که برخی روانشناسان با چنین دیدگاهی موافق نیستند و یاد آور می شوند که رشد وجدان با تشخیص درست و غلط، صرفا حاصل رسش (پختگی) توانایی های شناختی نیست. نگرش اخلاقی کودکان متاثر از همانند سازی آنان با والدین و نیز روش هایی است که برای تشویق یا تنبیه رفتار آنان در موقعیت های معین به کار رفته است. معیار های اخلاقی همسالان جوان و شخصیت های تلویزیونی و کتاب ها نیز نقش مشابهی در این میان دارند. بررسی ها گویای آن هستند که قضاوت های اخلاقی بر اثر تماشای سرمشق های مختلف قابل تغییر است. تماشای فرد بزرگسال که بر پایه اصولی مورد پذیرش جوانان به اظهار نظر اخلاقی می پردازد و به خاطر آن تقویت می شود و ممکن است سبب شود کودکان قضاوت اخلاقی خود را یک سطح بالاتر یا پایین تر ببرند


از سوی دیگر رفتار اخلاقی افزون بر توانایی استدلال در ارتباط با معماهای اخلاقی، به عوامل متعدد دیگری نیز بستگی دارد. دو عامل مهم در این زمینه عبارتند از :
توانایی توجه به پیامد های دراز مدت اعمال خود ( به جای توجه یه پاداش های فوری) و توانایی های کنترل رفتار خود.
عامل دیگری که اهمیتی همسان دو عامل یاد شده دارد توانایی همدلی با افراد دیگر است، به این معنی که شخص بتواند خود را به جای دیگران بگذارد. درک احساسات دیگران ما را به یاری رساندن به آن ها بر می انگیزد. .

سطح 1: سطح اخلاق پیش عرفی (4 تا 10 سالگی ): موضوع اخلاق کاملا جنبه بیرونی دارد

****دراین سطح قضاوت اخلاقی، مبتنی بر اجتناب از مجازات ویا کسب پاداش است. معیارهای اخلاقی از جانب یک نیروی مطلقه بیرونی ( خدا- خانواده، و...) تعیین می شود وفرد جهت گریز از تنبیه ویا کسب پاداش مجبور است از چنین قوانینی پیروی کند. ماهیت قوانین دراین سطح، کلی، مطلق وغیر قابل تغییراست. این سطح، خود دارای 2 مرحله است.

مرحله 1: اجتناب از مجازات یا جهت گیری تنبیه و اطاعت:(بین 4 تا 7 سالگی)

***** کار درست یعنی اطاعت از نظر بزرگتر وصاحب اختیار جهت فرار از تنبیه یعنی امور اخلاقی با قانون و عدالت یکی هستند و مساله اصلی ترسی است که از بیرون هست و تنبیهی که به دنبال آن خواهد آمد.درنتیجه فرد خودشو مجبور و محکوم به رعایت قانون میدونه.

مرحله 2: کسب پاداش یا نفع پرستی و مقاصد ابزارگونه : (7تا10سالگی)

****در این مرحله فرد باور دارد که کار اخلاقی زمانی اخلاقی است که من اون را برای خودم و دیگران به یک اندازه در نظر بگیرم و شعار "هر بد که به خود نمی پسندی با کس مکن ای برادر من " و یا ضرب المثل "یک سوزن به خودت بزن و یک جوالدوز به مردم" از همین رشد اخلاقی ناشی میشود و معنایش این است که من به نوعی برابری و معادله و معامله باور دارم...در نتیجه امور اخلاقی مادام که تقریبا یکدست و یکنواخت و در ارتباط با دیگران بصورت مساوی اعمال میشه قابل قبول است.حتی اگر این امور اخلاقی با مجازات شدید همراه باشه

*****در این مرحله است که انسان به خودش این اجازه را میدهد که فرزند خود را که کار بد و غلطی از نظر او کرده نابود کند در حالیکه ای بسا کار فرزندش ابدا بد و غلط نبوده است و شما میبینید در طول تاریخ اون زمانی که مردم رشد عقلی کمتر از ۱۰ و ۱۱ ساله داشتند به اینگونه باورها تن در میدادند و تحمیل و فشار خارجی رو به عنوان یک واقعیت غیر قابل تغییر میپذیرفتند.

*****در این مرحله کار درست یعنی اطاعت از بزرگتر وصاحب اختیار و درنتیجه دریافت پاداش

سطح 2: سطح اخلاق متعارف ( 10 تا 18 سالگی) : دورانی است که فرد دارای جنبه های درونی و بیرونی برای رعایت اصول اخلاقی میباشد.

****دراین سطح فرد تلاش دارد تا با انجام اعمال خود دیگران را خشنود سازد، بنابراین گرایش به اطاعت از قوانین دارد. دراین سطح قوانین همچنان ماهیتی مطلق دارد وغیر قابل تغییر است اما اطاعت از آن، لزوما برای اجتناب از مجازات یا کسب پاداش نیست، بلکه به دلایل دیگری است. 2 مرحله این سطح عبارتند از:

مرحله 3: کسب تحسین وتایید از جانب دیگران( ارتباطات میان فردی خوب وکسب وجهه اجتماعی یا مساله آبرو) یا همنوا شدن با دیگران در روابط بین فردی و جهت گزینی پسر خوب ، دختر خوب(10تا 13یا15 سالگی)

****در این مرحله شما با موجودی روبرو هستید که متغیر و متحول است یک روز مهربان و و رفتاری منصفانه دارد و هفته دیگر چنین نمیکنه و بخاطر همین دگرگونی در نظام اخلاقی است که فرزندان ما در این دوران میتوانند خوب یا بد و درست یا غلط عمل کنند و برخی اوقات حالات متضاد را در خودشان نشان میدهند مثلا در حالیکه با غریبه ها خوب و مهربان هستند با خواهر و برادر خود نا مهربانی میکنند و یا برعکس افرادی را میبینید که با مادر و خواهر خود مهربان هستند ولی به دلیل نگرشی که نسبت به زن دارند همیشه با همسرخود سر ناسازگاری را دارند.در این مرحله است که پدر و مادر به یکباره به فرزندشون امیدوار میشوند و یا بعد از مدتی قطع امید میکنند و دچار یاس و ناامیدی میشوند در حالیکه واقعیت مساله اینست که فرزندان ما در این سن و سال بخاطر دگرگونی در این نظام اخلاقیشون میتونن خوب یا بد و یا درست و یا غلط عمل کنند برخی اوقات حالات متضاد را درون خودشون نشون بدهند .

****در این مرحله رفتار خوب ، رفتاری است که تائید دیگران را بدنبال دارد و مردم عموماً انتظار آن را دارند ، مهم خوب بودن است .

****عمل اخلاقی، عملی است که تایید دیگران را بدنبال داشته باشد. افراد برخلاف سطح پیش عرفی، به نیت عمل اهمیت می دهند ونه به پیامد آن. رفتار خوب دراین مرحله به معنای داشتن انگیزه های خوب واحساس های میان فردی نظیر عشق، همدردی، اعتماد وتوجه به دیگران است.

مرحله 4: حفظ نظم اجتماعی، اطاعت از قانون وانجام وظیفه ( اخلاق بر اساس قانون و مقررات اجتماعی)(13یا 15 تا 18 سالگی)

****نوجوان در این ایام به دلیل بیرون آمدن از مرحله شدید خودمداری و خودمحوری موضوع را در سطح اجتماعی و به عنوان حفظ نظم و آرامش و یا امنیت و عدالت اجتماعی میبیند و برخی اوقات موضوعات را در حالیکه با آنها راحت و آسوده نیست می فهمه و میپذیره و اگر چه جنبه خارجی موضوع مطرح است اما از درون آن را پذیرا شده و با وجودیکه بصورت وظیفه ای از بیرون به او ابلاغ شده است او آن را بصورت مسوولیت فردی و شخصی خودش میگیرد و نمونه برجسته آن هنگامی است که نوجوان در وقت خطر و یا جنگ زمانیکه خود و یا دیگران را در معرض خطر ببیند در فعالیتی بسیار خطرناک مانند رفتن به جنگ شرکت میکند و داوطلب رفتن به جبهه می شود. اما اگر احتمالا بعد از مدتی احساس کند که فریب خورده است دچار خشم بسیار خطرناک و ویرانگری میشود که حتی میتواند برای دیگران در مسیر جرم و جنایت عمل کند و به همین دلیل است ژاره ای از کسانی که معمولا از چنین ماموریتهایی برمیگردند به عنوان افرادی مخالف نه تنها با جنبه ای از فعالیتهای اجتماعی و سیاسی بلکه برخی اوقات با همه سیستم و سازمان و و یا کل نظام اجتماعی میشوند.

****در این مرحله فرد وظایفی را که قبول کرده انجام می دهد و بر این باور است که قوانین باید پشتیبانی شود رفتار درست در این مرحله ، انجام وظیفه ای است که قانون و اجتماع بر عهده فرد گذاشته است .

****فرد خود را موظف می داند که به تعهدات خود، به گونه ای که جامعه تعیین کرده است عمل نماید واین امر را یک وظیفه فردی می داند. دراین مرحله برخلاف مرحله 3، افراد به جامعه به عنوان یک کل نگاه می کنند وصرف جامعه کوچک خانوادگی وروابط با اعضای خانواده یا دوستان مطرح نیست.

سطح 3: سطح اخلاق پس عرفی: مرحله ای که در آن اصول اخلاقی کاملا درونی میشود.

******دراین سطح، فرد برای نخستین بار متوجه می شود که ممکن است بین دومعیار پذیرفته شده اخلاقی تضاد وجود داشته باشد و او باید به نوعی آنها را برای خود حل وفصل کند. فرد ممکن است ضمن احترام به قوانین از نارسایی های موجود درآنها نیز آگاه شود ودریابد که افراد دیگر می توانند عقاید و ارزشهای متفاوت و مختلفی داشته باشند. دراین سطح، افراد کمتر به حفظ جامعه به خاطر خود جامعه توجه دارند و بیشتر به اصول وارزشهایی می اندیشند که جامعه ای را مطلوب می سازند.این سطح 2 مرحله دارد:

مرحله 5: درک نقش قراردادی قوانین اجتماعی ولزوم برقراری حقوق فردی(اخلاق بر اساس قرارداد اجتماعی ، ارزش ، حقوق فردی)(18تا22سالگی)

******در این مرحله آمادگی این را دارد که مسائل اخلاقی را از مصالح و منافع شخصی خارج کند و همچنان جنبه قومی و مذهبی و ملی را در ذهن دارد و اماده است نسبت به دیگران نظری بی غرض و تا حدودی بیطرف داشته باشه و به هیچ وجه رضایتی از قوانین مبتنی بر تبعیض و آزار و آسیب ندارد ولی در برخی موارد با بی خبر نگهداشتن خود به گونه ای جنبه های بد و منفی محیط اجتماعی را نادیده میگرد و یا با تاکید بر جنبه های مثبت برای خود توضیح و توجیه ویژه ای قائل است و یا ممکن است آن را بصورت مطلب جزئی و کم اهمیت و یا پیامدهای اجتناب ناپذیر حوادث اجتماعی بداند و مثلا ای بسا اگر در جنگ عده ای بیگناه کشته میشوند ان را به عنوان جنبه اجتناب ناپذیر جنگ میداند و چون جنگ را به نوعی با توجیه و توضیح میپذیره ناچار مجبور است که این جنبه را نیز بپذیرد و همین گرفتاری است که او را برخی اوقات بصورت منفعل و کاملا دور و جدا از فعالیتهای اجتماعی وا میداردو به نوعی یاس را برای او موجب میشود.

****فرد درمی یابد که قوانین ومقررات اجتماعی، قراردادی است که هدف آن تامین خواسته های اکثریت وبه حداکثر رساندن رفاه اجتماعی است. دراین مرحله، فرد صحت وحقانیت قوانین را مورد تردید وسوال قرار می دهد. مثال: یک جامعه استبدادی ممکن است به خوبی سازمان دهی شده باشد ولی یک ایده آل اخلاقی نیست. درمرحله 5 فرد از خود سوال می کند که چه عواملی سازنده یک جامعه خوب است؟ پاسخ این است که یک جامعه خوب، دارای گروههای اجتماعی مختلف دارای ارزش های متفاوتی است ولی این گروهها بر این باورند که : الف) همه مردم خواهان حقوق اولیه نظیر آزادی وزندگی وتحت حمایت قرار گرفتن هستند. ب) همه مردم می خواهند برای تغییر قوانین غیر منصفانه ورشد جامعه، شیوه های دموکراتیک را به کار گیرند.

****در این مرحله آگاهی از این دارد که افراد عقاید و ارزشهای متنوعی دارند و نیز آگاهی از این که بیشتر ارزش ها و قواعد نسبی بوده ، اما باید با رعایت بی طرفی حمایت شوند زیرا این ارزش ها و قواعد ، قراردادهای اجتماعی هستند ; بعضی ارزشها و حقوق غیر نسبی مانند "زندگی" و" آزادی" ، باید در هر اجتماعی ، بی اعتنا به نظرات اکثریت حمایت شوند .

مرحله 6: پای بندی به اصول و وجدان فردی ودرک اصول جهانی(اصول اخلاقی عالمگیر و دنبال کردن اصول اخلاقی "خود انتخابی")(بعد از 22 سالگی)

*****در این مرحله فرد کاملا جنبه های فردی و شخصی را کنار گذاشته و به مساله جنبه عمومی و جهانی میدهد و حتی در مسیر جبران اتفاقات گذشته است و آماده است گروه هایی را که مورد ظلم قرار گرفته اند به نوعی مورد توجه و اعتنای جبرانی قرار دهد و حتی به فرزندان و نوادگان انها نیز خسارت لازم را بدهد.آمادگی اینو داره که مساله اخلاقی را کاملا فراسوی قانون بدونه و باور او اینست که قانون به نوعی در خدمت اخلاق است و از انجایی که اصول اخلاقی ثابت و واحد و همیشگی و بصورت مطلقند قوانین باید با دگرگونی در خود و تغییر لازم خود را به جنبه های اخلاقی برسانند لذا به دلیل ثبات جنبه های اخلاقی به دگرگونی دائمی قانون که ناشی از تغییر دائمی شرایط و روابط است باور داردو به هیچ وجه جنبه ابدی و عمومی قانون را نمیپذیرد و در این مرحله است که جوان توجهی نه تنها به انسان که به حیوانها و حتی طبیعت داردو به نوعی مواظبت و مراقبت و محبت را درباره حیوانات واجب و لازم میداندو به هیچ عنوان زن و مرد بودن سیاه و سفید بودن و پیرو یا مخالف مذهب خودش را در محاسبات خودش دخالت نمیدهدو باور او اینست که مساله اخلاق مساله اساسی انسان است و به مجردی که انسان روبرو شد باورش این است که انسان باید از همه حمایتها و مواظبتها و مراقبتهای قانونی برای اجرا و پیاده کردن امور و اصول اخلاقی باید بهره مند شود و در این زمینه هیچ تبعیض و استثنایی را نمیپذیرد.

******این مرحله عالی ترین مرحله رشد اخلاقی است. فرد درمی یابد که فرایندهای دموکراتیک، به تنهایی، همواره به نتایجی که احساس می کنیم عدالت مدارانه است، منجر نمی شود. مثلا اکثریت جامعه ممکن است به قانونی رای دهند که حقوق اقلیتی را نادیده گیرد. دراین سطح، اصول عدالت، فرد را به اتخاذ تصمیم گیریهای مبتنی بر احترام مساوی برای همه هدایت می کند. آنچه که اریک فروم وسایر روانشناسان انسانگرا تحت نام " عشق برادرانه " از آن یاد می کنند، دراین سطح تعریف می شود. دراین مرحله ارزشهای اخلاقی درونی می شوند وفرد درقبال آنها تعهد شدیدی احساس می کند. وی نیازی به قانون ویا مجازات و... نمی بیند بلکه درستی یا نادرستی اعمال را با استناد به معیارهای درونی شده ارزیابی می کند. افرادی که به این مرحله می رسند، دارای آن نوع توانایی شناختی هستند که قادرند روشهای مناسبی را جهت مراقبت از اصول عدالت مدارانه ودرونی شده خود که منطبق با اصول عدالت جهانی است بیابند.

مثال اول :

در داستان معروف آن زن که به بیماری سرطان مبتلا شده و در حال مرگ است و شوهرش هاینز دارو را میدزدد ، جواب کودکان می تواند چنین باشد ( به نقل از کدیور،1383):

مرحله1- پاسخ موافق : او باید دارو را بدزدد چون اگر اجازه دهد زنش بمیرد به دردسر می افتد.

پاسخ مخالف :او نباید دارو را بدزدد، چون اگر این کار را بکند، دستگیر شده به زندان می افتد.

مرحله2 – پاسخ موافق : دزدیدن دارو درست است چون می خواهد زنش زنده بماند .

پاسخ مخالف : دزدیدن دارو درست نیست زیرا دارو ساز از این طریق امرار معاش می کند.

مرحله3 – پاسخ موافق : باید بدزدد زیرا اگر این کار را نکند مردم بخاطر اینکه زنش را دوست نداشته، او را سرزنش می کنند .

پاسخ مخالف: چون نزد خانواده بی حرمت می شود این کار را نباید انجام دهد .

مرحله4 – پاسخ موافق: باید دارو را بدزدد اما فقط به این نیت که پول آن را به دارو ساز بپردازد.

پاسخ مخالف : این طبیعی است که او بخواهد همسرش را نجات دهد اما دزدیدن همیشه کار خطایی است.

مرحله5 – پاسخ موافق : دزدیدن در این موقعیت واقعاً درست نبود اما اگر انجام دهد مجاز و محق است.

پاسخ منفی : افراد نمی توانند هنگامی که دچار یاس و ناامیدی می شوند دست به دزدی بزنند. ممکن است هدف خوب باشد ، اما هدف وسیله را توجیه نمی کند .

مرحله6 – پاسخ موافق : او باید بدزدد. او باید بر اساس اصل بقای زندگی و احترام به آن عمل کند .

پاسخ مخالف : اگر او دارو را بدزدد به وسیله دیگران سرزنش نمی شود، بلکه او خود را به دلیل سرپیچی از معیارهای انسانی ، چون صداقت و درستکاری ، سرزنش و توبیخ می کند .

برای مطالعه بیشتر به این مقاله از مهدی صارمی نژاد روانشناس بالینی مراجعه کنید.

****از نظر کلبرگ نوع استدلال کودکان و نوجوانان ، سطح رشد اخلاقی آنها را نشان می دهد . از نظر او استدلال آنها مهم بود نه رفتاری که از آن استدلال ناشی می شد . برای مثال امکان دارد دریک تنگنای اخلاقی چند نفر یک رفتار مشابه انجام دهند اما استدلال و قضاوتشان متفاوت باشد، ممکن است یک کودک و یک فرد بزرگسال در یک موضوع به یک صورت رفتار کنند اما با قضاوت های متفاوت.

مثال دوم :

کلبرگ در مقاله اش می نویسد "بعنوان یک مثال از یافته هایمان سیر مراحل و پیشرفت دو پسر را بر جنبه " ارزش زندگی انسان " بررسی کردیم . از پسر اول ، تامی پرسیده شد : " آیا نجات جان یک شخص مهم بهتر است یا نجات جان عده زیادی انسانهای غیر مهم؟" در 10 سالگی او پاسخ داد " همه افرادی که غیر مهم هستند چون یک مرد فقط یک خانه و شاید تعدادی اسباب و اثاثیه داشته باشد اما تعداد زیادی از مردم مقادیر بیشماری اثاثیه و پول دارند." واضح است که تامی در مرحله یک قرار دارد ، او ارزش نوع انسان را با ارزش دارایی های او مقایسه می کند . سه سال بعد در سن 13 سالگی تصور تامی از ارزش زندگی بوسیله پرسش نمایان تر می شود ، " آیا دکتر باید خواهش زنی را که مبتلا به یک مرض کشنده است و بخاطر درد شدید درخواست مرگ دارد، اجابت کند؟" ... (کلبرگ، به نقل از دیسنر و سیمونز،2000).

کلبرگ در 16 سالگی از تامی دوباره می پرسد و پاسخش مرحله 3 را نشان می داد. پسر دیگر ریچارد بود که در 13 سالگی در مورد همان پرسش جواب می دهد که پاسخش مرحله 4 و در 20 سالگی ، پاسخش مرحله 5 را نشان می دهد . “در 24 سالگی ریچارد پاسخ می دهد : زندگی انسانی مقدم بر هر ارزش قانونی و اخلاقی دیگر است ، زندگی انسانی ارزش لاینفکی دارد. ارزش فردی نوع بشر مرکزیت دارد جاییکه اصول عدالت و عشق به ارتباط های انسانی معنا می دهد. بخاطر درک ارزش زندگی انسانی و احترام متقابل برای انسان بعنوان یک فرد، این مرد جوان در مرحله 6 قرار دارد. او قدم به قدم در یک سلسله حرکت کرده است، که به یک تعریف ارزشمند از زندگی انسان صرفنظر از اجتماع و قدرت الهی رسیده است"(کلبرگ، به نقل از دیسنر و سیمونز،2000).

*****در این مثالها کلبرگ نشان می دهد که رشد اخلاقی بعد از 20 سالگی هنوز ادامه دارد اگر چه کلبرگ رابطه مستقیمی بین رشد اخلاقی و سن قائل نبود یعنی دقیقاً نمی توان گفت که کودک در چه سالی از مرحله ای به مرحله دیگر می رود همچنین معتقد بود کودک این مراحل را به ترتیب طی می کند مثلاً از مرحله یک نمی تواند به مرحله چهار برود بلکه باید مرحله دو و سه را هم طی کند . او می گفت: "سطح اخلاق پس عرفی ، زمانی در فرد استوار می یابد که وی توانایی کافی برای تفکر انتزاعی پیدا کرده و به آخرین مرحله از رشد ذهنی خود رسیده باشد ، هر فرد در درجه اول در مرحله اصلی خود قرار دارد و در عین حال ، بعضی از داوری های اخلاقی او به مرحله بعد و یا مرحله قبل از مرحله ای که اکنون در آن قرار دارد مربوط می شود"( کدیور،1383) .

****کلبرگ هم مانند پیاژه و دیگر روانشناسان شناختی ، فرآیند تحول قضاوت های اخلاقی را غیر قابل اجتناب می داند . از نظر او "تحول اخلاقی به معنی انطباق با معیارهای جامعه نیست ، در این دیدگاه با تاکید بر مرحله ای بودن تحول اخلاقی، مفهوم آمادگی برای تربیت اخلاقی را یکی از مفاهیم اساسی می داند" ( کدیور ،1383).

****کلبرگ هم چون پیاژه و کانت یادگیری انفعالی اخلاق را نمی پسندد او معتقد است که کودک یا نوجوان ، خود باید تجربه کند "یعنی قرار گرفتن فرد در موقعیت های طبیعی حل مسائل اجتماعی و اخلاقی و اندیشیدن فعالانه در باره آنهاست که موجب درونی شدن این ارزش ها می شود"(کدیور،1383).

****از نظر کلبرگ ، تشویق دانش آموزان به بحث در باره مسائل مختلف ، توجه به نظر آنها ، کمک به آنها در جمع بندی مطالب و مشارکت فعالانه آنها در مسائل اخلاقی ، از مهمترین ابزارهای معلمان در کمک به رشد قضاوت های اخلاقی دانش آموزان است . برعکس ، نصیحت و موعظه ، بی توجهی به نظرات دانش آموزان ، اداره کلاس به صورت مقتدرانه و تنبیه آنها به دلیل رعایت موارد اخلاقی،ازجمله شرایط نامناسب برای رشد اخلاقی آنها به حساب می آید"(کدیور ،1383).

نکته بسیار بسیار مهم : در تمام سنین رشد اخلاقی از رشد ادراکی یا عقل بیشتر نخواهد بود لذا اگر کسی از رشد عقلی کامل برخوردار بود ممکن است رشد اخلاقی او کامل نشده باشد یعنی به زبان ساده ما عاقل بی اخلاق داریم ولی با اخلاق بی عقل نداریم.

 

توضیح ساده ای از هوش

۷۳ بازديد

 
توضیح ساده ای از هوش-دکتر مهدی صارمی نژاد مشاور شیراز
چه اتفاقى افتاد که انسان، همان انسانى که روزگارى براى فرار از آسیب حیوانات روى درخت مى خوابید و از سنگ و ریشه و ساقه هاى گیاهان براى حفظ جانش استفاده مى کرد!... توانست به ماشین پرنده، شکافتن اتم، نفوذ در دل اقیانوس و فضا و هزاران اندیشه نوى دیگر فکر کند.

او از همان روزى که با دستانش تمام ناشناخته هاى اطراف را لمس کرد و با فکر توانمندش با سایر همنوعان ارتباط برقرار کرد، قدرت خارق العاده اى را به نمایش گذاشت تا نشان دهد حیوانى فهیم و هوشمند است که با نیروى دست و مغز خود این برترى را نشان مى دهد.

در همین راستا بود که نه تنها نسبت به سایر موجودات تفاوتهاى عمده اى را نشان داد، بلکه بر مبناى همین هوش و خرد عده اى از انسانها از عده دیگر متمایز شدند و افراد هوشمند و باخرد اسبابى در دست گرفتند که گروهى از نعمت به کارگیرى آن چندان بهره اى نداشتند. کلیدى که بسیارى از درها را باز مى کرد! با همین باور بود که کم کم به این نتیجه رسیدند عده اى نسبت به عده دیگر خوش فکرتر هستند و سعى کردند این تفاوتها را به شکلهاى مختلف بیان کنند و از همان کودکى به آموزش استفاده از نیروى اندیشه و هوش انسانى بها دادند.

اگر اهل دیدن کارتون باشید، حتما کارتون «ایکیو سان» همان پسر باهوشى که با کمى تأمل اندیشه هاى نویى را ارائه مى داد، به خاطر دارید. خلق این کارتون براى کودکان سنین پایین گویاى این تفکر بود که از نیروى فکر خود استفاده کنید.

در واقع نام این پسر تداعى «IQ» بود! اصطلاحى که این روزها زیاد استفاده مى شود و حتى در بین کودکان نیز مى شنویم که در لابه لاى جر و بحث هاى کودکانه شان، آنجا که مى خواهند به دوستشان نشان دهند کارى از سر بى عقلى کرده است، به طعنه مى گویند.!؟ «IQ»

. «IQ» چیست؟

IQ یا همان «Inteligence Quotient» عبارت است از بهره هوشى و با کمک آن مى توان توانایى ذهنى یک شخص را نسبت به سایر افراد از همان گروه سنى ارزیابى کرد که با استفاده از تستهاى هوش بررسى و محاسبه مى شود.

نخستین تست هوش در سال (۱۹۰۴) توسط روانشناسى به نام «Alfred Binet» در فرانسه طراحى شد. دولت از او خواسته بود راهى پیدا کند که کودکان در مدرسه دسته بندى شوند و آنهایى که هوش معمولى دارند را از افراد کندذهن جدا کنند. منظور از این کار این بود که هر گروه در کلاس و شرایط آموزشى خاص خود قرار گیرد تا با توجه بیشتر از وقفه و موانعى که در امر تحصیل آنها بود، جلوگیرى شود. کار بر این اساس بود که یک سرى آزمون تهیه کردند و فرض را بر این گذاشتند که اگر ۷۰% از کودکان ۸ ساله بتوانند از عهده آن برآیند معیار خوبى براى ارزیابى کودکان ۸ ساله معمولى به دست آمده است و به دنبال آن اصطلاح IQ را مطرح کردند و حاصل نسبت سن مغزى به سن سالهاى عمر ضربدر عدد ۱۰۰ را بهره هوشى نامیدند.

 براى نمونه اگر کودک ۸ ساله اى مى توانست از تست کودک ۱۰ ساله امتیاز مناسب را به دست آورد، نتیجه بهره هوشى او عبارت بود از: ۱۲۵ = ۸ ÷ (۱۰۰ * ۱۰) = IQ هوش چیست؟ با تعاریفى که از «IQ» ارائه شد، به راحتى مى توان دریافت که فاکتور اصلى و مورد نظر در این ارزیابى هوش است. صفت و ویژگى اى که افراد را از هم متمایز مى کند و باعث شده است این روزها به مدارس «تیزهوشان» رنگ و رونقى داده شود!!

بهره و توان هوشى مفهومى پیچیده است که تحت تأثیر فاکتورهاى محیطى و بیولوژیک است. «هوش» ابزارى است که انسان به کار مى گیرد تا بیاموزد، به خاطر بسپارد و مشکلات را حل کند و به طور کلى با استفاده از آن مى تواند بهتر و مؤثرتر با دنیاى اطرافش ارتباط برقرار کند.
براساس نظر کارشناسان علم روانشناسى مى توان هوش را چنین تعریف کرد:

- ساز پذیرى عمومى و کلى با مشکلات جدید زندگى.

- توانایى به کارگیرى فکر.

- ظرفیت پذیرش اطلاعات جدید و میزان اطلاعات موجود.

- توانایى تشخیص فهم و استدلال و...

اغلب مردم درک، تصور و به عبارتى باورى درونى نسبت به این توان دارند. استفاده از صفاتى چون باهوش، کندذهن، کودن، سفیه، نادان، زیرک و... نشان دهنده همین اعتقاد است، اگرچه هنوز بین افراد تعریف جامع و همه گیرى براى هوش وجود ندارد.

* آیا هوش ارثى است؟ 
تصور اینکه میزان هوش را مى توان اندازه گیرى کرد در قرن ۱۹ توسط دانشمند انگلیسى «Francis Galton» مطرح شد. دیدگاه کلى زمان او این بود که نژاد انسانى تعداد کمى نابغه و تعداد کمى سفیه دارد و بقیه ترکیبى از افراد هوشمند هستند. او قابلیتهاى هوشى را مانند ویژگیهاى جسمى موروثى مى دانست، همانند آنچه در مورد رنگ مو، چشم و پوست اتفاق مى افتد.
در طى بیش از ۳ دهه گذشته صدها کارشناس با درجه و امتیازبندى هاى متفاوت سعى داشته اند شرایطى ایجاد کنند که هوش به طرز قابل توجهى افزایش یابد. به همین خاطر در طى چند سال بر روى یک سرى افراد آزمایشهایى انجام دادند و با صرف هزینه هاى بالا بر روى آنها آموزشهایى انجام شد.
پس از پایان کار آموزش نتیجه چنین بود:

۱- تفاوت در مقیاس IQ معادل ۱۰-۵ واحد شد.

۲- ماندگارى مطالب مدت کوتاهى بود و در عرض یک سال پس از تکمیل آموزشها کمرنگ شد.

۳- و مهمتر از همه اینکه آنها در چارچوب خاصى آموزش دیدند و تنها در همان محدوده موفق عمل نمودند و در صورت عمل کردن و تغییر تست ها عملکرد خوبى نشان ندادند.

در حال حاضر به این نتیجه رسیده اند که تفاوتهاى فردى در IQ و ظرفیت پردازش اطلاعات شدیداً تحت تأثیر فاکتورهاى موروثى است و آموزش و تمرین و تکرار تا ۱۵% میزان IQ را تغییر مى دهد.

* امتیازبندى در تست IQ به چه معناست؟


در این تست یک امتیاز میانگین و عدد متوسط ۱۰۰ را درنظر مى گیرند و انحراف استاندارد را (۱۵) محاسبه مى کنند و براساس آن توزیع نرمال IQ در جوامع چنین گزارش مى شود: - ۶۸% افراد جوامع IQ (۱۱۵-۸۵) دارند، یعنى (۱۵+۱۰۰) - ۹۵% افراد IQ (۱۳۰ - ۷۰) دارند. - ۵% هم IQ زیر ۷۰ را به خود اختصاص مى دهند.

امروزه تست IQ تنها براى کودکان به کار نمى رود، بلکه برخلاف آنچه در بدو امر اتفاق افتاد، شامل بزرگسالان هم مى شود و نحوه بررسى به شیوه اى است که یک تست مشخص به گروه سنى خاصى داده مى شود و نتیجه علنى و عینى حاصل از تست ها در آنها با نتیجه حاصل از همان تست در گروه سنى مورد نظر مقایسه مى شود.

معایب تست هاى IQ چیست؟

این تستها براى انداه گیرى هوش روش مناسبى است، اما براى تعیین بهره هوشى خیلى بالا یا خیلى پایین چندان صحیح نیست. از این آزمون براى اندازه گیرى هوش در زمینه هاى ریاضى، علوم، تاریخ و... استفاده مى شود. اما جهت سنجش استعداد هنرى و سایر موارد مشابه کارآیى ندارد. از دیگر مشکلات عمده تستهاىIQ مى توان به موارد زیر اشاره کرد.

۱- فرهنگ محیط تنظیم تست بر روى این آزمونها تأثیرگذار است و در برخى موارد عملکرد نادرست به دلیل عدم آگاهى و برخورد با بعضى موارد مطرح شده است.

۲- به علت تنوع تست ها، امتیازبندى و محاسبات نیز متفاوت است.

۳- شرایط روحى و اوضاع و احوال محیطى حاکم بر آزمون دهنده در نتیجه تست تأثیرگذار است.

برای اطلاعات بیشتر به این مقاله از آقای صارمی نژاد توجه کنید.

چند نکته جالب حاصل از یک دوره تست IQ:


- تحقیقات نشان مى دهد کودکانى که از شیر مادر تغذیه مى کنند تا ۳ سالگى ۱۵ واحد نسبت به سایر همسالان افزایش IQ نشان مى دهند.

- افراد چشم آبى نسبت به افراد چشم قهوه اى بهتر عمل مى کنند.

- همچنین عملکرد افراد چپ دست در مقایسه با راست دستها بهتر بود. - IQ انیشتین ۱۶۰ بوده است.


برای اطلاعات بیشتر در زمینه هوش اینجا کلیک کنید.

اختلال شخصیت خودشیفته

۵۰ بازديد

شخصیت خودشیفته-دکتر مهدی صارمی نژاد
خودشیفتگی چیست
 ( Narcissistic Personality Disorder )

ریشه واژه خودشیفتگی و خودکامی به اسطوره یونانی که «نارسیوس» بود، برمی گردد.نارسیوس، مرد جوان خوش سیمایی بود که بسیار مجذوب خودش شد، به نحوی که وقتی کنار آب می نشست ارتباطی با کسی نداشت. سرانجام عاشق عکس در آب شد و پنداشت که حوری بهشتی است. بنابراین کوشید که او را بگیرد ولی چون کامیاب نشد، مایوس گردید و در پایان از این اندوه جان سپرد.این در واقع تعریف ویژگی فرد خودشیفته است. انسانی که صرفا به خویشتن می اندیشد و به قول یکی از روان شناسان صاحب نام؛)تمام نیروی روانی وی به خودش معطوف است(

حدود 7 درصد مردان و 4 درصد خانم ها در جوامع، دچار اختلال شخصیت خودشیفته هستند و حدس زده می شود در جامعه ما، ویژگی های خودشیفتگی،(نه اختلال شخصیت خودشیفته) به خصوص در مردان، خیلی بیشتر باشد.

خودشیفتگی و خودمحوری یعنی چنان محو خودت باشی که توانایی همدلی با دیگران و درک احساسات آنها را پیدا نکنی. با تعریف ساده، فرد خودشیفته، آنچنان غرق در عشق خود است که نمی تواند عاشق دیگری شود. این آدم ها بسیارمغرور و خودمحور هستندو خود را بسیار کامل و بی نیاز از هر تغییری می بینند. آنها خود را بسیار مهم می پندارند و دیگران را حقیر، کوچک و بی ارزش می شمارند. شخصیت خودشیفته و خودمحور، برای اینکه بتواند به خواسته های خود برسد، از بقیه بهره کشی و آنها را استثمار می کند.

 
۵۰ ویژگی افراد خودشیفته

بعضی از روانشناسان اعتقاد دارند همه انسان‌ها درصدی خودشیفته هستند، اما آنچه از آن به عنوان اختلال شخصیتی خودشیفتگی نام می‌برند، به مواردی گفته می‌شود که درصد خودشیفتگی بیش از حد معمول باشد. در اینجا۵۰ویژگی آدم‌های خودشیفته را برمی‌شماریم و در انتها می‌بینیم که چقدر خودشیفته هستیم.

۱-شخص خودشیفته احساس و باور و اعتقادی به بزرگی، خوبی، اهمیت و به درد بخور بودن خودش دارد که در گفتارش نیز به راحتی دیده میشود. فکر می کند تاثیر زیادی بر دیگران و زندگیشان دارد. با تمام وجود این احساس را دارد. دیگران را کمتر و کوچکتر از خود می بیند.

۲-خود را استثنایی و منحصر به فرد می داند. مثلا: نام او، بهترین اسم است، زمان تولدش بهترینه، شهر یا محلهء تولد ش جایگاه خاص تاریخی دارد و۵۰۰سال قبل فرد مهمی در آنجا متولد شده. توقع دارد دیگران او را استثنایی بدانند، ورودش به مهمانی باید کاملن محسوس باشد.

۳-فکر می کنند همیشه حق با آنهاست. دیگران باید نظر آنها را در مورد رنگها و طعمها بپذیرند و باید به حقانیت او اعتراف کنند. جایی برای گفتگو در این موارد اختلاف نمی دانند.

۴-همیشه از دیگران استفاده و سوء استفاده می کنند. مدتی به شما توجه و محبتی می کنند تا شما را به کاری بگیرند و بعد از مدتی بنا به دلایلی و به بهانه ای شما را رها می کنند.

۵-به خود حق می دهند که دیگران را میتوانند مورد استفاده قرار دهند. مثلا اگر شما یک ساعت وقت به آنها بدهید، اگر آنها برای مدت بیشتری از شما کمک خواستند، آنها فکر می کنند شما حق اعتراض ندارید.

۶-اصولن توانایی همدردی و همدلی ندارند و خود را جای دیگران نمی توانند بگذارند. از بچه های چند ماهه و چند ساله توقعات بسیار زیادی دارند. اگر ظاهرن سخن از همدردی می کنند، ولی کاملن سطحی و ظاهری است و آن حال و احساس را در آنها نمی بینید. وقتی از شما تشکر می کنند، طوری آن را ادا می کنند که خودشان در آن مطرح باشند (خودنمایی(

۷-موضوعها و مسایل خودش مهم و منحصر به فرد هستند. هیچ کسی تجربه های او را نداشته. همه چیزهای مربوط به او بی همتاست. مهمترین شب سال، تاریخ تولد اوست. مسایل عمومی خود را عجیب می داند. اگر کسی دروغ به او گفت، می گوید چطور یک نفر به دیگری دروغ می گوید یا خیانت می کند (انگار که اولین بار است چنین اتفاقی می افتد). چرا با من چنین شد، چرا من باید بیمار بشم، چرا عزیزان من باید مریض شوند.

۸-نیاز شدید به توجه دیگران دارد. باید مرکز توجه باشند. بحثهایی را که مطرح می شوند را به رشته خود مربوط می کنند و آنها را از دیدگاه رشته خود بررسی و مطرح می کنند. وقتی توانایی نواختن آلت موسیقی یا گفتن لطیفه بامزه ای ندارد، با خنده زیاد از لطیفه ای بسیار بیمزه، توجه دیگران را به خود جلب می کنند. از مردم انتظار احترام و اطاعت دارند. (پدر و مادرها: هرچه من گفتم بد و غلط را باید انجام بدهی). به دنبال بردگی و مرید و شاگرد شدن هستند. دوست دارند دیگران در خدمت آنها باشند. در ازدواج، می خواهند فرد را برای تمام وجودش داشته باشند.

۹-بسیار شکننده و حساس هستند. ظاهرن محکم هستند، ولی یک حادثه و اشتباه، یا کثیف بودن کراوات، یا اشتباه بودن کراواتی که زده اند، یا حرفی که آنها زده اند، توسط کسی که آگاه هست، تصحیح شود، به هم می ریزند. خشم و کینه و تنفر همیشگی نسبت به افراد پیدا می کنند.

۱۰-  به هیچ وجه تحمل نقد را ندارند. هیچ وقت نمی توانید صمیمانه و صادقانه نظر، باور و اعتقاد و حرفش را به نقد بکشید. اگر کار به انتقاد بکشد، جایی برای قبول و پذیرش شما نخواهد داشت. و واکنشهای تند و شدیدی را خواهد داشت.برچسبهایی که به شما می زند، کلامی که استفاده می کند، حوادث نامربوط را به یاد شما می آورد و به دیگران می گوید. مثلن در بحثهای اجتماعی و سیاسی، در مورد دایی دیوانه شما یا دختر شما که طلاق گرفته صحبت می کند که هیچ ارتباطی با موضوع ندارد.

۱۱-  در ابتدا کوشش می کند که پذیرفته شود و مورد پسند دیگران قرار بگیرد تا دیگران عقاید او را برتر از دیگران بدانند و ممکن است در ادامه کنترل خود را از دست بدهد. یا نفر اول هستند، یا نفر آخر که صحبت می کنند، و همه باید قبول کنند که مطلبش بهترین بوده.

۱۲-علاقه عجیبی دارند که مورد ستایش و پرستش قرار گیرند. تملق و چاپلوسی (حتی دروغ و زشتش) را دوست دارد.

۱۳-سخت مشغول خود و زندگی خود است. مقدار بیش از حدی از انرژی روانی اش مشغول خود است. همه چیز را از دید خود می بیند. اگر گرسنه است،۱۰۰نفر دیگر هم باید غذا بخورند. اگر خسته است، باید مهمانی تعطیل شود و همه به خانه بروند. محل پارک ماشینش باید متفاوت باشد. باید مدام نظر دیگران را راجع به خودش بداند.

۱۴-پر از غرور و تکبر است. افتخار و سرافرازی ندارد. اگر جوان است، جوانی خودش مهم است. اگر مسن است، سن بالا افتخار دارد. اگر از ده می آید، دهاتی ها مهم هستند. اگر شهری است، شهری ها مهمترند. فاصله زیادی بین خود واقعی و خود ایده آل او هست. هنگام ورود به مهمانی به صورتی می آید که همه به او خوش آمد بگویند، او را ببینند. غرور و تکبر مشخصه های او هستند و اگر کسی آن را رعایت نکند، برآشفته می شوند.

۱۵-حسادت و رقابت. حتا نسبت به کسی یا کاری که در حیطه رشته او نیست. اگر از توانایی کسی بگویید، به او بر می خورد، به دنبال عیب و ایرادی در او می گردد، و آن را بی اهمیت جلوه می دهد. اگر می بیند دیگران خانه ای خریدند، او هم باید بخرد. اگر سفر رفته اند یا فرزندی آورده اند، او هم باید این کار را بکند.

۱۶-معتقد است که باید با افراد مهم و معروف در ارتباط باشد. از خانه ای که نزدیک خانه افراد مهمی بوده صحبت می کند. داشتن رابطه با افراد مهم برایش بزرگی می آورد، و برعکس. اگر ناچار به رابطه با افراد سطح پایین جامعه داشته باشد، آنرا مخفی می کند.

۱۷-  انتظار دارد که رفتار مردم با او باید با دیگران متفاوت باشد. همه باید برای من از جای خود بلند شوند. فقط به من بگویند که خوش آمدی. فقط باید به من بگویند که چقدر آگاه و دانایید.

۱۸-  پر از توقع و انتظار هستند. می خواهند که اولین نفر باشند که دعوتشان می کنید. انتظار دارند اگر۳ساعت هم دیر به مهمانی آمد، کسی شام نخورد. توقع و انتظار آنها همیشه با خشم همراه هستند که چرا دیگران متوجه نیستند. حتا برای پرواز هواپیما وقتی که به موقع است و آغاز یک تئاتر و کنسرت هم ناراحت می شوند.

۱۹-  انتظار دارد همه قدر او را بدانند و از کاری که کرده تعریف کنند و همه از آن با خبر باشند.  اگر مادر یا پدر بوده، فرزندان باید از خوبی های او بگویند.

۲۰-  دیگران را به عنوان شئی و کالا می بیند. برای انسان، ارزش انسانی قائل نیست. دیگران را به عنوان نردبانی می بیند که مایل است از آن بالا برود.انسانها وقتی ارزش دارند که او به آنها توجه و یا از آنها استفاده می کند.با ازدواجش، ********ری از محبت و لطفش به روی آن فرد و خانواده اش و مردم شهر انداخته و همه باید از او تعریف کنند.

۲۱-بی اعتنا به قانون و حتا اصول اخلاقی است. ظاهرن آن را حفظ می کنند، ولی انتظار دارد برای او استثناء قایل شوند. اگر کسی نمی تواند وارد این ساختمان شود، به او اجازه دهند. برای خود جنبه ای از استثناء قایل است.برخورد صاحب مغازه باید با او بسیار متفاوت باشد. قوانین و اصول اخلاقی در حد تعبیر و تفسیر او اهمیت پیدا می کنند. اعتنایی به قوانین و مقررات ندارد ولی از دیگران توقع و انتظار عمل به آنها را دارند.

۲۲-در کارها اصرار می کند. شما را وادار به کاری می کنند. با گفتن مکرر و تحت فشار قرار دادن شما. کارها را تعقیب می کند و تا رسیدن به نتیجه نهایی نمی ایستد. به گونه های مختلف فشار وارد می کند، تهدید، تشویق، خواستن از مادر شما برای تماس با شما

۲۳-در مورد خودش، نظری واقع بینانه ندارد. در زمان نقد و قضاوت، خودش را آنگونه که هست نمی بیند. در آینه فکر می کنه که این صورت صورت او نیست. وقتی عکس خود را می بیند، چون تصوری که از خودش دارد، غیر از چیزی است که در عکس هست، خوشحال نمی شود و از یک سن و سالی به بعد دیگر حاضر به گرفتن عکس نیست.

۲۴-  برای همه چیز توضیح و توجیه دارد. توان این را دارد که با وجود اینکه کاری بد و غلط کرده، آن را آنقدر بپیچاند که به نوعی خوب جلوه دهد.

۲۵-این فرد اصولا می تواند در روابط احساسی و عاطفی، دیگران را آزار دهد و در روابط جنسی حالتی از خشونت و دیگر آزاری دارند.

۲۶-زمینه ای برای فرافکنی حالات خود دارد. احساس خود را واقعیت خارجی می داند. احساس خود را ملاک ارزیابی و اندازه گیری میداند. تصور می کند اگر او از چیزی لذت می برد، هرچند برای دیگری دردآور است، او هم بالاخره لذت می برد و یا خواهد برد. فکر می کنند اگر کسی به خاطر دیگری رنج ببرد، آدم خوبی بوده و عشق خود را به او نشان داده است.

۲۷-  به دلیل اینکه موجوداتی بدون مقصود و بدون معنی در زندگی هستند، ولی چون هدف جو و به دنبال هدفهای مشخصی در زندگی هستند، و در سطح می دوند، با اینحال حوصله شان از خودشان سر میرود. اغلب همه چیز را به صورت حداقل به پایان میبرند. اگر مدرک باید بگیرند، در حد قبولی، اگر کاری را باید انجام دهند، هم همینطور.

۲۸-زمینه ای برای دلیل تراشی و خیال بافی دارند. موضوعات را با استدلالهای عجیب و غریب همراه می کنند. اگر آسیبی به شما زدند، می گویند که این آسیب باعث آگاهی شما می شود تا دیگر گرفتار مسایل دیگر نشوی.

۲۹-موجوداتی تنها هستند. خود و دیگران را بد میدانند. فکر می کنند از رابطه جز درد و رنج چیزی به دست نمی آید. تنها و بی کس اند. جدا هستند. ادعای استقلال می کنند ولی بدون رابطه با دیگران، جدا از دیگران هستند. وجودی خالی دارند، و این حوصله شان را از خود و زندگی سر میبرد. آماده اند دیگران و یا چیزی را در خود جا دهند و یا به نوعی وجود خالی دیگری را پر کنند.

۳۰-با واقعیت دنیای خارج خود کاری ندارند. تصورات و تخیلات خود را واقعی می دانند.
۳۱-بیشتر اوقات آرزوهای خود را به عنوان واقعیت می بینند. اگر چیزی را دوست دارند، آن اتفاق افتاده است. و متوجه نیستند که این اتفاق مربوط به آینده هست.

۳۲-در مورد گذشته و آینده همیشه با اغراق و کوچک و بزرگ کردنهای عجیب و غریب همراهند. اگر بخواهند مهمانی را مهم جلوه دهند، آنگونه تعریف می کنند که انگار چنین مهمانی تا بحال اتفاق نیفتاده. و اگر بخواهند آن را خراب کنند، به عنوان یکی از بدترین حوادث زندگی خود می کنند.
۳۳-کوشش می کنند که همیشه جالب و جذاب باشند. در آرایش خود، بیان خود، برخوردشان، کاربرد لغات و کلماتشان میشود دید.

۳۴-حالت همیشه قانع و راضی کننده دیگران دارند. دیگران را مجبور به رسیدن به نتیجه ای می کنند که مورد توجه آنها بوده است.

۳۵-  گفتار کلی دارند. مباحث را در جزییات نمی بینند و می توانند منظور خود را به راحتی به هر طرفی حرکت بدهند و معمولا در نظراتشان دقت وجود ندارد.

۳۶-فکر می کنند که از عهده همه کارها بر می آیند. اگر از اول به دنبال نقاشی رفته بودند، الان نقاش بزرگی بودند.

۳۷-تفاوتها و اختلافات کوچکی را که دیگران با آنها دارند را می بینند. اگر حرفی بزنید که کمی با آنها مختلف و متفاوت باشد، آنرا به عنوان یک اشکال و زمینه ای برای کوبیدن شما و جنگی بزرگ می دانند.
۳۸-چون بی توجه، بی اعتنا هستند و به بود و نبود یا تغییرات دیگران اهمیت نمی دهند، از دید آدمهای سطحی به نظر خونسرد و مطمئن و در کنترل هستند.

۳۹-ادعاها و گفتارهای دروغ و فریبنده زیادی دارند. بعضی وقتها پس از گذشت زمان، آن دروغ ها را به شکل واقعیت می بینند.

۴۰-افرادی ظاهرا یا واقعا زیرک و زرنگ هستند. توانایی دارند که بازیهای مختلف کنند و نه تنها با دیگر فریبی بلکه با خود فریبی، به برخی از اهدافشان برسند چون توانایی تحریک و شستشوی مغزی خود را هم دارند.

۴۱-موجوداتی هستند که دیگران را حسود، ناتوان، بیمار، گرفتار، ابله و نادان میبینند. تصور می کنند که هر کسی که در مورد آنها چیزی می گوید، غرض و مرضی دارد که او را که برتر از دیگران است را خراب کند.

۴۲-  در ظاهر رعایت ادب و آداب اجتماعی را می کنند و به مقدار زیاد می توانند خود را کنترل کنند، ولی در شرایط کمی نامناسب و زمانی که تحت فشار هستند، اداره خود را از دست می دهند و بسیار بددهن و بد زبان می شوند و لغاتی را به کار می برند که مناسب آن شرایط نیست. اگر شرایط از حد بگذرد و در تنگنا قرار گیرند، وجود متعفن خود را نشان می دهند. در آغاز ماری خوش خط و خال بودند ولی در شرایط فشار، کسی را از نیش خود بی نصیب نمی گذارند.

۴۳-زمینه ای برای برانگیختگی خود دارند. با رفتن سراغ تصورات خود، احساس بزرگی و عظمت کنند و خود را بی نیاز و به دور از دیگران بدانند. مدتی در خانه بمانم تا دیگران قدرم را بدانند و در همین حال کتابی بنویسم که در جامعه مطرح شود،

۴۴-معمولا از انرژی بسیار برخوردارند، و افرادی بسیار فعال و پرکار هستند. وقت زیادی برای خواب و استراحت ندارند. فکر می کنند خود را باید به همه چیز برسانند و در زمینه های مختلف درگیر هستند و فعالیتهای متنوعی دارند. حتا با اینکه تخصصی در زمینه ای ندارند، حاضر هستند برای کارشناسان آن رشته سخنرانی کنند.

۴۵-ترس عجیبی از عادی دیدن و معمولی بودن خود دارند. از انسانهای عادی و معمولی بدشان می آید.
۴۶-از اشتباه و شکست خود و اینکه مردم از آنها بد بگویند بدشان می آید. پس محافظه کاری می کنند و دیگران را به جلو می اندازند تا مطمئن شوند. اشتباه را پنهان می کنند و از آن نمی آموزند. یا مسئولیت آن را به عهده دیگری می اندازند. درگیر مسابقه ای نمی شوند مگر اینکه بدانند که حتما برنده اند.

۴۷-چیز ناقص و ناکامل را بد و غلط می دانند. اعتقاد دارند: یا مهمانی نده، یا جوری بده که زبانزد همه شود. نباید کاری کرد، مگر اینکه بهترین باشد. نوعی کمال پرستی دارند. نسبت به بعضی کارها وسواس شدیدی پیدا می کنند و وقت و نیروی شدیدی صرف آن می کنند.

۴۸-در مورد موفقیتهای داشته و نداشته خود بسیار اغراق می کنند. چنین و چنان بوده اند و در بین دوستان چنین جایگاهی داشته اند.

۴۹-مخالفت و مقاومت دیگران را با بی رحمی درهم می شکنند. فقط از سر راه دورتان نمی کنند، بلکه از سر راه بر می دارند. در مورد بچه های خود که مخالفتی با نظر آنها می کنند، برخوردی عجیب و خشن می کنند.

۵۰-غالبا به دنبال جانشین کردن چیزی با چیز دیگری هستند. اگر نتوانستند با مطلبی توجه کنند، با رقصهای عجیب و غریب یا انتقاد از موسیقی یا هوا یا هزینه جشن، توجه دیگران را جلب می کنند. از موضوعی به موضوع دیگر و از راهی به راههای دیگرمی روند.


نتیجه:
اگر۱۵مورد از این موارد در شما دیده شد، گرایشهای خفیفی از خودشیفتگی داریم.

اگر بین ۱۵تا۲۵هستیم، گرفتار خودشیفتگی هستیم.

اگر از۲۵میگذرد، احتمالا گرفتار این اختلال شخصیتی هستیم.


مطالب فوق بر گرفته از کارگاه اختلالات شخصیت مهدی صارمی نژاد روانشناس بالینی شیراز می باشد.

 

اختلال شخصیت ضد اجتماعی antisocial

۵۸ بازديد
شخصیت ضد اجتماعی-دکتر مهدی صارمی نژاد شیراز 

در ادامه توضیح اختلالات شخصیت،به بررسی اختلال شخصیت ضد اجتماعی یا antisocial می پردازیم

شاخص اختلال شخصیت ضد اجتماعی نگرش طمع کارانه  فرد نسبت به دیگران و نوعی عدم حساسیت و بی تفاوتی نسبت به حقوق آن ها است، که با دروغ گفتن و دزدی و تقلب و چیزهای بدتر از آن بروز پیدا می­کند. لازم به ذکر است تماس با این افراد بسیار خطرناک می باشد زیرا بسیاری از آنها افرادی به شدت آسیب زننده (اکثرا مجرم) هستند. به بیان دیگر این اختلال را اختلال اراده نیز می نامند . بنا به دلائل زیستی ، اجتماعی و  رواشناختی این افراد قادر به هدایت کردن خویش در امور زندگی همراه با ادب و نزاکت و درک متقابل و درست نیستند. چنانچه افراد قادر به اعمال اراده باشند و  بتوانند خود را درست هدایت کنند اما صرفا ترجیح دهند که این کار را نکنند، آنها نیز در گروه افراد دارای این اختلال قرار می گیرند.
اختلال شخصیت ضد اجتماعی یکی از بدترین اختلالات شخصیتی است که در خیلی از موارد درمان این افراد امکان پذیر نیست.
شخصیت ضد اجتماعی کارهای بد و غلط انجام می دهد و موجب آزار دیگران میشود و این رفتار و کارهای او بوی جنون و دیوانگی می دهد و افراد عادی آن ها را به عنوان مجرم و جنایتکار می شناسند و  معمولا در شکنجه گاه ها می توان شاهد این افراد بود که با راحتی و یا حتی لذت و شادمانی به شکنجه و آزار دیگران مشغول هستند.
البته بسیاری از شخصیتهای ضد اجتماعی می توانند جنایتکار هم نباشند و یا دیگران را به آن صورت مورد آزار قرار ندهند و البته بسیاری از جنایتکاران و کسانی که دیگران را آزار می دهند هم ممکن است شخصیت ضد اجتماعی نداشته باشند. در اصل تفاوت اصلی افراد دارای اختلال شخصیت ضد اجتماعی با این افراد در این امر است که فرد درگیر با این اختلال احساس پشیمانی از کار خود ندارد و در مواردی می توان گفت همچین احساسی را اصلا تجربه نمی کند یا بدون درک از شرایط فرد مقابل دست به آسیب های جدی به آن می زند.
نکته جالب : بسیاری از اوقات آدمهایی که شخصیت ضد اجتماعی دارند در جامعه پذیرفته شده حتی مورد تائید و تشویق هم قرار میگیرند و این افراد برخی اوقات در محیط های نظامی و در برخی قهرمانان ورزشی هم مشاهده کنید مثلا در ورزشی مانند بوکس که اساسش بر اینست که دو نفر همدیگه رو تا پای مرگ بزنند فردی که مثلا قهرمان جهان در بوکس است میتواند این اختلال شخصیت را دارا باشد.
از نظر شیوع این اختلال بیشتر در مردان دیده شده است اما زنانی هم هستند که درگیر با این اختلال باشند و باید توجه داشت چنانچه در ادامه مطلب هم اشاره می شود مادران در شکل گیری این اختلال می توانند نقش چشمگیری را ایفا کنند.
رابرت کگان معتقد است افراد مبتلا به اختلال شخصیت ضد اجتماعی باید از نظر ساختار روان شناختی به کودکان ده ساله شباهت داشته باشند هیچ یک از آنها نمی توانند مسئولیت پذیر باشند، هر دو مشکل درک دیگران را دارند و هر دو بسیار غیر انتزاعی فکر میکنند. نکته قابل توجه درباره این اختلال این امر است که اراده  مورد بحث در این افراد مانند اغلب کارکردهای روانی در یک پیوستار قرار دارد که افراد بهنجار کم و بیش از آن برخوردارند.


برای اطلاعات بیشتر در زمینه شخصیت شناسی اینجا کلیک کنید.

برای اینکه رفتار ضد اجتماعی اختلال شخصیت محسوب شود باید دو ملاک اصلی را براورده سازد:

1-این رفتار باید سابقه دار باشد، گرچه این تشخیص را نمیتوان در مورد زیر 18 سال اعمال کرد ولی ملاکهای سابقه به شواهد قبل از 15 سالگی از قبیل دروغ گفتن همیشگی، رفتار پرخاشگرانه، رفتار پرخاشگرانه جنسی، ویرانگری، دزدی و تخریب در مقررات خانه و مدرسه باشند.
2-رفتار ضد اجتماعی موجود باید حداقل در سه نوع رفتار مشخص شده باشد پرخاشگری مکرر و بی ملاحظگی که دیگران را به خطر می اندازد، حقه بازی، عدم پشیمانی و بی مسوولیتی مداوم به گونه ای که در اینگونه رفتارها دیده میشود، و همچنین ناتوانی در پرداختن تعهدات مالی
هروی کلکلی در «کتاب ماسک شعور» 16 ویژگی راجع به اختلال شخصیت ضد اجتماعی ذکر میکند که میتوان انها را به سه طبقه گسترده کاهش داد :
1-رفتار ضد اجتماعی که بطور نامناسبی بر انگیخته میشود: برای مجرمان بهنجار جرم معنی دار و قابل درک است و ما میفهمیم آنها چه میکنند و چرا این کار را میکنند ولی جرم های افراد جامعه ستیز اغلب بی هدف و تصادفی و تکانشی به نظر میرسند. 
2-فقدان وجدان و احساس مسولیت نسبت به دیگران: آنها فاقد استعداد عشق ورزیدن و دلبستگی مستمرند و نسبت به اعتماد و مهربانی و یا محبت بی اعتنا هستند و بی شرمانه دروغ میگویند و با بیرحمی از کسانی که به انها اعتماد کرده اند سوء استفاده میکنند.
3-نارسایی هیجانی: مجرمان عادی احتمالا هیجانها را مانند افراد بهنجار تجربه میکنند ولی جامعه ستیزان هیجان های بسیار سطحی را تجربه میکنند و ظاهرا آنها برای عشق و خشم و اندوه شادی یا نامیدی مستمر فاقد استعداد هستند.
منابع جامعه ستیزی یا عوامل ایجاد کننده رفتار ضد اجتماعی
1-موقعیت خانوادگی و اجتماعی: شواهد نشان میدهد این افراد کودکی دشوارتری نسبت به دیگران داشته اند وهرچه رفتار جامعه ستیز جدی تر باشد احتمال بیشتری دارد که فرد جامعه ستیز دچار محرومیت از والدین شده باشد و جوعاطفی مقدم بر طلاق مثل مشاجرات وکتک کاریهای خشن، بی عفتی وقیحانه، الکلیسم، مصرف مواد، بی ثباتی والدین و بی توجهی پدر از جمله مواردی است که در جامعه ستیزی فرد دخالت دارد.
2-کاستی های یادگیری: بسیاری از متخصصان بالینی از ناتوانی افراد جامعه ستیز در درس گرفتن از تجربه شگفت زده شده اند. پریچارد «آنها را کودن های اخلاقی نامید که نمیتوانند از تجربیات تنبیه کننده درس بگیرند و در نتیجه قضاوت ضعیفی دارند اما اغلب با شعور و باهوشند».
افراد عادی به سرعت یاد میگیرند و موقعیت های تنبیهی را پیش بینی میکنند و از انها اجتناب می ورزند اما جامعه ستیزان چون اضطراب کمی را تجربه می کنند و کم انگیخته هستند در این امر موفق نمی شوند.
در یک ازمایش علمی در مورد جامعه ستیزانی که به آنها ادرنالین به جهت انگیختگی بیشتر تزریق کرده بودند نشان داد که انها همانند افراد بهنجار توانستند اجتناب از شوک را یاد بگیرند و در تنبیه عدم تائید اجتماعی مشکل یادگیری را نشان دادند ولی در تنبیه مادی از قبیل از دست دادن پول سریعتر از افراد بهنجار یاد میگیرند اجتناب کنند لذا نشان می دهد جامعه ستیزان می توانند اجتناب از تنبیه را یاد بگیرند به شرطی که این تنبیه برای آنها ناخوشایند باشد.
هرچه فاصله بین زمانی که رفتار روی میدهد و پیامدهای ان بیشتر باشد یادگیری دشوارتر است و برخی افراد در پی بردن به رابطه بین این دو رویداد در طول زمان مشکل بیشتری داشتند که جامعه ستیزان بیشتر از اغلب افراد دچار این مشکلند.

3-عوامل ژنتیکی و مجرمیت:همه مجرمان جامعه ستیز نیستند و همه جامعه ستیزان مجرم نیستند. چون  طبق پژوهش ها هماهنگی جامعه ستیزی یا مجرمیت در دو قلوهای یک تخمکی بیش از دو تخمکی نشان داده شد لذا میتوانیم نتیجه بگیریم عوامل ژنتیکی در شکل گیری این اختلال ایفای نقش میکنند.
برای درک بهتر این بخش باید اشاره داشت که طبق مطالعاتی در دانمارک زنان به احتمال کمتری از مردان مجرمان حرفه ای میشوند ولی فرزندان زنان مجرم بیشتر از فرزندان مردان مجرم در معرض خطر محکومیت های جزایی قرار دارند به نظر میرسد زنان مجرم بیش از مردان مجرم آمادگی ژنتیکی دارند و یک توجیه معقول این پدیده بر اساس این مشاهده است که دزدی کاری است که مردان احتمالا آن را بیشتر از زنان انجام میدهند برای اینکه زنان به این رفتار جزایی بپردازند به آمادگی ژنتیکی نیرومند تر و شرایط محیطی ناگوارتر از برادرانشان نیاز دارند.
زنان دو کروموزوم X دارند و مردان یک X و یک Y دارند ولی برخی مردان یک کروموزوم Y اضافی نیز دارند.XYY گاهی اوقات ابرمرد محسوب میشود تقریباً 1 مرد از هر 850 مرد چنین آرایش کروموزمی را دارا است لذا چنین فردی معمولا بسیار قدبلندتر از مردان عادی است و اعتقاد بر این است که XYY خشن است و امادگی بیشتری برای رفتار جزایی دارد که البته در برخی مطالعات این دیدگاه تایید نشده و گفته میشود که آنها به دفعات بسیار بیشتری از مجرمان مرد بهنجار مرتکب جرم شده اند. در یک خرده اطلاعات دیگر آنها هوش کمتری در مقایسه با مجرمان XY دارند زیرا میدانیم یافتن شغل یا مقاومت در برابر وسوسه ها برای افراد کم هوش دشوارتر است و یا شاید هم به دلیل هوش کمتر به احتمال بیشتری بازداشت و محکوم میشوند. 
برخی مطالعات میگویند که وزن کم هنگام تولد که اغلب از سوء تغذیه و مشکلات دیگر بارداری ناشی میشود معمولا بر رشد مغز و رسش بعدی تاثیر گذاشته و از این رو میتواند احتمال وقوع رفتار جزایی را افزایش دهد.
4-کژکاری های فیزیولوژیکی: تعداد قابل ملاحظه ای از جامعه ستیزان برق نگاره مغز EEG (یا الکتروانسفالوگرام آزمایشی است که ناهنجاری‌ها و مشکلات موجود در امواج مغزی یا فعالیت الکتریکی مغز بیماران را تشخیص می‌دهد. بسیاری از مشکلات و بیماری‌های مغزی از طریق بررسی این بارهای الکتریکی قابل تشخیص هستند) نابهنجار دارند که بوِیژه در مورد جامعه ستیزان بسیار خشن و پرخاشگر صدق میکند. اولا جامعه ستیزان امواج مغزی کندی از خود نشان میدهند که ویژگی کودکان بوده و حاکی از نارسیدگی مغز است و ثانیا نسبت قابل توجهی در امواج مغزیشان خیزکهای مثبت نشان میدهند که شلیکهای ناگهانی و کوتاه فعالیت های موجی مغز هستند این نارسیدگی مغز نشان میدهد وقتی جامعه ستیزان مسن تر شوند قاعدتا کمتر درگیر رفتار ضد اجتماعی میشوند و نیز اینکه این خیزکهای مثبت بیانگر کژکاری در دستگاه کناری مغز هستند یعنی دقیقا دستگاهی که انگیزش و هیجان را کنترل میکند و چند نظریه پرداز حدس زده اند که هیجان ترس تحت تاثیر این کژکاری فیزیولوژیکی قرار دارد لذا ناتوانی جامعه ستیزان در درس گرفتن از تجربه های تنبیه کننده میتواند حاصل فیزیولوژی معیوب باشد پس زیست شناسی نه خباثت ممکن است منبع اختلال شخصیت ضد اجتماعی باشد.
معمولا شخصیت ضد اجتماعی با دو واژه دیگه همراه است:

1-سایکو پت :
این افراد ظاهری بسیار موجه دارند اما در درون خود با مسائل و مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنند، معمولا از خانه خوبی آمده اند و پدر و مادر نسبتا خوبی داشته اند. ولی معمولا یکی از والدین در جهت یاد دادن نظم و انضباط و کشیدن خط و چهارچوب با فرزند دچار مشکل بوده است و دیگر اینکه والدین تفاوتی بین خودی و غیر خودی برای فرد دارای این اختلال قائل نشدند برای درک بهتر میتوان گفت:  مثلا بچه ها بین سن 5 تا 6 سالگی اگر پولی در جایی ببینند برمیدارند زیرا تفاوتی بین ان چیزی که مال خودش است و ان چیزی که مال دیگران است قائل نمیشوند و وظیفه والدین است که رفتار درست را به او آموزش دهند.

2-سوشیو پت :
انسانی را شامل می شود که موجب آزار دیگران می شود و این آزار روی افراد کاملا ناشناخته، درباره موضوع های کاملا دور از شخص درگیر با اختلال است  به طور مثال : وقتی  فرد از کنار اتومبیلی رد می شود روی ماشین خط می اندازد بدون اینکه صاحب ماشین را بشناسد یا شیشه آن را میشکند یا شکستن چراغهای خیابان و رفتار هایی از این دست که مخاطب خاصی پشت آن وجود ندارد.

اصولا شخصیت ضد اجتماعی دو زمینه ذهنی را دارا می باشد که در ادامه به صورت خلاصه شده از کارگاه اختلالات مهدی صارمی نژاد روانشناس بالینی شیراز ذکر شده است  :
1-من وقتی کار بدی میکنم هیچوقت احساس پشیمانی و معذرت خواهی ندارم چون اون کسانی که اون همه به من بدی کردند نه یکبار معذرت خواستند و نه یکبار جبران کردند .
خیلی از اوقات کافیست من پدر یا مادری باشم که فرزندمو تنبیه میکنم و در عین حال همیشه از او طلبکارم و متوجه نیستم که دارم فرزندمو تبدیل میکنم به یک سایکو پت یا سوشیو پت و یا حتی یک بیمار روانی ، لذا این افراد اصولا مساله ای با عنوان محبت و مهربانی یا وجدان ندارند.
2-اگر سر و گردن دیگران را نزنی اونها دیر یا زود سر و گردنتو میزنند. پس چه بهتر تا زمانیکه زنده هستی سر و گردن دیگران رو بزنی تا گرفتار کسانی که با تو چنین میکنند نشوی. لذا تعجب نکنید که از دید این افراد بهترین دفاع حمله است.
قبلا هم اشاره شد که این اختلال جزو خطرناک ترین اختلال ها به شمار می ورد و باید گفت ممولا کسانی که دارای اختلال شخصیت ضد اجتماعی هستند هم زمان چند اختلال شخصیتی دیگر هم دارند که همین امر درمان و کنترل این افراد را تا حدودی ناممکن می کند این اختلالات شامل اختلال شخصیت ناپایدار، شکاک یا خودشیفته و هیجانی نمایشی است.
برای آشنایی با این اختلالات می توانید به سایت www.mehdisareminezhad.ir مراجعه کنید.
 

نشانه های شخصیت ضد اجتماعی :

1-به دزدی تمایل دارند و دزدی را به عنوان پس گرفتن مال خود می دانند حتی با انجام دادن این موضوع shoplifting که ماهیت جز ابراز خشم ندارد به نوعی میخواهند سیستم و سازمان را در هم بکوبند لذا دزدی از مغازه ها را در جایی انجام میدهند که دوربینها یا مامور انجا ایستاده است و حتی برخی اوقات جنس دزدیده شده را بلافاصله در بیرون از مغازه در سطل آشغال می اندازند چون احتیاجی به ان ندارند ولی تصور میکنند برخورد و کوبیدن سیستم نشانه قدرت و توانایی آن ها است
2-اینها از آتش سوزی و به آتش کشیدن و تماشای آتش سوزی لذت میبرند به همین دلیل در خانه اکثر کسانی که آتش سوزی عمدی اتفاق افتاده، غالب اوقات عکسهایی دیده شده که از مراکز در حال سوختن گرفته شده است.
3-ویران کردن و خراب کردن از محیط مدرسه گرفته تا هر جایی که بتونند
4-بیرحمی شدید به حیوانات
5-آزار افراد مریض و ضعیف یا پیر : چون از اینکه مریض یا ضعیف یا پیر بشوند به شدت خشمگین میشوند لذا شما میتوانید ببینید که 4 جوان یک بی خانمان را تا سر حد مرگ کتک زده اند در حالیکه آن فرد کاری با آنها نداشته است ولی به نوعی این افراد خود را بدبخت و بیچاره و تفاله جامعه میبینند پس خشمی رو نسبت به کسی دارند که اکنون در چنین وضعیتی است.
6-فرار از خانه : در کودکی فکر گریختن از خانه را داشتند و ترک مدرسه و محیط کار برای این افراد بسیار عادی است.
7-بد زبانی و حرف زشت زدن یکی از مشخصه های بارز آن ها است.
8-ناترسی : از درد و رنج و مرگ و اتفاقاتی از این دست نمیترسند و بخاطر همین ناترسی است که برخی اوقات یک تنه به جنگ 10 نفر میروند یا فرار نکرده و بوسیله پلیس دستگیر میشوند.
9-دروغگویی و حقه وفریب برایشان عادی است و اگر کسی فریبشان را بخورد به نظرشان ادم ابله و احمقی است.
10-رعایت مساله سلامتی و تغذیه و بهداشت رو در خصوص خود و دیگران نمیکنند
11-هیچوقت مسوولیتی رو نمیپذیرند
12-به هیچ عنوان احساس گناه و پشیمانی ندارند
13از نظر روابط جنسی هیچ حد و مرز و محدودیتی برای خودشون قائل نیستند در حالیکه اگر به زن یا دختری که نسبت بهش حساسیت دارند کسی حتی نگاهی بکنه میتوانند او را بکشند...لذا شما میبینید برخی از این گروه های تشکیل شده از افرادی که با این ویژگی های مجرمانه پذیرفته شده اند خواسته می شود که برای عضویت در گروه مثلا باید با کسی که اچ ای وی دارد رابطه جنسی برقرار کنند و یا یک نفر را بکشند و ...
14-معمولا توجه و تمرکز ندارند و به همین دلیل یکی از گرفتاریهای وکلا این است که غالب اوقات مطمئن نیستند که بعد از 3یا 4 دقیقه موکلشون حرف اونها رو گوش میده یا نه
15-هیچ قول و قراری براشون معنایی نداره
16-از تجربه اصلا یاد نمیگیرند ...اگر موش رو جلوی دو تا حفره بگذارید یکی حفره مربعی و دیگری حفره دایره ای که در یکی غذا و در دیگری شوک الکتریکی باشه معمولا موش بعد از دو یا سه بار یاد میگره که وارد حفره ای بشه که غذا هست ولی این افراد حتی ممکن است صد بار هم دستشونو توی حفره ای بکنند که شوک الکتریکی وجود داره و اتقادشان این است که ممکنه ایندفعه غذا تو این حفره باشه ...به همین جهت هم زندان برای این آدمها حتی بعد از 20 سال مطلقا تاثیری یا فرقی نداره... لذا در جرائم سنگین تقریبا مجازات هیچ نقشی در مسیر پیشگیری نداره.
17-به هیچ وجه از تنبیه نمی هراسند
18-به هیچ وجه توانایی پیش بینی ندارند و لایه بالای مغز اونها که مساله انسانیت رو مشخص میکنه در اینها بسیار غیر فعال هست. لذا نه پیش بینی میکنند و نه برنامه ریزی میکنند ، فقط در مساله جرم و جنایت یک سری اصول رو رعایت میکنند.
19-مساله مشروب و مواد مخدر در زندگی اینها عادی و معمولی هست.زیرا به طریقی باید هیجاناتی را تجربه کنند که در زندگی نمی توانند داشته باشند.
20-چون خیلی زود حوصلشون سر میره و احتیاج به هیجان دارند لذا ممکن است درگیر کتک کاری یا آتش سوزی یا کارهای خطرناک دیگه بشوند. (فقط برای سرگرمی)
21-به دنبال پاداش فوری هستند و (اینکه شما بهشون بگی برو هفته دیگه بیا و یا کاری رو یاد بگیر و بعدا بیا که بتونی بری سرکار، براشون خنده داره و شما هیچوقت نمیتویند وعده فردا را بهشون بدید).
22-بسیار بی اعتماد و بی اطمینان و بدبین و بدگمان هستند و حرفی که شما برایشان فریب و دروغ است.
23-از استعمار و استثمار دیگران ابدا کوتاهی نمیکنند
24-همیشه در مسیر دستکاری و دست انداختن دیگران هستند و معمولا بازیگرند
25-تهدید و توهین میکنند و هیچوقت نمی شود تهدید شان را نادیده گرفت.
26-از درگیری فیزیکی و درد فیزیکی پروایی ندارند و مطالعات نشان می دهد بسیاری از این افراد  اصلا دردی حس نمی کنند و هیجان مربوط به کتک کاری به گونه ای است که اصلا درد یا زخم یا آسیب رو برای آن ها عادی میکند.
درمان
 این افراد به هیچ وجه کار درمانی رو قبول نمیکنند و وقتی در سیستمهای حقوقی به زور اونها رو وادار به رفتن نزد روانپزشک میکنن شروع به بازی و حقه بازی می کنند و معمولا دارو مصرف نمی کنند. و یا در زندان رو به ورزش کردن می آورند چون بدن و آمادگی بدنی تنها چیزی هست که برای آنها ارزش دارد اما اعتقادی به درمان روان پزشکی ندارند.
این افراد چون مهر و محبت و توجهی در محیط خانه و اجتماع از کسی ندیده اند هرگز باور ندارند که یک غریبه چیزی به اسم محبت به آن ها هدیه می کند لذا درمان این افراد کار بسیار مشکلی است چون زندگی را از آغاز تا پایان یک فریب و دروغ و حقه بازی بزرگ میدانند و اگر کمک کردن  به این افراد ممکن باشد فقط در شرایط بسته ای در محیط زندان امکان پذیر است که غالب اوقات مسائل و هزینه های سنگینی در پی دارد.
به هر حال برای درمان این اختلال شخصیت هنوز راهی برای معالجه کامل پیدا نشده است.
 

سوگ mourn

۹۹ بازديد
mourn-دکتر مهدی صارمی نژاد شیراز

سوگ
یکی از واقعیت های اجتناب ناپذیر زندگی ما سوگ است، که تمامی افراد در طی زندگی خود آن را به شیوه ای تجربه خواهند کرد، درکودکی با از دست دادن اسباب بازی مورد علاقه، در مدرسه با عوض شدن معلم محبوب و در نوجوانی با از دست دادن دوستان سوگ را تجربه می کنیم.
در واقع سوگ مجموعه ای از احساست و رفتارهایی است که با از دست دادن هر چیز ارزشمندی در ما بیدار می شود، و برای ما همراه با درد وغم خواهد بود.  در ادامه به توضیح خلاصه شده ای از کارگاه  سوگ مهدی صارمی نژاد روانشناس بالینی (مشاور) شیراز پرداخته شده است.

سوگ در ابعاد کلی به دو دسته تقسیم می شود که شامل این موارد است:
  • مرده سوگواری
  • زنده سوگواری
مرده سوگواری در واقع فرآیندی را شرح می دهد که ما طی آن فرد، شرایط یا موقعیتی را به طور کامل از دست می دهیم و دیگر به آن هیچ دسترسی نداریم به عنوان مثال زمانی که عزیزی را از دست می دهیم مرگ این فرد راه تمام دسترسی های ما را به او می بندد.
اما در زنده سوگواری فرد، شرایط یا موقعیت همچنان وجود دارد اما امکان دسترسی به آن برای ما وجود ندارد، به عنوان مثال زمانی که از رابطه عاطفی خارج می شویم فرد مقابل ما همچنان زنده است اما ما دسترسی به او نداریم.
واکنش انسان در این مواقع همان طور که اشاره شد همراه با درد و غم است. و به  گونه ای احساس گم کردن چیزی یا کم بودش را مدام در هر لحظه تجربه می کند اما راهی برای مقابله و رفع این درد ندارد. در واقع در هر نوع سوگ که در ادامه به آن ها اشاره خواهد شد مراحلی برای انسان رخ می دهد که شامل واکنش هایی مشابه  است که همه آن را تجربه میکنند و این واکنش ها به شرح زیر هستند:
در مرحله انکار واقعیت، شوک برای فرد رخ می دهد و ذهن از بعد زمان و مکان خارج می شود  در اصطلاح زمان برای فرد درگیر با سوگ متوقف می شود و یا از کیفیت همیشگی خود خارج می شود، زیرا او نمی خواهد قبول کند که این اتفاق رخ داده است. و معمولا مدام به خود می گوید:
« باورم نمیشه! امکان نداره! »
اما پس از آنکه فرد از شوک خارج می شود و اتفاق رخ داده را درک میکند (مثلا : دیگر کارم را از دست داده ام!) کم کم جای انکار با احساس خشم پر می شود و فرد به دنبال مقصر می گردد و این خشم بسته به نوع چیزی که از دست رفته میتواند معطوف به خدا یا هر فرد و هر چیز دیگری بشود
در این مرحله فرد با خود می گوید:   « چرا من؟ چرا فرزند من؟ چرا شغل من؟ »
و بعد از فروکش شدن خشم، فرد به چانه زنی دست می زند ودر این مرحله  وارده معامله هایی با خدا و اطرافیان و... می شود یا قانون هایی را برای خود وضع می کند و معمولا دنبال شرط برای هر چیزی میگردد و با خود می گوید: « اگر این اتفاق رخ دهد فلان کار را انجام میدهم! اگر به خوابم بیاد غذا میخورم! »
اما پس از سردرگمی ها و عبور از چانه زنی ها برای پیدا کردن نقطه ای آرام در ذهن وقلب خود بالاخره فرد یک قدم به پذیرش نزدیک می شود و از تقلا دست می کشد و سپس در این مرحله غم و اندوه بر او چیره می شود. و همراه با این حس عمیق، احساس گناه را درخود تجربه میکند و افکاری در ذهن پدیدار می شود، خاطرات خوب از چیزی که از دست رفته در ذهن فرد نمایان می شود. معمولا افراد دراین مرحله داستان سرایی های ذهنی دارند مثلا کسی که عزیزی را از دست داده است با خود میگوید:
« میدونست قراره بمیره که این حرف رو به من زده! »
و خاطرات خود با فرد از دست داده را برای خود تحریف می کند تا بتواند درد خود را تسکین دهد. و بالاخره پس از عبور از این مرحله وارد گام آخر سوگ  یعنی پذیرش میشود. در این سطح فرد یاد می گیرد که بدون آن چیزی که از دست داده است به زندگی خود ادامه دهد.
لازم به ذکر است که در طی گذراندن هر کدام از مراحل گفته شده فوق امکان آنکه فرد دوباره به مراحل قبلی برگردد وجود دارد اما اگر مثلا دفعه اول یک هفته زمان برده است تا از نظر روانی  مرحله چانه زنی را پشت سر بگذارد، بار بعد این اتفاق سریع تر رخ خواهد داد و لازم است اشاره شود که ماندن در هر کدام از این مراحل و عبور نکردن از آن باعث می شود که فرایند سوگ به درستی شکل نگیرد لذا فرد غم و دردش به رنج مداوم تبدیل می شود.

انواع سوگ شامل:

  • مهاجرت کردن از دست دادن به یکباره تمامی متعلقات
  • از دست دادن سلامتی به دلیل بیماری یا نقص عضو
  • طلاق
  • جدایی عاطفی
  • از دست دادن کار
  • ورشکستگی مالی
  • بیماری عزیزان
  • از دست دادن و شکست در آمال و آرزوها
  • از دست دادن عزیز
  • از دست دادن دارای ها مثل خانه، ماشین و...
  • و...
همان طور که قبلا هم اشاره شد طی نشدن مراحل سوگ می تواند منجر به مشکلاتی در هر فرد شود مثلا بیماری های جسمی مثل تنگی نفس درد هایی با ریشه های عصبی و بدون منشا پزشکی که علت آن ها بالا رفتن سطح کورتیزول در خون فرد به علت غم است و همچنین بیماری های روحی مثل افسردگی، اضطراب پس از سانحه و روی آوردن به اعتیاد و... است که توصیه می شود در هنگام رخ دادن هر سوگ حتما از درمانگر کمک گرفته شود.

برای آگاهی از کارگاه ها و نحوه ثبت نام میتوانید به سایت www.mehdisareminezhad.ir مراجعه نمایید.
 
 

اختلال شخصیت وسواس فکری-عملی Obsessive-compulsive-personality

۸۴ بازديد
ocd-مهدی صارمی نژاد روانشناس شیراز

اختلال شخصیت وسواس فکری-عملی Obsessive-compulsive-personality
ویژگی بارز افراد درگیر با این اختلال الگوی فراگیر تلاش بیش از حد برای دستیابی به کمال است، این افراد نه تنها برای خود بلکه برای دیگران (نزدیکان، دوستان و...) نیز تمایل به کمال پرستی دارند، لذا هرکاری که انجام دهند و هر قدر هم که عالی باشد احساس خشنودی را تجربه نمی کنند و معمولا بر این باورند که در دستیابی به معیار های مدنظرشان ناتوان هستند، به همین دلیل اغلب در انجام موضوعات مهم مسامحه میکنند. در حالیکه آنها برای کار و به نتیجه رسیدن ارزش های ذهنی شان  بیشتر از روابط میان فردی  اهمیت قائل هستند اما معمولا بیش از اندازه به جزئیات ، فهرست ها ،مقررات و برنامه ها می­پردازند. معمولا در تصمیم گیری­های مربوط به کار مشکل دارند و اغلب در به تعویق انداختن تصمیم گیری­های مربوط به تفریح هم بهانه تراشی می کنند. همچنین در بروز دادن هیجانات دچار مشکل هستند و معمولا دیگران آنها را افرادی رسمی و خشک و بیش از اندازه با وجدان و اخلاقی قلمداد می کنند. از نظر میزان شیوع این اختلال در هر دو جنس رایج است ولی تا حدی در مردان بیشتر دیده می شود.
برای درک بهتر اختلال شخصیت وسواس فکری- عملی بهتر است نگاهی به تقسیم بندی، کتاب تشخیص امراض (DSM نسخه 3 یا 4 ) کرد که این اختلال را در دو بیماری تعریف میکند:
نوع اول : بیماری وسواس و مجبورOCD 
نوع دوم : بیماری شخصیت وسواسی مجبورOCPD 
معمولا افراد این دو بیماری را با هم اشتباه میگیرند! اما تفاوت آنها به شرح زیر است:
افرادی که دچار وسواس و اجبار(OCD) هستند خودشان از داشتن این اختلال آگاه اند و خیلی از آن ناراحتند، آنها اضطراب شدید و نگرانی را تجربه می کنند. به شکلی که برای کنترل ترس و ناراحتی شان دست به انجام کارهای تکرار شونده می زنند؛ مانند چندین بار چک کردن بسته بودن در، خاموش بودن گاز، کشیدن اتو از برق و یا چندبار شستن دست ها برای رسیدن به آرامش درونی این بیماری یکی از سخت ترین بیماری های روانی است و دلیل آن را در حال حاضر اختلالات مغزی میدانند.
در مقابل افرادی که بیماری شخصیت وسواسی مجبورOCPD را دارند حالتشان دردناک نیست، حتی گاهی بسیار حق به جانب هستند و فکر میکنند مشکلی ندارند. بنابراین معالجه شان هم دشوارتر است.
شخصیت وسواسی مجبورObsessive Compulsive Personality Disorder) OCPD )
نوع خفیف این اختلال بسیار برای زندگی فرد سازنده است، اما نوع شدید آن  باعث رنجش شخص است.این اختلال ریشه در ترس، اضطراب و وحشت فرد دارد.
درDSM نسخه 4 ، 8 علامت ذکر شده که در اینجا به بیان علائمی می پردازیم که مهدی صارمی نژاد روانشناس (مشاور) شیراز در کارگاه اختلالت به آن اشاره کرده اند:
  1. فرد تمایل عجیبی جهت کنترل محیط اطراف خود دارد. به خصوص اگر مطلب به خود او مربوط باشد. آنها اجازه­ ی دخالت به کسی نمی­ دهد و معمولا از کسی هم کمک نمی­ خواهد، تصمیم­های مهم را خودشان بدون مشورت با دیگران اخذ می­ کنند و معمولا بیش از توانایی خود قبول مسئولیت میکند، که باعث می‌شود فشار زیادی را تحمل کنند برای آنکه به نحو مورد قبولشان مسئولیت محول شده را انجام دهند.
  2. کمال گرا و کمال پرست هستند و تحمل انتقاد و نظر دیگران را ندارد. در واقع کمال گرایی کوششی برای بهتر و برتر شدن است و تا حدودی وجود آن برای رشد هر فرد لازم است، اما وقتی فردی به کمال پرستی برسد تبدیل به بیماری می شود. این افراد دارای مشکل عمده در تصمیم گیری هستند چرا که میخواهند همیشه بهترین باشند و این عدم ثبات در تصمیم گیری باعث تجربه اضــــــــطراب در آنــــــــها می­شــــــــــود 
    3. آنها معتقدند افکارشان، حرفشان و حرکاتشان همیشه درست است و این دیگران هستند که در اشتباهند که این امر سبب تجربه احساس درماندگی و خشم در آنها میشود.
  3. درگیر شدن شدید با جزئیات مسائل کم اهمیت ( Detail Oriented ) به طور مثال اگر شام مهمان داشته باشند و بخواهند میز بچینند آنقدر که به جزئیات چیدن میز توجه میکنند (مثل صاف بودن بشقاب و اتو کشیدن رو میزی) به پخت غذا و طمع آن کمتر توجه می کنند.
  4. این افراد معمولا به شدت پرکار و خودجوش هستند. کار خود را به موقع و درست انجام میدهند تا جایی که اگر نتیجه کاری که انجام می دهند آن طور که میخواهند نباشد آن را کنار گذاشته و یا دور میریزند. که گاهی همین درگیر شدن در جزئیات و خواهان بهترین بودن سبب میشود که کارهای خوب خود را نیز از بین ببرند یا دست کم بگیرند.
  5. معمولا همان توقعی که از خودشان دارند از دیگران نیز دارند. بخاطر دقت و توجه زیادی که در انجام کارها دارند متقابلا همین توقع را نیز از دیگران دارند به همین دلیل زیر دست این افراد کار کردن و به طور کلی همکاری با آنان بسیار دشوار است.
  6. در تصمیم گیری مردد هستند. سالها طول میکشد تا خانه یا ماشینی بخرند و به دلیل وحشتی که از شکست و اشتباه و نظر دیگران دارند (انتقاد)، تصمیم را موقعی میگیرند که بتوانند با قاطعیت این کار را انجام دهند یا چاره ای جز آن نباشد
  7.  خیلی اوقات فکر میکنند باید احساساتشان را کنترل کنند و قادر به بیان احساسات خود نیستند افرادی که OCD دارند از ناراحتی ها و نگرانی های خود حرف میزنند ولی افراد دارای OCPD تا حدی خشم تنها احساسی است که بروز میدهند و ابراز احساسات لطیف تر برایشان دشوار است.
  8. اضطراب اجتماعی ( Social anxiety ) دارند و از کارهایی که بیهوده و سطحی است میگذرند. مثلا از اینکه به مهمانی یا عروسی بروند زجر میکشند چون هدف و نتیجه ای ندارد و معمولا از شرکت در چنین مراسمی طفره می روند.
  9.  لجباز و یکدنده هستند. وقتی مطلبی را به ذهن خود می­سپارند حتی اگر بعد ها به نتایجه ای مغایر با آن مطلب برسند، تصمیم خود را عوض نمیکنند و میتوان گفت که تغییر برای آنها سخت است و ترجیح می دهند موقعیت ثابت قبل را حفظ کنند.
  10. همیشه نگران اوضاع مالی خود هستند و از دید دیگران افراد خسیسی تلقی می شوند. برای کسب پول بسیار تلاش میکنند اما آن را خرج نمی کنند. همسر و فرزندان این افراد بسیار در مضیغه هستند چرا که این فرد با اینکه پول دارد برای راحتی و معیشت خود و خانواده خود هزینه نمیکند و همواره به فکر ذخیره کردن پول برای روز مباداست!
  11.  اعتقادی به دور ریختن وسایل کهنه متعلق به خودشان ندارند. (لباس های کهنه و قدیمی و ... حتی برخی از آنها مواد فاسد شده را نیز نگه میدارند.) علت انباشت وسایل آنها این است که نگران آینده هستند و فکر میکنند هرچیزی که دارند روزی به دردشان خواهد خورد.
  12.  در ابراز احساسات نیز خسیسند و هیجانی از خود نشان نمی دهند و خود داری می کنند. حتی زمانی که دیگران را از صمیم قلب دوست دارند احساساتشان را بیان نمی کنند. و فرزندان این افراد معمولا همیشه تشنه ی محبت میمانند.
  13.  نظم و ترتیب از فاکتور های بسیار مهم در زندگی آنهاست مثلا همه چیز میبایست سر جای خود باشد و همواره مقدار زیادی از وقت خود را صرف مرتب کردن وسایل میکنند.
  14. مواظب نظافت و تمیزی هستند تا جایی که خود را چندین بار در حمام میشویند، غذا در مکان های عمومی نمیخورند و احساس بدی نسبت به غذاهای بیرون دارند، به عنوان مثال پس از پایان پندمی کرونا همواره لباس و مواد مورد نیاز خریداری شده خود را ضد عفونی می کنند .
  15. معمولا آدم های معقولی بنظر می رسند، برنامه های درستی دارند ونظام فکری شان مثل یک کامپیوتر کار میکند. جهان را بسیار فیزیکی و مکانیکی می دانند ، برای هر چیزی دلیل و منطق خاص خودشان را دارند
  16.  از نظر اخلاقی و منطقی سخت گیر هستند. چون اعتقاد دارند که همه چیز باید بهترین باشد لذا مقررات میبایست به موقع و به درستی اجرا شود و از ارتباط با افرادی که با آنها متفاوت هستند پرهیز میکنند.( فقط با هم کیش ها ، هم نژاد ها و یا افرادی که ایرادی به رفتار آنها نمی گیرند معاشرت میکنند.) لذا انعطاف پذیر نیستند، میتوان گفت بسته و محدودند.
لازم به ذکر است که اگر فردی 8 مورد از علائم ذکرشده را دارا باشد دچار این اختلال شخصیتی است.
علت بروز اختلال شخصیت وسواسی:
هنوز علت دقیق و مشخصی برای این نوع اختلال نشده است. و نظریه هایی مختلفی در این رابطه وجود دارد . اما اکثر این نظریه ها این اختلال را ناشی از برخی مشکلاتی رخ داده در دوران کودکی  فرد می دانند که در ادامه به مواردی اشاره شده است
  • فرد در دوران کودکی والدینی بیش از حد محافظ و مراقب داشته است که به او اجازه تجربه کردن و آزمون و خطا توسط خودش را نداده اند و در صورت سریچی از والدین اداش منفی دریافت کرده است لذا به همین دلیل کودک احساس کرده باید کودکی کامل و یا فردی کاملا مطیع باشد.
  • فرد در دوران کودکی از نظر عاطفی و همدلی رشد نکرده است، این افراد یا بنا به شرایطی با کمبود محبت از طرف والدین یا مراقبین خود مواجه شده اند و یا والدینشان در محیط خانواده از همدلی و روابط عاطفی سالمی برخوردار نبوده اند که این امر ممکن است در بزرگسالی زمینه ساز بروز این اختلال شود.
  • فرد در کودکی قادر به ایجاد روابط عاطفی صمیمانه و تجربه دلبستگی با والدین خود را نداشته است و به او اجازه بیان احساساتش داده نشده است و یا به طور مثال احساسات کودکانه او توسط والدین مستبد مدام سرکوب شده است به طوری که به از بروز آنها سر باز زده است و همین امر باعث می شود که افراد دارای این اختلال اکثرا در بیان احساس خود  دچار مشکل باشند.
  • اختلال شخصیت وسواسی می تواند ارثی باشد و برای افرادی که در خانواده فردی مبتلا به OPCD دارند احتمال ابتلا به این بیماری بیشتر سایر افراد است.
  • علاوه بر موارد کر شده، افرادی که OCD شدید دارند نیز احتمال دارد که به OCPD مبتلا شوند.
در ادامه به چکیده ای کوتاه از روش درمان بیان شده توسط روانشناس بالینی مهدی صارمی نژاد در کارگاه اختلالات پرداخته می شود.
روش درمان اختلال شخصیت وسواسی
برای کاهش علائم و رفتار های تکرار شونده فرد درگیر با این اختلال می توان از روش هایی مثل درمان  شناختی یا (CBT) کمک گرفت هدف اصلی این سبک درمانی کمک به فرد در رابطه با مشکل ایست که درحال حاضر وجود دارد و درمانگر با دادن  شناخت کافی به او در رابطه با مشکلش و تغییر به مرور الگوهای فکری منفی مرتبط با OCPD و آموزش رفتار ها و عملکرد های اثر بخش تر به فرد کمک میکند تا رفتارجدید را آموخته و جایگرین سبک زندگی پیشین خود کند و همچنین می توان از درمان روان پویایی نیز بهره جست این درمان به فرد کمک می کند افکار و احساسات خودآگاه و ناخودآگاه خود را بهتر درک کند تا به سبب این آگاهی و شناخت از خود انتخاب های سالم تری در زندگی روزمره خود داشته باشد.